هیچ چیز به آغاز یک فاجعه نمی ماند

گلدسته با کلاغها آغاز می شود. جاده تهران - ساوه که از چهاردانگه و شاتره می گذرد ، فرعی باریکی با شیب ملایم ما را می رساند تا کلاغها که از تن لخت مزرعه ای خشک ، کنده می شوند و می پرند طرف آسمان.
کد خبر: ۱۲۳۵۵۴

گلدسته در تعریفی خوشبینانه نمونه ای است کوچک از اعمال راهکارهای مدیریت شهری در مواجهه با اسکان غیررسمی. در نگاهی دیگر اما ، آبادی است با نامی معلق بین شهرک و روستا ، با باغهای مخروبه و کشتزارهایی که یک در میان در حسرت باروری دوباره خشک می شوند و ساکنانی که داغ فقر خورده روی پیشانی شان و به حاشیه های کلان شهر تبعید شده اند تا در جوار برجهای بی قواره اش ، آلونک های حقیر بسازند. کلاغها باز چرخ می زنند و روی خاک شخم نخورده بی بر، فرود می آیند. آبادی خلوت است. گاه گاه سوزی سرد بوی دود تهران را از دوردست با خود می آورد. هیچ چیز به آغاز یک فاجعه نمی ماند ؛ اما فاجعه آغاز شده است. در انتهای جاده ، پشت غبار ، تهران مثل لکه جوهر ذره ذره روی دامن البرز پخش می شود و بزودی گلدسته را هم در سیاهی اش حل می کند.

آنها که کابل را ندیده اند باید به گلدسته سری بزنند. حتی اگر مسوولان محلی شهرستان های اطراف تهران پیشتر نگفته بودند که بیش از نیمی از جمعیت این شهرستان ها اتباع افغانی اند ، می شد فهمید که خاک گلدسته غربت را از افغان ها گرفته است و ماندگارشان کرده ؛ چون بیشتر ساکنان روستا چشمهای کشیده و پوست مهتابی دارند و موج رادیوهایشان روی صدای افغانستان تنظیم شده است. عربعلی قاسم زاده ، عضو شورای محلی روستا به صدایی که کوچه را شلوغ کرده است گوش می دهد. کسی پشت دیوارهای گلی ، شعری را به «اردو» زمزمه می کند. «خیلی از اهالی افغانی اند.» مردم شهرستان اسلامشهر ، روستای گلدسته را با «قلعه» می شناسند.
قلعه مجموعه ای از آلونک های کوچک تنگ هم است که با معابر باریک پیچ در پیچ به هم وصل شده اند. قلعه امن نیست ؛ حتی وقتی در کوچه های درازش قدم می زنیم و هنوز بودن زیرسقف آلونک ها را تجربه نکرده ایم ، فکر لرزیدن زمین ، از پا افتادن دیوارها و خفه شدن زیر آن همه خشت وگل سنگین ، ما را می ترساند. بوی کاهگل خیس خورده هر جا می رویم پی مان می آید. «به دیوارها نباید اعتماد کرد» عضو شورای محلی روستا دیواری کاهگلی را نشانمان می دهد که لم داده روی دیواری دیگر و داغ آب تا کمرش رسیده است. «قلعه 500 سال بیشتر ، قدمت دارد. بافتش فرسوده شده ، نوسازی اش هزینه می خواهد که مردم اینجا ندارند.»
در قلعه اگر خانه ای آتش بگیرد یا آوار بیاید ، کاری از دست کسی ساخته نیست. در کوچه های تو در تویی که فقط به اندازه رد شدن یک نفر جا دارند ، نمی شود ، عملیات کمک رسانی انجام داد. «هر لحظه شاید یکی از خانه ها روی سر مردم خراب شود.» می پیچیم توی یکی از کوچه ها اما باز رسیده ایم به بن بست و مجبور می شویم برگردیم.

حفره تاریک

دارایی قلعه جز چاردیواری های خشتی اش ، خانه های آجری 40 - 50 متری است که بدون مجوز ساخت و ساز و بی نقشه یا با نقشه های ساختمانی ناجور ، کنار هم سبز شده اند. «نوسازها مجوز دارند ؛ ولی چه بی مجوز باشند چه با مجوز، از خدمات شهری استفاده می کنند. برق داریم. زباله ها را هم جمع می کنند» عضو شورای محلی روستا سطل های بزرگ زباله و کانتینر فروش میوه و تره بار را در خیابان اصلی یادمان می اندازد. «خاطرتان نیست؛! بعضی کوچه ها را آسفالت کرده بودند.»
شاید پناه آوردن به حاشیه ها و روستاهای اطراف پایتخت آخرین راه حل مشکل تامین مسکن برای اقشار کم درآمد به نظر می رسیده ، شاید هم ناتوانی در تفکیک حاشیه نشین های مهاجر از اهالی بومی منطقه بوده که کارشناسان مدیریت شهری و نهادهای مسوول در ارائه خدمات را مجبور کرده است از اجرای قانون ماده 100 شهرداری ها چشم پوشی کنند و بخشهایی از خدمات شهری را هر چند ناچیز ، در اختیار اهالی بگذارد، معابر را اصلاح کنند ، مدرسه و درمانگاه بسازند و ترتیبی دهند که زباله ها جمع آوری شوند.
کوچه هنوز تمام نشده است که اکرم را می بینیم. از لای در نیمه باز یکی از خانه های کاهگلی ما را نگاه می کند. «گاز نداریم. نه این که همه نداشته باشند. آنها که پول دارند ، گاز هم دارند. ولی ما باید کپسول بخریم.» اکرم خیال می کند مددکاریم که وقتی جلوتر می آییم در را باز می کند و کنار می رود که: «بفرما! بفرما تو!»
آلونک اکرم ، حفره تاریکی است با سقفی از ورقه های زنگ زده آهن که به هم متصل شده اند. سقف روبه پایین شکم داده است. اکرم می خندد: «نترس! پایین نمی یاد.» بوی تند سبزی در هوای شرجی حفره تاریک دلم را به هم می زند.

اکرم می گوید: «از وقتی شوهرم بیکار شد ، خودم کار می کنم. سبزی می گیرم با این دستگاه خرد می کنم.» به سطل فلزی کنار دیوار اشاره می کند. اکرم هر هفته چند ده کیلو سبزی را در تاریکی حفره نمور ، پاک می کند ، می شوید و بعد با دستگاه فلزی اش - که خیری به او هدیه داده است - خرد می کند. «بالاخره یک طوری باید زندگی کرد.»
از آلونک که بیرون می آیم ، نور چشم را می زند. صدای اکرم از سیاهی پشت در می آید: «چقدر می ترسی! این سقف پایین بیا نیست!» قاسم زاده باز اصرار می کند: «بیشترشان مشکلات معیشتی دارند. عشیره ای تو خانه های یک اتاقه یا دو اتاقه زندگی می کنند. مشکلشان آب و برق و گاز و از این جور چیزها نیست.» در گلدسته نباید تشنه شد. آب گس روستا ، تشنگی را بیشتر می کند. یکی ، دو سال پیش در پایان نامه ای دانشجویی خوانده بودم که آب گلدسته و دیگر توابع اسلامشهر ، از چاههای عمیق آن حوالی تامین می شود و آلودگی میکروبی دارد.
عضو شورای محلی روستا می گوید: «آب را کلر می زنیم مشکلشان این چیزها نیست.»

