به یاد آوردم که در آغاز چقدر برایش سخت گذشت... و هنوز هم میگذرد. او با وجود تمامی اعضای سالم دیگر، تنها با از دست دادن همین یک دست، شکسته و پریشان شد.
وقتی چای داغ به دهانم رسید، سوختم و این سوزش مرا از افکار عمو و روزگارش بیرون کشید.
چشم به تلویزیون دوختم. نقشهای از ایران روی صفحه بود و نام شهرهایش روی آن نقش بستهبود.
با خود گفتم این سرزمین هم، پیکری زنده است که هر گوشهاش عضوی است حیاتی. حفظ گوشهگوشههای این پیکر یک شعار سیاسی نیست؛ مگر میتوان از پیکری، عضوی را جدا کرد و انتظار داشت به زیستن کامل و همیشگیاش مانند گذشته ادامه دهد؟
زخمی که از آن خون میرود، تنها خون خاک نیست، خون ملت است، خون تاریخ است، خون هویت است.
آنگاه آن پیکر، هرچند باز زنده بماند، تا ابد آشفته خواهد ماند... همچون انسانی که نقصعضو شدهاست.
خراسان امام رضا(ع)، چون قلبی تپنده که خون زندگی را در تمام ایران پمپاژ میکند، در سینه این سرزمینمیزند.
خلیجفارس، همچون گردنبندی از مروارید، بر سینه ایران آویخته است.
کردستان که در تمام دورانها یاور و مدافع بودهاست.
خزر و زیباییهای جنگلهایمان همچون تاجی بر سر ایران میدرخشد.
و تمام گوشهگوشههای این خاک و قصههای هزاران سالهشان همینطور.
تصویر شهدا یکی پس از دیگری در ذهنم زنده شد. آنان که از مرزهای ایران پاسداری کردند، سپر بلای این نقص عضو همیشگی بودند.