فیلم تازه رسول صدرعاملی نه درباره یک داستان عجیب و شوکهکننده است و نه حتی یک موقعیت دراماتیک خاص؛ بیشتر تلاشی است برای ثبت حالوهوای فرسوده شهری میانسال که در آن آدمها بیشتر از مقصد، برای مسیر وقت میگذارند. البته وقتی پای سازمان ترافیک و حملونقل شهری و مؤسسه تصویر شهر به میان میآید، قاعده بر این است که خود شهر و موضوع ترافیک در نقطه کانونی توجه فیلم باشد که میتوان گفت تا حدودی «قایقسواری در تهران» موفق شده محققش کند.
از این زاویهنگاه، فیلم میخواهد بگوید پسِ ظاهر تکراری و تیپیکال ترافیک و معطلشدن در خیابانهای شهری بزرگ مثل تهران، داستانهایی در جریان است که گاه سرنوشت آدمها را عوض میکند. البته که فیلمنامه قاسمخانی برای اینکه گیشه را تضمین کند و روی مثبت سکه را نشان دهد تا سرمایهگذار هم به برگشت سرمایه و تأمین هدفش مطمئن شود، سراغ کمدی رفته، پایان خوش برایش ترتیب داده و برای بهسینما آوردن خانوادهها، یک داستان خانوادگی با چاشنی عشق، نوستالژی و شیرینزبانیهای یک دختربچه را دستمایه کار کرده است.

فیلم در بازهای کوتاه از زمان میگذرد و حول بازگشت مازیار محقق، مردی میانسال که پس از ۲۵ سال زندگی در آمریکا به تهران برگشته، شکل میگیرد؛ بازگشتی که قرار است با تصمیمی بحثبرانگیز تکمیل شود: ازدواج با دختری جوانتر با فاصله سنی قابلتوجه. همین موقعیت بالقوه میتوانست به یک کمدی اجتماعی تیز یا درامی چالشبرانگیز بدل شود اما فیلم ترجیح میدهد در منطقهای امن باقی بماند؛ جایی میان شوخی و ملاحظه دائمی که باتوجه به نکاتی که گفته شد - فارغ از اینکه آیا صدورش از فیلمسازی در جایگاه صدرعاملی هم پذیرفته است یا خیر- همگی یک رویه محتاطانه برای حفظ عناصر موفقیت در گیشهاند. در سنت فیلمهای شهرمحور، شهر یا به شخصیت تبدیل میشود یا به میدان تعارض.
تهرانِ «قایقسواری در تهران» اما نه این است و نه آن. شهر بیشتر شبیه فشار ثابتی است که بر تمام صحنهها سنگینی میکند؛ خیابانها، بزرگراهها، کافهها و فضاهای نیمهخصوصی صرفا محل معطلشدن و توقفاند، نه کنش. دوربین، آگاهانه از کشف و ماجراجویی پرهیز میکند و ترجیح میدهد فاصلهاش را با سوژه حفظ کند؛ گویی خود فیلم هم حوصله درگیرشدن با شهر را ندارد و فقط میخواهد لابهلای تصاویر، نماهایی از مثلا سیستم روبوتیک اداره پست و... جلوههایی از معماری شهری تهران و... را نشان بدهد، بیآنکه حذفشان لطمهای به فیلم بزند. بهاینترتیب، در جهان خود فیلم و تولید آن هم، این تهران، تهرانی است که باید تحملش کرد، نه فهمیدش. شهری که نه در مغز و جان داستان الهامبخش است، نه دشمن آشکار؛ فقط هست تا بهبهانهای به رخ بکشیمش. فیلمنامه پیمان قاسمخانی بیش از آنکه بر ساخت موقعیت متکی باشد، بر زنجیرهای از گفتوگوها و سوءتفاهمهای قابلپیشبینی و حتی پایان ازپیش مشخص سوار شده است.
تقریبا تمام بار طنز فیلم بر دوش اشتباههای زنجیرهای و قرار گرفتن در موقعیتهای ناخواسته است؛ الگویی که در سینمای کمدی ایران بارها مصرف شده و اینجا هم بدون بازآفرینی تازه تکرار میشود.
از این منظر، «قایقسواری در تهران» را میتوان فیلمی دانست که صدرعاملی در آن به گذشته خودش نگاه میکند، بدون آنکه بخواهد بازسازیاش کند. این فیلم نه امتداد مستقیم «دختری با کفشهای کتانی» است و نه تکرار نوستالژیک آن. در عوض، نوعی گفتوگوی دیرهنگام با همان دغدغههاست: جوانی، انتخاب، شهر، و گمگشتگی. تفاوت مهم اینجاست که شورِ عصیانگر آثار اولیه، جای خود را به محافظهکاری آگاهانه داده است.
گواردیولا چگونه برترین مربی تاریخ شد؟
خرید و فروش غیرقانونی انواع حیوانات و پرندگان کمیاب ادامه دارد