jamejamnashriyat
کد خبر: ۱۱۹۹۵۷۸   ۱۸ فروردين ۱۳۹۸  |  ۰۰:۰۱

[دیروز قسمت اول این داستان را خواندید و حالا ادامه داستان]

فردا صبح دختر برای بار سوم به سر چهارراه رفت و رأس ساعت ۹ خود را روی زمین انداخت و وانمود کرد بیهوش شده است. افسر پلیس راهور بار دیگر بالای سر او رفت و با پا به او زد تا از جا بلند شود. دختر وانمود کرد به هوش آمده است. افسر پلیس راهور به دختر گفت: داستان چیه؟ دوربین مخفیه؟ چهارشنبه‌های سفیده؟ برای چی هر روز به اینجا میایی و مثلا بیهوش می‌شوی؟
دختر گفت: برای انجام فرامین والدین. از جا بلند شد و به خانه برگشت و ماجرا را برای مادرش تعریف کرد. مادر گفت: خب. فردا صبح نیز همین عمل را برای آخرین بار اجرا کن. فردا صبح دختر برای بار چهارم به سر چهارراه رفت، اما پیش از آن‌که خود را روی زمین بیندازد، افسر پلیس نزدیک او رفت و گفت: اگر امروز هم خودت را زمین بیندازی به گشت نیروی انتظامی بی‌سیم می‌زنم بیایند بگیرندت.
دختر گفت: باشه و به خانه برگشت و ماجرا را برای مادرش تعریف کرد.
مادر گفت: خب. حالا بیا بنشین تا علت این اتفاقات را برایت بگویم. اینستاگرام مثل همین اتفاق است. ممکن است ابتدای امر همه به تو توجه کنند و برای دیگران جالب باشی، اما در ادامه برای همه عادی می‌شوی و دیگر برای کسی مهم نیستی...
در این هنگام یکی از دوستان دختر از راه رسید و زنگ در را زد و وارد خانه شد و پس از سلام و احوالپرسی رو به دختر کرد و گفت: اینستاگرام را دیده‌ای؟ دختر گفت: نه. دوست دختر اینستاگرام را باز کرد و ویدئوی بیهوش شدن دختر که توسط یک رهگذر ضبط و با هشتگ # دختر_سرچهارراه در اینستاگرام داغ شده بود و بیش از سیصدهزار بازدید خورده بود را به دختر و مادرش نشان داد.
مادر گفت: ای بابا، چی می‌خواستیم و چی شد و به خوبی فهمید دوره زمانه عوض شده و هیچ معلوم نیست کلا چه‌جوری است و آخرش چه می‌شود. پس رو به دختر کرد و گفت: اقلا آگهی هم بگیر که چهار قران هم به اقتصاد خانواده کمک کرده باشی. دختر گفت: باشه و پیجش را که پرایوت بود به حالت عمومی درآورد و در بیو نوشت: یک آبان‌ماهی عاشق، چهارراه واقعی شمایید، دایرکت ممنوع و خاموش شد.

امید مهدی‌نژاد

طنزنویس

ارسال نظر
* نظر:
نام:
ایمیل:

یادداشت

بیشتر
نقطه طلایی

نقطه طلایی

یک) عکس را خیلی وقت است گذاشته‌ام. جایی که همیشه جلوی چشمم باشد. پشت عکس، بابا با خودکار آبی و خط شکسته نستعلیق نوشته: «باغ اکبرآقا- نوروز۱۳۶۵ - با محمدمهدی جان».

از دکتر نجیب تا دکتر غنی

از دکتر نجیب تا دکتر غنی

حملات و ترورهای مرگبار در سراسر افغانستان به امری روزمره بدل شده‌است. هر کسی هم می‌تواند هدف باشد.

رشته ‌کوه‌هایی به نام پدر

رشته ‌کوه‌هایی به نام پدر

از یک سنی به بعد، دیگر شخص و انسان نیستند. تبدیل می‌شوند به یک مفهوم. یک مکتب، یک تفکر. بعضی وقت‌ها با یک من عسل نمی‌شود خوردشان.

گفتگو

بیشتر

پیشنهاد سردبیر

بیشتر
یک عصر متفاوت

در مرحله نیمه‌نهایی عصرجدید چه اتفاقاتی افتاد؟ به همراه جزئیاتی از چگونگی برگزاری مرحله پایانی

یک عصر متفاوت

پیشخوان

بیشتر