40 ‌سال پیش، خانم جوانی که پروازش به تأخیر افتاده بود، روی یکی از صندلی‌های سالن انتظار فرودگاه استکهلم نشست. او ـ از آنجا که در سرزمین اسکاندیناوی مردم علاقه بسیاری به مطالعه دارند ـ یک کتاب خریده بود که از زمان انتظارش بهره کافی را ببرد و ـ از آنجا که در سرزمین استکاندیناوی مردم به کلوچه علاقه بسیاری دارند ـ یک بسته کلوچه نیز خریده بود که بخورد. یک صندلی آن طرف‌تر از زن نیز یک مرد سیاهپوست که منتظر نوبت پروازش بود نشسته و مجله‌ای در دست گرفته و مشغول مطالعه بود. خانم جوان بسته کلوچه را که روی صندلی بین او و مرد سیاهپوست قرار داشت باز کرد و یک‌دانه کلوچه برداشت تا بخورد.
کد خبر: ۱۲۴۲۲۳۶

مرد سیاهپوست نیز بلافاصله پس از او یک کلوچه برداشت. از آنجا که در سرزمین اسکاندیناوی برخی از مردم نژاد سفید را برتر از سایر نژادها می‌دانند، خانم جوان با خود گفت: عجب سیاهپوست پررویی. بدون آن که من به او تعارف کنم یا او از من اجازه بگیرد، از کلوچه من برداشت و خورد. اما از آنجا که در سرزمین اسکاندیناوی مردم دارای آرامش خاطر و عزت نفس بالایی هستند، چیزی نگفت. چند دقیقه بعد خانم جوان یک کلوچه دیگر برداشت تا بخورد. مرد سیاهپوست نیز پس از او یک کلوچه برداشت. از آنجا که در سرزمین اسکاندیناوی تحمل هم حدی دارد، خانم جوان نگاهی خشم‌آلود به مرد سیاهپوست انداخت. مرد سیاهپوست نیز لبخندی زد و به او نگاه کرد. خانم جوان با خود گفت: واقعا چه پررو! خنده هم می‌کند. چند دقیقه بعد خانم جوان به بسته کلوچه نگاه کرد و دید تنها یک‌دانه داخل آن مانده است. در این لحظه مرد سیاهپوست کلوچه باقیمانده را برداشت و نصف کرد و نصف آن را به خانم جوان داد. خانم جوان که دیگر واقعا عصبانی شده بود بدون این که کلوچه را بگیرد، برخاست و کیفش را برداشت و به قسمت دیگر سالن رفت. ساعتی بعد، خانم جوان کیفش را باز کرد تا عینکش را بردارد، که ناگهان بسته کلوچه‌اش را در داخل کیفش مشاهده کرد و تازه متوجه شد او اصلا بسته کلوچه‌اش را باز نکرده بود و آن بسته کلوچه متعلق به مرد سیاهپوست بوده است. خانم جوان که بسیار خجالت‌زده شده بود، ناگهان احساس کرد چیزی در درونش تکان خورده است. او احساس کرد در پی آن نصفه کلوچه، نیمه گمشده خود را یافته است و از آنجا که در سرزمین اسکاندیناوی ایراد ندارد که اول دختر احساس کند نیمه گمشده خود را پیدا کرده است، سراسیمه دوید تا مرد سیاهپوست را پیدا کند، اما متوجه شد مرد سیاهپوست با پرواز دیگری رفته است. آن زن که اکنون پیرزنی 70 ساله است از آن‌روز هرروز به فرودگاه می‌رود و ده بسته کلوچه می‌خرد و به همه اعم از سفید و سیاه تعارف می‌کند و متأسفانه هنوز نیمه گمشده خود را پیدا نکرده است.

امید مهدی‌نژاد

طنزنویس

ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها