در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
اینجا مناسب شما نیست!
فروشگاهها و واحدهای تجاری، حال و هوای خاصی دارند؛ حال و هوایی متفاوت با آنچه که بیرون این درها جریان دارد. هرچند برخی فروشگاهها عدد و رقمهای جذابی را برای تخفیف در ورودیهای خود نوشتهاند، اما باور کنید باز هم نمیشود خرید کرد. سراغ یک فروشگاه پوشاک ورزشی میروم که بهقول باکلاسهای امروزی آف 70 درصدی دارد. شلوار گرمکن سادهای را برمیدارم. قیمت قبلی یک میلیون و 200 و خردهای هزار تومان. حالا با تخفیفش میشود چقدر؟ در حال حساب و کتابم که یکی از فروشندگان به سمتم میآید. نگاهش میکنم. خانمی جذاب و خوشپوش شبیه آنها که بیرون ایستاده بودند. برایم حساب میکند و میگوید شلوار را در تخفیفهای ارائه شده میتوانم 500 هزار تومان بخرم. این فرصت خوبی است. با حیرت نگاهش میکنم که: «یعنی 500 هزار تومان بدم برای یک شلوار ورزشی؟» و او با حیرت بیشتری نگاهم میکند و میگوید: «با همون قیمت قبلی هم همهاش فروش رفته. احتمالا خرید از اینجا برای شما مناسب نباشه.» جمله دوم را خیلی آرام میگوید، انگار که با خودش حرف بزند. از رو نمیروم و با خنده میگویم: «آره واقعا مناسب ما نیست.» وقتی میبیند ناراحت نشدهام، حرفهایش را با این جمله به پایان میرساند: «اغلب آدما میان فقط نگاه میکنن و میرن.» بعد هم میرود و صبر نمیکند بپرسم پس چه کسی شلوارها را با همان قیمت قبلی خریده است. به همراهم این را میگویم و او میخندد: «حتما از ما بهترون! همونایی که این دور و برا خونه دارن.»
باربیهای اسکنردار!
کمی راه میرویم و این بار تصمیم میگیریم سراغ کالای ارزانتری برویم، همین لباسهای معمولی که اغلب در خانه میپوشیم. معمولیترین تاپ نخی رنگ و رو رفته را که بیرون از اینجا میشود با نهایت 40 تا 50 هزار تومان خریداری کرد، اینجا به دو برابر قیمت حضور دارد و حتما هم خواهان دارد که اینجا دوام آورده است. یک کیف پول بچگانه هم که بخواهی بخری میتواند بیشتر از 300 هزار تومان برایت آب بخورد. حالا فکرش را میکنم بچهای که کیف پول سیصد هزارتومانی دارد چقدر پول تو جیبی میگیرد.
چندین و چند فروشگاه دیگر را هم امتحان میکنیم و مطمئن میشویم فروشندهها منتظر ما نیستند. فروشندههای خوش پوش وخوش تیپ خانم و آقایی که انگار در استخدام آنها یک مدل خاص از عروسکهای باربی لحاظ شده و اغلب بسیار به هم شبیه هستند، از همان ابتدای ورود میدانند ما توان پرداخت مبالغی که به نظرمان چند برابر توان اقتصادی مان است را نداریم. آنها طوری نگاهت میکنند که انگار آدم شناسند. سر تا پایت را اسکن میکنند و خیلی زود متوجه میشوند لباسهایی که پوشیدهای برند نیست، تو یک ارزان پوش محسوب میشوی و نمیتوانند نسبتی میان موجودی جیبت و کالاهایشان برقرار کنند. پس همان اول میشوی موجودی که قرار است با مهربانی بدرقهاش کنند و... .
نکته عجیب دیگر در میان فروشگاههای پالادیوم انگار نوعی رقابت در گران فروشی است، رقابتی که در حالت عادی و در سطح شهر، سالهای سال است که برعکس آن جریان دارد. همه دنبال کالای ارزانتر میگردند، اما اینجا... حتما خریداران هم نگاهشان با ما فرق دارد دیگر...
چه کسانی دست به جیب میشوند؟
خرید کردن و احوال فروشندهها را رها میکنم و میروم سراغ اینکه چه کسانی خرید میکنند. میایستم گوشهای و کمی رفت و آمدها را تماشا میکنم. تعدادشان زیاد نیست. از نوع لباس پوشیدن و راه رفتنشان میشود حدس زد چه کسانی هستند. انگار خیلی هم حال تماشا کردن ویترینهای پر زرق و برق را ندارند، از قبل میدانند چه میخواهند و وارد فروشگاه مورد نظرشان میشوند. همراه یکیشان وارد مزونی میشوم که ظاهرا معروف است. به محض ورود همه جلوی پای آن خانم بلند میشوند و چندان حواسشان به من بهعنوان یک مشتری دیگر نیست.
شروع میکنم قیمتها را نگاه کردن. در فاصله کنکاش چند دقیقهای و حیرت بسیار من، خانم مورد نظر چند مانتو را انتخاب میکند. طبق برآوردی که از قیمتها کردهام احتمالا باید چیزی حدود هفت هشت میلیون برای آن مانتوها بپردازد. مانتوهایی که هیچ طراحی خاصی ندارند، پارچه خاصی در آنها به کار نرفته و میشود نهایت با 500 هزار تومان، مراحل خرید و دوخت آن را پشت سر گذاشت. اما چرا این مانتوهای پالادیومی به چنین روزی افتادهاند؟ به این دلیل که فلان بازیگر و چهره آمدهاند اینجا مانتویی گرفتهاند، به احتمال زیاد هم رایگان و بعد در اینستاگرام و... گفتهاند ببینید مانتوهای فلان برند داخلی چه خوب است، بشتابید و بخرید. بعد هم عدهای رفتهاند همین مانتوهای ساده را که گوشهای از آنها نام خاصی درج شده خریداری کردهاند.
تعادلی که پالادیوم را حفظ میکند
در پالادیوم و هر مرکز خرید به قول امروزیها لاکچری را که نگاه کنید، میبینید یک تعادل خاص برقرار است. چرخهای که خریداران و فروشندگان پا به پای هم آن را میگردانند. آنها گرانتر میفروشند و اینها هم حاضرند گرانتر بخرند. پس مسأله به خودی خود حل شده است. آدمهایی که حاضرند برای بردن یک لوستر به خانهشان چند صد میلیون هزینه کنند، برایشان اهمیتی ندارد که چند ده میلیونی هم آن را گرانتر بخرند و بگویند «از پالادیوم خریدم، اصله!»
غذا برای همه
این ماجرای پالادیوم است. میروید و همه جا را نگاه میکنید، نداشتههایتان را و تمام آنچه را که نمیتوانید داشته باشید. بعدش هم میروید غذا میخورید. این مرکز خرید تا دلتان بخواهد رستوران دارد، قیمت غذاها تا جایی که دیده میشود چندان غیرمعقول نیست و انگار این یک دلخوشی برای آدمهای معمولی و قشر متوسط جامعه که البته در حال سقوط هم هستند حفظ شده است. البته نه اینکه فکر کنید قیمتها کاملا مثل جاهای دیگر ارزان است، اما وقتی 13 طبقه را پشت سر گذاشته باشید و غمگین از اینکه چیزی نمیتوانید بخرید، این تفاوتها چندان به نظرتان پررنگ نمیآید. هیچ چیز نشده بخرید، اما میتوانید خودتان را در همهمه این همه کافیشاپ و فستفود به یک چای ساده یا ساندویچ هم مهمان کنید. بالاخره هر کسی سهم خودش را از پالادیوم دارد!
همراهم میپرسد چیزی میخورم؟ به شلوغی نگاه میکنم و میگویم نه، اشتها ندارم. دلم میخواهد بروم بیرون. انگار شدهام آلیس در سرزمین عجایب، میتوانم کمی چشمهایم را ببندم و دوباره بازشان کنم، همه طبقاتی که دیدهام را در ذهنم مرور کنم و به خودم تاکید میکنم که تازه جواهرها و باشگاه ورزشی و پارکینگهای اختصاصی که میگویند مردم عادی را در آن راه میدهند، ندیدهای! بعد از خودم بپرسم آیا اینجا ایران است؟ همان کشوری که در خیابانهایش خیلیها زباله جمع میکنند؟ بعد از مرکز خرید خارج میشوم. هوایی که حالا تاریک شده را عمیق نفس میکشم، احساس میکنم به کشورم برگشتهام و میتوانم در خیابانهای ایران کمی قدم بزنم.
فلزی که گران است
نامها در خودشان یک دنیا حرف دارند دیگر، به همین دلیل هم انتخاب اسم برای آدمها، مکانها، برندها و هر جا و هر چیز دیگری بسیار مهم است. نامها در خود هویتی دارند که به صاحبشان هم میبخشند. پالادیوم هم نامی دارد که اگر دربارهاش بدانید متوجه میشوید، حق دارد گران باشد و اصلا با داشتن کمی اطلاعات قبل از ورود میشود حدس زد قرار است کجا برویم. پالادیوم یکی از گرانترین فلزات دنیاست. به رنگ نقرهای و سفید یافت میشود، از فلزات گروه پلاتین است و در مقایسه با سایر فلزات این گروه کمترین چگالی و پایینترین نقطه ذوب را دارد. این فلز کمیاب بیشتر از معادن مس و نیکل بهدست میآید. جالب است بدانید پالادیوم در مجاورت هوا سیاه نمیشود. این فلز زمانی که به آن حرارت داده میشود، به میزان زیاده کشیده و نرم شده و در دمای بالا سفت و محکم میشود. این فلز در جواهرسازی، دندانپزشکی، نوار تستهای قند خون، شمعهای هواپیما و در ساخت وسایل جراحی و ابزار تماس الکتریکی مورد استفاده قرار میگیرند.
مبلغ اجاره راز است؟
از قیمتها میشود حدس زد اجارهها هم نجومی هستند. از چند فروشگاه در این باره میپرسم و جواب درستی نمیگیرم. بعد هم با پیگیریها متوجه میشوم پالادیوم مثل مراکز تجاری دیگر نیست که اراده کنی و صاحب مغازه شوی. باید شرایط کار و کالایی که قصد ارائه آن را داری، ارسال کنی تا درخواستت بررسی شود. تعداد خاصی واحد، کار پوشاک میکنند و... قرار نیست چرخه تعادل به هم بخورد. خب... این خودش یک نگاه اقتصادی جالب محسوب میشود که جای بررسی دارد. در هر صورت نشد به نتیجه برسیم که اجارهها دقیقا چقدر هستند، اما فهمیدیم سال 1396 که قیمت ملک مثل حالا افسارگسیخته نبوده، هر متر مغازه در پالادیوم 150 تا 200 میلیون تومان به فروش رفته است. حالا حساب و کتابش به قیمت امروز و اینکه چقدر از اجارههای سرسام آور را جیب خریداران تامین میکند، موضوعی است که ما کاری به آن نداشته باشیم بهتر است! ظاهرا دو طرف ماجرا از شرایط راضی هستند.
هیچی نخر
همین عبارتی که تیترش کردهایم، جملهای است که ایرانیها بسیار آن را به یکدیگر میگویند، وقتی قرار است یکی برود سفر خارجی به سرعت راهنماییاش میکنند که آنجا لباس نخر. گول پاساژهای بزرگ را نخور و فلان جا که جنسهای خوبی دارد با پول ما جور درنمیآید.
البته این عبارت هم برای همان قشر متوسط روبه بالاست که میتوانند هر از گاهی سفر خارجی بروند.
بعد از پالادیومگردی شنیدم که مردم همین عبارت را درباره پالادیوم هم به یکدیگر میگویند، اینکه برو بگرد، غذا بخور و برگرد... نمیتوانی خرید کنی. با شنیدن این حرفها خندهام میگیرد، البته خندهای تلخ و بعد به این فکر میکنم که حق داشتم بشوم آلیس در سرزمین عجایب و فکر کنم جایی هستم خارج از ایران. جایی که درست با گذر از یک در میتوانم دوباره به کشورم برگردم.
زینب مرتضاییفرد
فرهنگ و هنر
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: