پدرم روز که سر کار می رود به عشق ما می رود و شب، ما هستیم چشم انتظار او، که بیاید . پدر را نمی توان در جمله گنجانده و مهر او را فهماند چرا که پدر کسیست که تا وقتی پدر نشوید نمی فهمید حال اورا.
پدرم نصیحتم می کرد و من گوش فرا داده بودم ، می گفت :« چند کار را نکن ، نافرمانی از خدا ، بدی با مردم ، بی عهدی ، بی قولی ، و هیچ وقت مهر اهل بیت خاندان پیغمبر از دل بیرون در نیاور که در صحرای محشر من از تو فراری ام ولی آنانند که تک به تک محبان خود را از میان مردم جدا می کنند و هم نشین خود می کنند . »
و آنجا بود فهمیدم که عشق پدر همان عشق مولا علی علیه السلام در است و به بلکه بالاتر . پدر گنجینه ایست که باید از قدر آن را دانست نرسد روزی که حسرت نگاه های پدر را داشته باشیم.