ورود نویسندهای با چنین پیشینهای به عرصه داستاننویسی دفاع مقدس، جای تأمل و بررسی دارد. این تغییر مسیر، فراتر از یک تغییر موضوع ساده، نوعی جسارت ادبی محسوب میشود که میتواند نقطه عطفی در کارنامه نویسنده باشد یا چالشی جدید برای مخاطبانش. اما سؤال اصلی اینجاست که آیا او در این گذار و پرواز جدید موفق شده است؟ آیا میتوان با همان ابزارهای تاریخنگاری، ضربان تند و پرتنش یک رمان جنگی را ساخت؟
خطرپذیری در اقیانوسی از کلیشه
دفاع مقدس برای ادبیات ما موضوع تازهای نیست. دهها و حتی صدها رمان و روایت درباره آن نوشته شده و طبیعتا کار در فضایی که ظاهرش کلیشهای بهنظر میرسد و بارها کاوش شده، دشوار است. لیلا مهدوی خطرپذیری بالایی داشته که سراغ این سوژه رفته اما نکته قوت کار او در انتخاب زاویه دید است. او بهجای تمرکز بر عملیاتهای نظامی و فضای مردانه جنگ که بارها تکرار شده،سراغ «پساجنگ» رفته؛ حوزهای که کمتر در آثار ادبیات پایداری دیده شده است. تمرکز بر زندگی جانبازان شیمیایی و چالشهای عاطفی و روانی آنها در جامعه ایدهای تازه است که میتواند از کلیشههای تکراری عبور کند. نویسنده تلاش کرده از فضای آشنا و کلیشهای «خط مقدم» فاصله بگیرد و وارد قلمرویی شود که هنوز جای کار دارد؛ قلمرو خانه و آسایشگاه که در آن جنگ هنوز تمام نشده است.
«همخانه» به جای «همسر»
اما مشکل اصلی کجاست؟ داستان «خون دریا»باوجود سوژه جذاب ونگاه متفاوت، دربسیاری جاهابه آن عمق و استانداردی که در آثار ماندگار این حوزه میبینیم نزدیک نمیشود. احساس میکنیم بسیاری از حرفها ناگفته مانده و پتانسیلهای داستان بالغانه استفاده نشدهاند. شخصیت مرد داستان (میرمهدی) درست درنیامده. ما فقط مجموعهای از رفتارهای کلیشهای میبینیم. زنی که شوهرش را سرزنش میکند، مردی که دچار عذاب وجدان میشود و دوباره آشتی میکنند. رابطه این دو بیشتر شبیه «همخانه» است تا همسر. گویی زن داستان بیشتر نقش یک پرستار یا دوست صمیمی را دارد تا همسری که در گیرودار یک عشق واقعی و تنشهای زناشویی است. آن نزدیکی لازم و قاعدهمند رابطه زناشویی، آن پیچیدگیهای عاطفی و گاه دردناک زندگی مشترک با یک جانباز، در متن غایب است و جای خود را به نوعی همدلی ساده و سطحی داده.
لحنی که از اضطراب میگوید یا آرامش
شاید نویسنده خواسته با فضاسازی، اضطراب ناشی از بمباران ارومیه یا حضور در اهواز را منتقل کند و بگوید جنگ فقط در خاکریزها نیست بلکه در هوای شهر و در ریههای جانبازان هم هست اما متأسفانه لحن کتاب این حس را به مخاطب نمیدهد. لحن همان روح پنهان داستان است و در اینجا، این روح آرامتر از آن چیزی است که باید باشد. داستانی که قرار است درباره رنج، اضطراب و نگرانی باشد، با آرامش عجیبی پیش میرود و تنش لازم را ندارد. اگر این اثر را «رمان» بدانیم، نباید از «کشمکش» خالی باشد؛ چه کشمکش درونی و چه بیرونی. مخاطب باید نگران سرنوشت میرمهدی باشد، باید استرس بیماری و درمان را در پوست خود حس کند اما متن این فشار روانی را منتقل نمیکند. داستان بهجای اینکه ما را درگیر کند، ما را تماشاگر میگذارد.
رمان یا روایت مستند؟
در اینجا ابهامی بنیادین درباره ژانر اثر وجود دارد: آیا این رمان است یا روایتی مستند؟ اگر رمان است، پس چرا تخیل در آن نقش پررنگی ندارد؟ عبارات و دیالوگها حتی اگر مستند و واقعی باشند، در رمان باید جانی تازه به خود بگیرند و از حالت گزارشواری خارج شوند. قلم لیلا مهدوی تمیز و مرتب است و خردهماجراها را با ظرافت کنار هم چیده اما تکلیف مخاطب روشن نیست. آیا زندگینامه سارا را میخوانیم یا رمانی درباره او؟ این دوگانه در تمام متن احساس میشود و مانع از آن میشود که مخاطب کاملا در دنیای داستانی غرق شود. نویسنده در میانه راه بین واقعیت محض و تخیل داستانی مانده و نتوانسته تعادلی برقرار کند که اثر هم اعتبار مستند را داشته باشد و هم جذابیت رمان.
کدهای فرهنگی و چالشِ زمانمکان
نکته دیگر، استفاده از شعری است که با مطلع «سارا سلام، اشهد ان لا اله...» آغاز میشود. این شعر بسیار معروف است و بهنظر میرسد متعلق به دهه هشتاد باشد نه دهه شصت (زمان وقوع داستان). استفاده از چنین شعری در بافت متن، هوشمندانه نیست و منطق زمان-مکانی داستان را زیر سؤال میبرد. همچنین، با توجه به اینکه شخصیتها در فضایی ترکزبان (ارومیه) زندگی میکنند، انتظار میرفت نویسنده از کدهای فرهنگی عمیقتری استفاده کند. مثلا ارادت ویژه جامعه ترکزبان به حضرت عباس(ع) میتواند بهعنوان یک نماد و کد فرهنگی در متن استفاده شود اما در کتاب چنینچیزی دیده نمیشود. این فقدان کدهای بومی، باعث میشود فضا کمی عمومی و بیهویت بهنظر برسد.
عشق افلاطونی در سایه جنگ
رابطه عاشقانه زن و شوهر در کتاب بسیار محدود پرداخت شده است؛ بیشتر بهسمت عشق افلاطونی یا نوعی دوستی پاک رفته تا یک عاشقانه واقعی و ملموس. در حالی که با توجه به شرایط میرمهدی و نبود فرزند، فرصتهای زیادی برای ابراز محبت و نشاندادن جلوههای مردانگی در ابراز عاطفه وجود داشت که نادیده گرفته شده است. در رمان، محدودیتهای سینمایی وجود ندارد که زن و شوهر نتوانند یکدیگر را لمس کنند یا عشق خود را ابراز کنند. اما این مساله در کتاب بسیار خشکوخالی پرداخت شده است. میرمهدی که بهدلیل موجگرفتگی و آسیبهای روانی نیاز به مراقبت دارد، باید در ابعاد مختلف شخصیتش نمایش داده میشد، نه فقط به عنوان یک بیمار که نیاز به دارو دارد.
غرقشدن در خردهروایتها
تمرکز بیش از حد نویسنده بر خردهروایتها (ماجرای معصومه، رسول و...) باعث شده مسائل کلانتری مانند «اثرات اجتماعی جنگ» کمتر دیده شوند. داستان سرشار از جزئیات و اتفاقهای ریز است، اما تصویر بزرگ و کلی از تاثیر جنگ بر ساختار خانواده و جامعه، در سایه این جزئیات گم میشود. این اثر یک رمان دفاعمقدس دینی است، نه ضد جنگ؛ اما نگاه دینی در ذهنیت شخصیت اصلی چندان پررنگ نیست. مفاهیمی مانند آزمایش الهی، صبر و اتمسفر انقلابی باید در متن میجوشید و باورپذیرتر ارائه میشد.
ضربان قلبِ رمان جنگ
باید تاکید کنم که رمانهای دفاعمقدس نباید از روح حماسی خالی شوند. روح حماسی لزوما بهمعنای اکشن و تیراندازی نیست؛ بلکه بهمعنای «فعالبودن» است. یعنی شخصیتها در برابر شرایط منفعل نباشند، بلکه بجنگند، عاشق شوند، رنج بکشند و تحول پیدا کنند. اگر این روح در اثر نباشد، مخاطب آن را پس میزند. همچنین نویسندگان در تغییر قالب ادبی باید محتاط باشند تا ارتباطشان با مخاطب قطع نشود. «خون دریا» تلاشی قابل احترام برای روایتگری از زاویهای تازه است، اما تا درگیرکردن دلوذهن مخاطب و انتقال عمق رنج جانبازان، هنوز فاصله زیادی دارد. این کتاب، قدمی است در مسیر درست، اما قدمی که نیاز به استحکام بیشتر در بنای داستان و لحن دارد.