باغ های خشک

چشم بادامی ها از خانه ها ، بیرون آمده اند ، پی بچه هایشان که از مدرسه برمی گردند. کوچه پس کوچه های باریک قلعه که تمام می شود ، آسفالت کم می آید و کوچه های خاکی شروع می شوند. بعد هم تلهای بزرگ زباله را می بینیم در باغهای مخروبه با راه آبهای خشک.
قاسم زاده می گوید: «باغها خشک شده اند! خشکشان می کنند که زمینها را بفروشند برای ساخت و ساز. مزارع را هم خشک می کنند. برای کشاورزی بایدآب را ساعتی خدا تومان خرید، نمی ارزد.» ارائه خدمات شهری در گلدسته که حتی ساکنانش هم شک دارند هنوز روستاست یا شهرک شده ناقص است ؛ اما این حداقل امکانات هم انگار اهالی غیربومی را دلخوش کرده است که تشویقشان می کند هر سال اقوامشان را هم از شهرستان های دورتر و قسمتهای دیگر پایتخت به منطقه بیاورند تا کنار هم در آلونک ها زندگی کنند.
تهران هر روز بزرگتر می شود و روستاهای اطرافش را می بلعد تا شهرک شوند و بعد جزوی از شهر. به همین خاطر ، زمینهای کشاورزی که برازنده قامت پایتخت نیستند باید خشک شوند تا شهروندان درجه 2 و 3 روی آنها خانه های خارج از محدوده بسازند.
قاسم زاده می گوید: «مجوز ساخت و ساز دارند!»

ما دیگر نمی خندیم

گلدسته پارک ندارد. بچه ها دور تپه ای از زباله دنبال هم می دوند. توی خاکروبه ها همه چیز می شود پیدا کرد ، از عروسک تا خوراکی. این را فردین می داند. 5 ساله است. دوربین را که می بیند ، جلو می آید: «من فردینم. همان که بابایش از اتوبوس افتاد.» ما می خندیم. می پرسم: «حالا بابات کجاست؛» فردین هم می خندد: «زیرخاک!» ما دیگر نمی خندیم. عنیفه که می آید فردین فرار می کند. زن 4 بچه دارد و فردین یکی مانده به آخری است. عنیفه تعریف می کند که شوهرش عید امسال وقتی از کارخانه برمی گشته ، از اتوبوس افتاده است. و به قول فردین رفته زیرخاک. عنیفه می گوید: «اگر دیه اش را بدهند برمی گردیم ».
خانه همسایه عنیفه ، در ندارد. به چارچوب در ، پرده تور قدیمی آویزان کرده اند.

حاشیه های دردسرساز


اسکان غیررسمی ، یکی از ویژگی های ساختاری پدیده شهری شدن است که آغاز آن را می توان به اروپای صنعتی قرن نوزدهم و گسترش بی رویه شهرها نسبت داد. اما در نیمه دوم قرن بیستم این مساله به معضلی جدی برای کشورهای در حال توسعه ای مانند ایران تبدیل شد.
حاشیه نشینی در هر کشوری الگوها و دلایل خاص خود را دارد که در ایران ، سیاستگذاری های غلط در عرصه های صنعتی و کشاورزی ، مهاجرت بی رویه روستاییان به شهرها و عمیق تر شدن شکاف طبقاتی ، ازجمله علل اصلی آن محسوب می شوند ؛ اما مهمترین عاملی که حضور حاشیه نشینان را در اطراف شهرهای بزرگی چون تهران ، اصفهان و تبریز دائمی کرده ، ناتوانی دولت در اسکان کم درآمدها در تمام نقاط شهر و نبود نظام مدیریتی کلانشهری یکدست و هماهنگ است.
از سویی دیگر ، ارائه خدمات شهری به حاشیه نشینان و اعمال قوانین و قواعد نامناسب برای تثبیت آنان در دهه های پیشین باعث شده است هر سال تعداد بیشتری از روستاییان و اتباع بیگانه به حاشیه ها پناه بیاورند و عجیب نیست که شرایط نامناسب محیط زندگی و نبود امکانات رفاهی و فرهنگی این مناطق را به کانون زایش جرم و آسیب های اجتماعی بدل کرده است

عنیفه خدا را شکر می کند که وضعشان خوب است ، که هنوز خانه شان در آهنی دارد ؛ هرچند پشت در ، دیگر چیزی برای فروختن نمانده است.
عنیفه را دلداری می دهم که مرگ مردش ، کار تقدیر بوده است که مرد اگر از اتوبوس نیفتاده بود ، حتی اگر دوچرخه ای هم داشت شاید یکی از غروب ها در یکی از خیابان های بی چراغ گلدسته یا پیچ تاریکی که روستا را به شمس آباد وصل می کند ، با کامیونی گذری تصادف می کرد. عنیفه بغض می کند: «می خواستیم برگردیم افغانستان».

Made in China

به تخته باغی که می رسیم پژویی نقره ای از کنارمان می گذرد. عمید می گوید: «ماشین پسر صاحب کارگاه بود. از تهران می آید.» عمید ترک تحصیل کرده است. توی یک مرغداری کارگری می کند: «گلدسته کارگاه زیاد دارد. همه کار می کنند. پیر و جوان فرقی نمی کند.» کارگاه ها را در دوردست نشانمان می دهد: «کارگرها معمولا افغانی اند. کم پول می گیرند ولی زیاد کار می کنند.» گلدسته بوی شهر گرفته است و کارگاه های صنعتی مثل گرگهای گرسنه دوره اش کرده اند. مردم گلدسته قرار است به جای گندم کاشتن ، انگشترهای تیتانیومی « made in china» بسازند. گلدسته قرار است شهر شود. گلدسته قرار است تهران شود. عمید می گوید: «صاحبکارها بی خودی به کسی پول نمی دهند. باید حسابی کار کنی ».
کارفرمایان پایتخت نشین ، نیروی کار ارزان قیمت و پرکار لازم دارند و پیدا کردن چنین کارگرانی از بین یک میلیون کارگر افغانی که بیشترشان در حواشی تهران ساکن شده اند سخت نیست ، حتی اگر زیان فعالیتشان در بازار کار به بیش از 20 هزار میلیارد تومان در سال برسد. افغان ها انتظار زیادی ندارند. حق و حقوقی مطالبه نمی کنند و به زندگی در حاشیه های دورافتاده شهر راضی اند. عمید می گوید: «صاحبکارها افغانی ها را بیشتر دوست دارند».

چشم بندی های کهنه

گلدسته با پهلوان تمام می شود. همه امکانات تفریحی و فرهنگی اهالی ، در پهلوان و جعبه چوبی اش خلاصه می شود که هر چهارشنبه می آید تخته باغی و معرکه می گیرد. تخته باغی ، زمینی خاکی و بی درخت است که چهارشنبه ها از جمعیتی که آمده اند تماشای پهلوان شلوغ می شود. مرد پیرتر از آن است که زنجیر پاره کند یا دراز بکشد تا ماشین از روی سینه اش رد شود. می نشیند وسط جمعیت و به زنها و دختران دم بخت چشم بادامی ، دعای مهر و محبت می فروشد. دست آخر هم ، مار خمار دم مرگی را از جعبه اش بیرون می کشد، شکارش می کند و باز ، می چپاند توی جعبه اش.
چشم بندی های کهنه پهلوان برای اهالی گلدسته تازگی دارند. از تخته باغی که دور می شویم پهلوان هم رفتنی شده است و خرت و پرت هایش را جمع می کند. بچه ها اما هنوز ایستاده اند و تماشایش می کنند.پشت سر جمعیت ، بعد از خانه های توسری خورده گلدسته ، دودکش های بلند کوره پزخانه های شمس آباد، ستون آسمان شده اند. برجهای شیشه ای پایتخت را هنوز نمی شود از گلدسته دید. ابری خاکستری ، آسمان را تیره کرده است و سوزی سرد بوی دود تهران را از دوردست با خود می آورد. اینجا هیچ چیز به آغاز یک فاجعه نمی ماند، اما فاجعه....

مریم یوشی زاده

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها