روزی حکیمی از شهر سمرقند برای دیدار با حکیمان بلخ و بهروزرسانی مبانی حکمی دو طرف به شهر بلخ آمد. حکیمان بلخ به افتخار ورود او با برپایی مجلسی اعلام کردند ورود به این مجلس برای عموم آزاد است. وقتی مجلس برگزار شد، حکیم سمرقند نخست به ایراد سخنرانی پرداخت و در ادامه از حضار خواست اگر پرسشی دارند، مطرح کنند. جوان بسیار پرسشکننده که در مجلس حاضر شده بود، برخاست و گفت: ای حکیم سمرقند، پرسشی دارم که هیچکس نتوانسته است آن را پاسخ بدهد. حکیم سمرقند گفت: بپرس. جوان گفت: پرسش من شامل سه پرسش است؛ اول اینکه آیا خدا وجود دارد؟ اگر وجود دارد پس کو؟ دوم اینکه وقتی من هرکار بخواهم میتوانم بکنم، تقدیر چه معنی دارد؟ و سوم اینکه با توجه به اینکه شیطان از آتش است، پس آتش او را نمیسوزاند، پس چهکاری است که برود به جهنم؟ حکیم سمرقند از جوان خواست به بالای سن نزد او برود. جوان برخاست و به بالای سن رفت. وقتی به کنار حکیم سمرقند رسید، حکیم سمرقند دوکشیده نر و ماده توی صورت وی خواباند و لگد محکمی نیز به نواحی تحتانی وی زد و از مأموران حراست خواست وی را بیرون بیندازند. حکیمان بلخ یکصدا حکیم سمرقند را تشویق کردند و برای او هورا کشیدند و گفتند دمتان گرم، حقش بود. حکیم سمرقند گفت: نه. این جواب پرسشهایش بود. حکیمان بلخ و مردم گفتند: وا. چگونه؟ حکیم سمرقند گفت: وقتی کتک خورد دردش گرفت. اما آیا درد را دید؟ نه. پس چیزهایی هست که هست ولی دیده نمیشود. همچنین هیچ فکرش را نمیکرد که بیاید بالا و کتک بخورد، پس چیزهایی در تقدیر است که ما نمیدانیم. همچنین دست من از گوشت و پوست است و صورت او هم از گوشت و پوست، اما بر اثر اصابت دست من به صورتش دردش گرفت، پس آتش هم بههمچنین. حکیمان و حضار گفتند: بسیار عالی. اما چرا گفتید بیندازندش بیرون؟ میگذاشتید میماند و جوابش را میگرفت. حکیم سمرقند گفت: عه، پس بیاوریدش. آنگاه دوباره جوان بسیارپرسشکننده را زد و باردیگر توضیحات فوق را ارائه کرد و خاموش شد.
امید مهدینژاد
طنزنویس
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم