در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
روزی یکی از کودکان مهدکودک به نام ساینا که یک دهه نودی بود تصمیم گرفت نادرستی گزاره مورد اعتقاد مریمجون را در عمل به وی اثبات کند. برای همین، یکروز که مهدکودک تعطیل شد سراغ مریمجون رفت و از او خواست چکمههایش را پایش کند. مریمجون با زحمت چکمههای ساینا را که کمی برایش کوچک هم بود، پایش کرد.
ساینا گفت: «مریمجون، چکمههایم را تابهتا پایم کردی.» مریم جون چکمهها را با زحمت از پای ساینا درآورد و جابهجا کرد و دوباره پایش کرد.
ساینا گفت: «مریمجون، منظورم این بود که جابهجا پایم کردی. این چکمهها مال من نیست.» مریمجون بار دیگر با زحمت چکمهها را از پای ساینا درآورد و پرسید: «پس مال کیه؟»
ساینا گفت: «مال داداشمه، ولی مامانم گفت میتونی اونا رو بپوشی.»
مریمجون که تلاش میکرد خود را یک دههشصتی صبور و پرطاقت نشان دهد، بار دیگر چکمهها را با مشقت پای ساینا کرد. ساینا گفت: «میشه دستکشهامو هم دستم کنی؟» مریمجون پرسید: «دستکشهات کو؟»
ساینا گفت: «توی چکمههامه»... در اینجا مریمجون که دیگر طاقتش طاق شده بود، از کوره دررفت و پرید تا خرخره ساینا را بجود. ساینا موبایلش را از کیفش درآورد و گفت: «اگه خرخرهمو بجوی فیلمش را میگیرم و در شبکههای اجتماعی و پیامرسانها میگذارم تا آبرویت برود.» مریمجون خاموش شد. اما شبهنگام در آیدی شخصیاش در یکی از شبکههای اجتماعی که در آنجا با اسم مستعار چیز مینوشت، نوشت: «ما هیچی نیستیم. ما فقط نسل سوختهایم.»
امید مهدینژاد
طنزنویس
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: