در ۲۸مرداد، دولتی که برآمده از اراده مردم بود،قربانی کودتای طراحی شده از سوی امپریالیسم آمریکا و انگلیس شد؛ کودتایی که با جنگ روانی، عملیات اطلاعاتی و دامنزدن به شکافهای داخلی، مسیر سیاست یک کشور استقلالخواه را تغییر دادودیکتاتورفراری رابازگرداند.آنچه رخ داد،صرفایک کودتای تاریخی نبود،بلکه جلوهای عریان ازمنطق امپریالیستی بود که هرگاه مطامعش تامین نشود، با کودتا، بیثباتسازی و جنگ، حاکمیت ملتها را مورد هدف قرار میدهد. همین الگو بهتازگی در کشور ونزوئلا تکرار شد؛ بازیگر همان، منطق همان و هدف همان؛ نفت. ملتی که برای حفظ استقلال، منابع و منافع خود ایستاد، با فشار، دخالت نظامی و ربایش رئیسجمهور قانونی خود مواجه شد. متاسفانه باید گفت سیاست حاکم بر روابط بینالملل عرصه اخلاقگرایی نیست؛ میدان توازن قواست. باید قوی بود؛ این فهم از سیاست بینالملل، صرفا یک تحلیل رئالیستی نیست، بلکه در منطق دینی نیز بر تامین قدرت، برای پیشبرد امور سیاسی تأکید شده است. آیه ۶۰ سوره انفال، مبنای صریح و غیرقابلتردید این مدعاست: «وَأَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ وَ مِنْ رِبَاطِ الْخَیلِ تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللَّهِ وَعَدُوَّکمْ»؛ این آیه، دستور تأمین قدرت و ایجاد بازدارندگی است؛ فلسفهای روشن که بر ایجاد ترسی مبتنی است که مانع جسارت دشمن برای تجاوز میشود. از همینرو، این حکم یک فرمان عقلانی برای پیشگیری از تعرض در جهانی است که معاهدات و قوانین، بدون پشتوانه قدرت، ضمانت اجرا ندارند؛ در جهانی که نه باغ قانون، که میدان شکار است، نظم بینالمللی ادعایی، پشت ویترین قانون ایستاده اما در عمل با منطق زورمندان اداره میشود. در چنین جهانی، سادهانگاری سیاسی بسیار پرهزینه است و صرفا کشورهایی دوام میآورند که این واقعیت را بشناسند و متناسب با آن، قدرت خود را ارتقا دهند. ماجرای ربایش رئیسجمهور مادورو (و همسرش!) توسط نیروهای ویژه آمریکایی موسوم به دلتافورس، پیش از آنکه یک عملیات نظامی ــ امنیتی صرف باشد، یک «عملیات رسانهای قدرت» است؛ جایی که آمریکا میکوشد با برجستهسازی امکان دسترسی به عالیترین سطح حاکمیت یک کشور مستقل، این پیام را به افکار عمومی جهان منتقل کند که اراده ملتها ــ حتی در رأس قدرت ــ قابل نقض است. در چنین سناریوهایی، کنش میدانی بهتنهایی تعیینکننده نیست، بلکه آنچه سرنوشت ماجرا را رقم میزند، نحوه روایت آن است. اگر روایت مسلط، این اقدام را بهعنوان «دستگیری یک حاکم نامطلوب» جا بیندازد، این دخالت غیرقانونی، بدون هزینه سیاسی انجام شده اما اگر روایت غالب، آن را «تلاشی غیرقانونی و مداخلهجویانه برای ربایش رئیسجمهور قانونی یک کشور مستقل» بازنمایی کند، همان اقدام به سندی از ضعف و استیصال قدرت مداخلهگر تبدیل میشود. قدرت رسانهای دقیقا در همین نقطه معنا پیدا میکند: توانایی تبدیل تهدید به ضدتهدید و برگرداندن تیغ جنگ روانی بهسمت طراحان آن. تجربه ونزوئلا نشان میدهد پیش از آنکه یک رهبر سیاسی ربوده شود،مشروعیت،امنیت واقتدارنمادین اودررسانه هدف قرارمیگیرد؛شایعه، برچسبزنی،پروندهسازی و تصویرسازی از «بیثباتی»، مقدمه همان اقدامی است که در گذشته با تانک و کودتا انجام میشد. اینجاست که رسانه، نه ابزار حاشیهای، بلکه بخشی از بازدارندگی ملی میشود؛ همانگونه که ضعف قدرت دفاعی، یک کشور را در معرض تجاوز قرار میدهد، ضعف رسانهای نیز راه را برای ربایش، کودتا و فروپاشی روانی هموار میکند. این واقعیت را چندی پیش رهبر انقلاب هم یادآوری و تأکید کردند: «امروز پیروزی یک طرف را توانایی او در گرفتن و رساندن پیام و روایت او از واقعیت، رقم میزند، بسیار پیش و بیش از آنکه ابزارهای نظامی وارد میدان شوند.» این اصل، تأکیدی مجدد بر قدرت رسانه و تأثیر آن در تحولات داخلی و بینالمللی است. کشور ما ایران، کانون توجه رسانههای جهانی است؛ رسانههایی که رویدادها را با روایتهای مطلوب خود به خانه مخاطبان میبرند. برای هر ایرانی، این ماجرا یک تجربه آموختنی است، نه صرفا یک خبر خارجی. ملتی که تجربه تلخ ۲۸ مرداد را از سر گذرانده، بهتر از بسیاری میداند که پروژه سرنگونی پیش از آنکه در خیابان رخ دهد، در ذهنها پیروز میشود. بر این اساس از رسانههای کشور انتظار میرود چنین رویدادهایی را نه در حد گزارش مقطعی، بلکه در چارچوب «الگوی ثابت سلطه» روایت کنند؛ الگویی که ریشه در طمعورزی قدرتهای استکباری به منابع کشورهای مستقل دارد اما ابتدا با فشار سیاسی و جنگ روایت آغاز میشود و در نهایت به حذف سیاه و حتی جنگ سخت میرسد. چنین رویکردی، رسانه را از جایگاه بازتابدهنده رویدادها، به سطح بازیگر فعال در موازنه قدرت ارتقا میدهد؛ جایی که روایت، خود به یک ابزار قدرت تبدیل میشود.