jamejamonline
فرهنگی عمومی کد خبر: ۱۲۶۷۵۲۰ ۰۶ خرداد ۱۳۹۹  |  ۱۳:۳۳

هر قدر به روزهای پایانی نزدیک‌تر شدیم، دلهره‌ای محکم‌تر وجودم را چنگ زد. شبیه کودکی بودم که به اضطراب جدایی دچار شده، شبیه کسی که همه عزمش را جزم کرده برای مهاجرت، اما نگاه منتظری در سالن ترانزیت فرودگاه ته دلش را خالی می‌کند ... شبیهِ شبیه هیچ کس ...

یا شاید شبیه یک عبد عاصی که همه امیدش را به یک زمان یا مکان دوخته بود و حالا آن فرصت دارد از دستش می‌رود و او همچنان توبه نکرده و آدم نشده، مانده ... این روزهای آخری پر بودم از همه ترس‌ها و دلتنگی ها، انگار همه دلشوره‌های دنیا را در وجود من ریخته بودند.
 
قبل از این ماه، برای همه چیز امید بسته‌بودم به همین ماه، به ماه خدا، ماهی که لحظه لحظه‌اش فرصت است: وقتی حتی برای خوابت هم حسنه بنویسند، دیگر آدم از خدا چه می‌خواهد؟! با خودم قرار گذاشته‌بودم از فرصت این ماه برای آدم شدن استفاده کنم، می‌خواستم به صفات الهی متصف شوم، از همه بیشتر به پرده پوشی و آبروداری؛ به صبر بیشتر؛ به سکوت بیشتر؛ به مهربانی، خدمت و خیرخواهی بیشتر؛ می‌خواستم از رذایل اخلاقی مبرا باشم ...  می‌خواستم شب‌های قدر فقط یک فرصت چند ساعت بی‌خوابی و بیدار ماندن جسمم نباشد ... می‌خواستم دل و جانم را بیدار کنم ... می‌خواستم ... تلاشم را کرده‌ام ... و بقیه‌اش را سپرده‌ام به خدا ... حالا این ماه با عید شیرین بندگی تمام شده و من در میان همه غم‌ها و اضطراب‌هایم، امید شیرینی در دلم سوسو می‌زند ... امید به همان خدای خالق سمیع مهربان که همیشه دستم را گرفته و هوایم را داشته ... خدای فرصت‌ها؛خدا رحم‌ها؛ خدای بهانه‌ها برای مِهر، برای توبه، برای جبران ... هر قدر که زندگی سخت باشد، هر قدر که دنیا تنگ بگیرد، من دلم خوش است به خدایی که همه دلخوشی من است، خدایی که هر لحظه مرا صدا می‌زند و دنبال فرصت برای بخشیدن و در آغوش کشیدن من است.

خدای مهربانم! خدایی که برای همه داشته‌ها و نداشته‌های من کفایت می‌کنی، بنده‌ات را دریاب که جز تو کسی ندارد ... می‌دانم که شاید از همه این ماه، شاید فقط کسالت و ضعف و بی‌حالی‌اش نصیبم شده، اما تو خدای «ارحم الرحمین» ی و این «بضاعه مزجاه» را از این بنده کمترینت می پذیری ...
مهربان خدای عزیز من ...
 
فضه سادات حسینی - گوینده خبر
ارسال نظر
* نظر:
نام:
ایمیل:

یادداشت

بیشتر
این ۵۰ ثانیه تلخ

این ۵۰ ثانیه تلخ

با ذهن ده دوازده سالگی‌ات نگاه کنی، فکر می‌کنی زنگ تفریح یک مدرسه خورده و بچه‌ها دارند هوریز می‌کنند توی حیاط مدرسه که از بوفه ساندویچ مزخرف کالباس خشک بخرند و نوشابه فانتای تگری و این یک ربع وقت آزاد را خرج شکمشان کنند و بادگلوهای سوزنده را توی کلاس بزنند و بینی‌شان تا مغز سرشان تیر بکشد و بسوزد و کیف کنند.

حوزه هنری و تحول دیجیتال

حوزه هنری و تحول دیجیتال

با آن کاپشن خاکی رنگ و شال گردنی که همیشه روی صورتش می‌کشد، سوار بر موتور وارد حیاط می‌شود، چرخی دور حوضچه خوشرنگ حوزه می‌زند و کنار دیوار آینه‌کاری شده، موتورش را تکیه می‌دهد، عینک ته استکانی اش را با انگشت بالا می‌دهد و دستی به سبیل سیاهش می‌کشد و می‌رود گوشه پله‌ها کنار قیصر می‌نشیند و با سیگار و چاق سلامتی، صحبت‌شان گل می‌اندازد.

بابایی جنگ را درست نوشت نه درشت!

بابایی جنگ را درست نوشت نه درشت!

بابایی از آنجا که خود رزمنده بوده، در سال‌های جنگ به معنای حقیقی کلمه با شهدا زندگی کرده و بعد از جنگ نیز همان ضرورت و رسالت را حس کرده و همان مسیر را ادامه داده است.

گفتگو

بیشتر
خیلی هم موفق هستم!

گفت‌وگو با لاله صبوری، بازیگر باسابقه تلویزیون که حالا چند سالی است دیگر نقش‌های پررنگی بازی نکرده است

خیلی هم موفق هستم!

پیشنهاد سردبیر بیشتر
افطاری‌ ها

ماه رمضان امسال چه سریال‌هایی روی آنتن شبکه‌های مختلف سیما خواهند رفت؟

افطاری‌ ها

پیشخوان بیشتر