وبعد،بیدرنگ درگنجینهالاسرار عمان سامانی را گشود. واژهها یکییکی از دهانش بیرون میآمدند و در ظرف احساسمان میغلتیدند. مجلس، کمکم در شور شعرهای عاشقانه و عارفانه فرورفت و نوای نینوایی پیرمرد، دلها را به ضریحی نادیده گره زد. انگار صدا، از حنجرهاش نمیآمد؛ از سالها سوختن در آتش مهری جانپرور میآمد. ابیات را پخته و سنجیده ادا میکرد. به کلمات احترام میگذاشت، به مصراعها مکث میداد و بیتها را با وسواس به مقصد میرساند. با بالا و پایین بردن صدا، شعر را نفسدار میکرد؛ گویی ضلع مغفول شعر عاشورایی ــ عشق ــ را با نرمای صدا و طمأنینه دلش کامل میکرد. شگفت آنکه همه ابیات را از بر داشت. نزدیک به نیم ساعت، بیوقفه خواند و خواند و خواند و لابهلای شعر، معنا گشود، تفسیر کرد و چراغ اندیشه افروخت. با شوقی کودکانه و کنجکاویای صمیمی، از بغلدستیام پرسیدم:«این مداح کیست؟» گفت: «حاجتقی علایی است؛ چطور نمیشناسیاش؟»
حق با او بود. بیشتر شهر این صدا را میشناخت؛ صدایی که سالها با نام امام حسین(ع) گره خورده بود.
حاجتقی را بارها در مراسم عزاداری سیدالشهدا(ع) و گاه در مجالس ختم دیده بودم. در انتخاب شعر، سختگیر و وسواسی بود. شعرهایش اغلب جاندار، روان و پرمغز بودند. ذوق او بهسوی اشعاری میرفت که هم تعلیم میدادند و هم خون غیرت را در رگها به جوش میآوردند. اگر دفترهای شعرش را ورق بزنید، این روحیه را در بیتبیت خواهید دید؛ شعری که هم دوستی میآموزد و هم علیه ظلم میشوراند.
در کنار شعرشناسی و شاعری، هنر دیگر حاجتقی نوشتن بیوقفه بود. ۴۰ سال تمام، تقریبا هر روز، یکیدو صفحه از روزگارش را ثبت کرده بود؛ بیادعا، بیغلو. حاصل این مداومت، دستکم ۲۰ دفتر ۲۰۰ برگ است؛ دفترهایی که خودم دیده و صفحهبهصفحه یکی از آنها را خواندهام. برگهای دفترهایش بوی زمان میدهند و وقایعنگاری، هنر خاموش این پیرمرد پیشوایی را بازمیتابانند؛ هنری که تاریخ را از فراموشی نجات میدهد. اما درخشندگی سیمای حاجتقی، در دشت جوانمردخیز ورامین، با قیام ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ وضوحی بیشتر به خود میگیرد. آنجا که ایستادن، هزینه داشت و سکوت، آسانتر بود، او ایستاد. سر نترس و دل بیقرارش، از او چهرهای صریح و انقلابی ساخت. حافظهای روشن و دلی صاف داشت و همینها او را به راوی منصف خاطرهها بدل کرده بود. هنگام روایت، چنان دقیق بود که میکوشید حتی یک «واو» از قلم نیفتد و جزئیات را چنان زنده میگفت که شنونده خود را وسط ماجرا حس میکرد.
در ششهفت سال اخیر، هر دوسه ماه یک بار پای صحبتش نشستهام: گاه سهچهار ساعت، بیآنکه گذر زمان را بفهمم. گاهی از کودکیاش گفته، گاهی از نوجوانیاش وهمیشه ازحضور ومواضع انقلابیاش پیش وپساز ۱۵ خرداد. روایتهایش ساده بود اما صادق؛ بیزرقوبرق ولی پرنور.یادم است این بیت را با تأکید خاصی میخواند: «حسین فی یوم عاشورا، فرمود هل من ناصرادادند جواب این ندا در فیضیه قالوا بلی»حاجتقی در خاطراتش، بیشتر پیشوای دهههای ۱۳۳۰ تا ۱۳۵۰ را به تصویر میکشد. این سالهای پیشوا را با ذکر جزئیات مرور میکند از مکتبخانه تا همکلاسیهایی مثل مرحوم حاج شیخاحمد جنیدی و... و البته نقش پرشوری را که در فعالیتهای فرهنگی دهه ۶۰، بهویژه سالهای دفاعمقدس ایفا کرده است. حضور و حماسهسرایی حاجتقی علایی در مراسم پاسداشت شهدا یکی از فعالیتهای او بود که با عشقی زایدالوصف به انجام میرساند.
دیروز صبح، حسین، نوه برومند حاجتقی، تماس گرفت و با بغض گفت: «رفیقت رفت پیش سیدالشهدا(ع).» گفتم: «خداوند رحمتش کند. پیرمرد چشم ما بود... .»
روحش شاد.