مدیر جوان همانطور که سرش را بین دستانش گرفته و روی نیمکت پارک نشسته بود، متوجه پیرمردی موقر و متشخص شد که در کنارش روی نیمکت نشست. پیرمرد وقتی پریشانی مدیر جوان را دید، از او پرسید: چی شده جَووون؟ مدیر جوان شرحی از مشکلات موسسه را به پیرمرد ارائه داد و دلیل نگرانی و اضطراب و پریشانیاش را به او گفت. پیرمرد با یک دستش به شانه مدیر جوان زد و گفت: نگران نباش، همهچی درست میشه و دست دیگرش را داخل جیب بغل کتش کرد و از داخل آن یک چک بیرون آورد و به دست مدیر جوان داد و گفت: این پول را بگیر و مشکلاتت را حل کن.
مدیر جوان خواست چیزی بگوید، که پیرمرد ادامه داد: این پول قرض است. یکسال دیگر به همین مکان بیا و قرضت را پس بده. پیرمرد پس از گفتن این جمله از روی نیمکت برخاست و عصازنان به سمت در پارک رفت و از آنجا که در پارک همزاویه با راستای افق بود، در افق محو شد. مدیر جوان پس از آنکه متعاقب محو شدن پیرمرد در افق، لحظاتی به افق خیره شد، نگاهی به مبلغ چک انداخت و از شگفتی متعجب شد. مبلغ چک 200 میلیارد ریال معادل 20 میلیارد تومان بود. مدیر جوان پس از آنکه مبلغ چک را دید، به امضای چک نگاه انداخت و بیش از پیش شگفتزده شد، چراکه امضای یکی از معتبرترین اشخاص حاضر در مملکت، که نخواست نامش فاش شود، در زیر چک بود... [برای اطلاع از ادامه داستان، فردا هم بیایید.]
امید مهدینژاد
طنزنویس
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم