روایتی از شکی که به یقین تبدیل شد

آه‌ای یقین گمشده، بازت نمی‌نهم!

شک مقدمه یقین است. این را آقای نجابتی، معلم ادبیات‌فارسی‌مان در مدرسه می‌گفت. می‌گفت آدمیزاد باید به شک برسد و از آن عبور کند تا یقین را بفهمد. می‌گفت اگر شکی وجود نداشته باشد،‌ یقینی هم در کار نیست. بعد این‌طور مثال می‌آورد که اگر شری در عالم وجود نداشته باشد،‌ کسی نمی‌تواند خیری را هم دریابد.
کد خبر: ۱۲۱۹۴۲۰

این‌طوری حالی‌مان می‌کرد که اگر یک همسایه بد نداشته باشیم، نمی‌توانیم قدر و منزلت همسایه خوبمان را بفهمیم.
من شک کرده بودم. بدون این‌که فکر کنم از رهگذار این شک می‌توانم به یقین برسم. روی درخت تردید، مثل کرم پیله بسته بودم و توی پیله خودم به خودم می‌لرزیدم. از پس این کار برمی‌آمدم؟ این کار بزرگ را می‌توانستم انجام دهم؟ نمی‌دانستم من آدم این کار هستم یا نه. تا قبل از این، چنان وضعیتی را هرگز تجربه نکرده بودم. پیله من تاریک بود. تنم در آن عرق می‌کرد. من در پیله‌ام همیشه دراز کشیده بودم. هر سه روز یکبار باید پیله‌ام را می‌بردند بیمارستان. همیشه یک سوزن در رگ دستم بود و دنباله‌اش که از دستم بیرون بود، به یک درپوش سفید وصل بود و دارو را از همین درپوش می‌زدند در رگم. هر سه‌روز یکبار باید از پیله‌ام، دستم را بیرون می‌آوردم تا کسی این سوزن را از دستم بیرون بیاورد و یک سوزنِ تازه در آن فرو کند. چون سوزن‌ها، اگر بیشتر از سه روز در دستم می‌ماندند، دستم عفونت می‌کرد. باد می‌کرد. گِزگِز می‌کرد. من شک کرده بودم. در پیله‌ام مانده بودم و می‌ترسیدم که از پیله‌ام بیایم بیرون. شک کرده بودم که روزی دوباره بتوانم آفتاب را از بیرون پیله‌ام ببینم.
من دو سال در جا خوابیدم تا از شک به یقین برسم. دو سال طول کشید تا پیله‌ام را شکافتم و یقینم را پیدا کردم. از روزی که سرطان گرفتم، تا امروز که زنده‌ام و این سطور را می‌نویسم، البته سختی‌هایی را متحمل شدم. اما حالا دیگر آن کرم کوچک ضعیفی نیستم که در پیله‌اش دراز کشیده بود و شک داشت زندگی ارزش آن مبارزه و تحمل سختی‌هایش را دارد یا نه. حالا منِ از پیله‌درآمده دو تا بال روی شانه‌ام دارم؛ بالِ زندگی! زنده‌ام.
در بیمارستان، شب تا صبح صدای ناله مردی را شنیدم. صدای تاریکی و تلخی‌اش را. از پرستار بیمارستان پرسیدم چرا برای نالیدن او تدبیری نمی‌کنند؟ گفت برای تسکین دردهایش باید به او مورفین بزنند؛ که می‌زنند. اما برای آن‌که بدنش به درد عادت نکند، این کار را راس ساعات مقرر می‌زنند. درد، دلیل کافی برای زدن مورفین به او نیست. مرد می‌نالید. هر چهار ساعت یکبار، 20دقیقه ناله می‌کرد. سرعت مورفین با سرعت درد یکی نبود. درد از مورفین جلو می‌زد. مرد می‌نالید و سکوت بیمارستان را به‌هم می‌ریخت. اما من می‌دیدم که دارد پیله‌اش را می‌شکافد و پروانه می‌شود. می‌دیدم که یقین دارد این بازی را باید با همه سختی‌هایش ادامه دهد. مرد روی تختش در بیمارستان خوابیده بود و می‌نالید و دو تا بالِ کوچک روی شانه‌اش جوانه زده بود. مرد، روی تخت پروانه بود. انگار یقینش را پیدا کرده بود...

احسان حسینی‌نسب
نویسنده و روزنامه‌نگار

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها