روایتی موازی از رمان رهش اثر رضا امیرخانی

دوباره می‌سازمت...

«لیا رفته تو حیاط. حیاط مشرف ندارد. هنوز مشرف ندارد. بید مجنون‌شان و برادرش در خانه خالی کناری، جلو دید هم‌سایه‌های آن سوی کوچه را گرفته‌اند.»
کد خبر: ۱۲۱۱۰۲۰


می‌آیم تو اتاق تا صدایم عماد را بیدار نکند. می‌روم پشت پنجره. پرده را کنار می‌زنم. طبق عادت به باغ همسایه نگاه می‌کنم. برای لیا از آقا ابراهیم می‌گویم. همسایه‌مان. وقتی زنده بود، هر سال اجازه داشتیم از درخت گردویی که شاخه‌هاش به حیاط ما هم سایه می‌انداخت، گردو بچینیم. آقا ابراهیم خودش به بابابزرگ گفته بود.
لیا می‌گوید: «سال‌ها پیش دیواری نبود بین خانه ما و هم‌سایه. بین دو ساقه اصلی دو بید و نارون خواهر و برادر، طنابی کنفی انداخته بودند برای تاب‌بازی. هم‌سایه بچه نداشت، یا شاید هم بچه‌هاش بزرگ بودند، چون من تنها مشتری تاب بودم. تاب میان خانه ما و هم‌سایه بود. بین دو درخت. بعدها دیوار کشیدند، چند رج آجر را دایره‌وار هم‌سایه برداشت که طناب کنفی همچنان بماند و همچنان مانده بود...»
با حسرتی که در صداش موج می‌زند ادامه می‌دهد: «تا قبل از ظهر ما می‌نشستیم زیر درخت همسایه و بعد‌از‌ظهرها هم‌سایه‌ها می‌نشستند زیر درخت ما. صبح‌ها سایه می‌افتاد تو خانه آنها و بعد از ظهرها سایه می‌افتاد تو خانه ما. آقای هم‌سایه صبح زود می‌رفت سر کار و بعد از ظهرها چای را با خانم‌ش زیر سایه درخت بید خانه ما می‌نوشیدند و ما که دیرتر صبحانه می‌خوردیم، میز و صندلی‌ها را می‌کشیدیم آن سمت و صبحانه را زیر سایه درخت بید آنها می‌خوردیم. صبحانه زیر سایه آنها بود و عصرانه زیر سایه ما. هم‌سایه بودیم دیگر.»
گوشی تلفن را از روی گوش چپ می‌گذارم روی گوش راست. می‌گویم: آقا ابراهیم که مُرد باغ افتاد دست ورثه. ورثه سه‌قسمت‌ش کردند. بابابزرگ می‌گفت خانه‌شان ته باغ است، ولی از پنجره‌های ما دیده نمی‌شد. از آن‌جا به کوچه بالایی راه داشتند. خانه را یکی از پسرانش تعمیر کرده و دارد زندگی می‌کند. اما اصل باغ، آن‌چه همیشه من از پنجره می‌دیدم، از بین رفته است.
صدای ایلیا از آن طرف خط می‌آید. می‌گوید که خوابش نمی‌برد. لیا عذرخواهی می‌کند و برای لحظاتی گوشی را زمین می‌گذارد. صداهاشان آرام اما واضح شنیده می‌شود.
« - سینه‌ام نوخ نوخ می‌شود!
-نوخ نوخ یعنی چه؟
-نقطه نقطه!!
-نقطه نقطه یعنی چه؟
-یعنی خط نمی‌آید نفس‌م... نقطه نقطه می‌آید.»
باز نفس ایلیا گرفته است.
«-تاب... تاب... ایلیا.»
لیا و ایلیا نشسته‌اند روی طناب کنفی و تاب می‌خورند.
ببخش که می‌گوید، می‌گویم: از وقتی که بابابزرگ طبقه بالا را برای ما ساخت، کار هر روزم شد تماشای کلاغ‌ها از پشت همین پنجره. شاید هزار کلاغ، شاید هم بیش‌تر. هر روز بعد از طلوع و قبل از غروب در مسیر کوچ روزانه روی شاخه‌های درختان باغ همسایه می‌نشستند. اما حالا اثری از آن درختان نیست، درخت گردو هم خشک شد. همه با هم در عرض چند ماه خشک شدند. می‌دیدم کارگرها را که هر روز شاخ و برگ‌های خشک بریده را می‌سوزاندند. انگار درخت‌ها بو برده بودند که می‌خواهند قطع شوند. به گمانم از ترس خشک‌شان زد.
لیا می‌گوید: فرازنده نامی اسکلت ساختمان و جرثقیل‌ش را از ملک کناری هم‌سایه بالا برده است. برای خانه هم‌سایه هم نقشه کشیده است.
«صدایی مهیب می‌آید. شکستن... افتادن...»
پشت هم فریاد می‌زنم: لیا! چه شد؟ ایلیا! خوبید؟
چند لحظه در سکوت می‌گذرد. قلبم به تپش افتاده است. آخ گفتن‌شان را که می‌شنوم کمی آرام می‌گیرم. لیا هم از آن‌سو صدای فریادهای مرا می‌شنود. جواب می‌دهد: ما خوبیم! «درخت نارون همسایه از کمر شکست. انگار می‌کنم استخوان خودم شکست... خاک هم بوی خاک نمی‌دهد... بوی روغن سوخته می‌دهد انگار.»
عماد از داد و فریادهایم بیدار شده است. بی‌تابی می‌کند. می‌روم کنارش. نوازش‌ش می‌کنم. بوی روغن سوخته در سرم افتاده است. یک‌باره به خاطرم می‌آید دو سال پیش تا چند وقت تو حیاط بوی گازوئیل و روغن سوخته فضا را پر کرده بود. پس افتاده بودند به جان درخت‌ها.
لیا می‌گوید: می‌خواهم ایلیا را ببرم پیش ارمیای کوه‌نشین. شیر بز کوهی بخورد سرفه‌هاش خوب می‌شود. باید مدتی آن‌جا بماند. نگفتی سرگذشت باغ همسایه چه شد؟
آهی می‌کشم و می‌گویم: نیمی‌ش را دبستان ساختند. غیرانتفاعی و نه دولتی! نیمه دیگرش مدتی گاراژ اتومبیل شد. در منطقه مسکونی گاراژ ساختند، آن هم کنار یک دبستان. دست آخر اهالی از صدای پارس سگ‌های نگهبان گاراژ و رفت‌و آمدهای ماشین‌های اسقاطی شاکی شدند. استشهاد محلی جمع کردند. بردند شهرداری. حالا دیگر گاراژی در کار نیست. آن‌چه مانده یک زمین خاکی و خشک بی آب و علف است. عاقبت این‌جا هم یک برج بالا می‌رود.
لیا می‌گوید: «برای این شهر باید کاری کرد؛ هر کاری که بشود...»
عماد پشت سرم پنهان شده است. سرک می‌کشد ببیند نگاهش می‌کنم یا نه. برمی‌گردم به طرفش. می‌خندد. حواسم به حرف‌های لیاست. به ارمیا! اسم‌ش چه‌قدر آشناست!
عماد به زحمت از مبل بالا می‌رود. همان لبه مبل نشسته است. هر آن است که سرش سنگینی کند به عقب و بیفتد. گوشی تلفن را بین گوش و شانه‌ام نگه داشته‌ام. بدن عماد به عقب متمایل شده است. قبل از این‌که حتی حس افتادن کند او را در آغوش می‌گیرم. می‌خندد. در برق چشمانش خیره می‌شوم. وسط حرف لیا می‌پرم.
- این شهر مال عماد است. مال ایلیاست. آنها نمی‌نشینند! کوه‌نشین هم نمی‌شوند! شهر را از نو خواهند ساخت.

مرضیه منیری

داستان‌نویس

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها