مقطع حساس‌کنونی

حکایت به‌هم خوردن تنظیم بازار حکمت

در روزگاران قدیم در شهری کوچک دو حکیم زندگی می‌کردند که دارای دو مشرب فلسفی، عرفانی مختلف بودند و از همین‌رو همواره با یکدیگر اختلاف داشتند، اما از آنجا که به تنظیم بازار اعتقاد داشتند، حد اختلاف را نگاه می‌داشتند و ضمن حفظ مواضع خود، حیثیت کلی حکمت را نیز پاسداری می‌کردند.
کد خبر: ۱۱۸۱۵۳۱

اما روزی حکیم اول تصمیم گرفت تنظیم بازار را به‌هم بزند. برای این‌کار نقشه‌ای کشید و یکی از شاگردانش را به دفتر حکیم دوم فرستاد تا از او بخواهد برای مشورت در موردی به دفتر او بیاید. شاگرد حکیم اول به دفتر حکیم دوم رفت و پیغام حکیم اول را به او رساند. حکیم دوم به شاگرد حکیم اول گفت: «به استادت بگو فردا عصر به دفتر او خواهم آمد.» شاگرد حکیم اول به نزد استاد بازگشت و پاسخ پیغام را به او داد. حکیم اول گفت: «خب». فردا عصر حکیم دوم به دفتر حکیم اول رفت، اما هرچه در زد کسی در را باز نکرد. با موبایل حکیم اول نیز تماس گرفت، اما موبایل او خاموش بود. دانست که سر کار رفته است. پس برای انتقام، با ماژیک بر روی در دفتر حکیم اول فحش‌های بسیار زشتی نوشت و رفت.
فردا صبح حکیم به شاگردانش گفت بروند و شاگردان حکیم دوم را به درب دفتر بیاورند و خودشان هم بیایند. وقتی همه جمع شدند، حکیم اول با موبایل با حکیم دوم تماس گرفت و‌ صدا را روی اسپیکر انداخت. حکیم دوم گفت: «الو».
حکیم اول گفت: «ببخشید، دیروز برای من کاری پیش آمد و زود رفتم. امروز فهمیدم که شما به دفتر ما قدم‌رنجه کرده بودید، چرا که اسم خود را با مشخصات کامل روی درب دفتر ما نوشته‌اید. تماس گرفتم عذرخواهی کنم.»
حکیم دوم گفت: «کی اونجاست؟» حکیم اول گفت: «شاگردان من و شاگردان شما». حکیم دوم که فهمید بازی را دو هیچ باخته است، گفت: «تو روحت» و خاموش شد.

امید مهدی‌نژاد

طنزنویس

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها