مروری متفاوت بر کتاب «روی ماه خداوند را ببوس» اثر مصطفی مستور

تصورتان از دانشگاه و دانشجو را عوض کنید !

حتما مستحضرید که چند روز پیش روز دانشجو بود و به مناسبت این روز بزرگ و فرخنده هنوز مراسم جشن و پایکوبی در گوشه و کنار مامِ‌میهن ادامه دارد.
کد خبر: ۱۱۷۹۳۶۰

ما هم به سهم خود این روز را خدمت تمام دانشجویان عزیز و نورِ چشمان گرامی تبریک عرض نموده و مطلب این هفته خود را به این قشر مظلوم و زحمتکش اختصاص می‌دهیم.

از دیرباز دانشگاه، مکان یا لوکیشن مورد علاقه داستان‌نویس‌ها بوده. مثلا خانم فهیمه.ر و آقای میم میم‌پور و دیگر عزیزان عامه‌نویس، در رمان‌هایشان چنان فضای رؤیایی و زیبایی از دانشگاه ترسیم کرده بودند که انگیزه قبولی بسیاری از دانش‌آموزان در کنکور شدند و آمار قبولی دانشگاه را بالا بردند. اصلا شما یک رمان معروف قطورِ دبیرستانی‌پسند - از همان‌ها که دو کبوتر عاشق دارند و یکی‌شان فقیر است و دیگری ثروتمند و یکی‌شان بیمار است و دیگری سالم و یکی‌شان پایین شهر می‌نشیند و دیگری بالا شهر و بالاخره پس از تحمل درد و رنج و سختی فراوان به هم می‌رسند - را به ما نشان بده که یک گوشه‌ای از ماجراهایش در دانشگاه اتفاق نیفتاده باشد. یعنی اگر دانشگاه، صحنه اصلی حوادث و وقایع نباشد و عشق آتشین با رد و بدل کردن جزوه، اتفاق نیفتاده باشد؛ حداقل، شخصیت‌ها از جلوی دانشگاه رد می‌شوند و دور و بر دانشگاه، چایی، کافی‌ای، چیزی می‌خورند. در این حد تأثیرگذار...

داشتم می‌گفتم که ما هم بنابر چنین فرض و تصوری وارد دانشگاه شدیم، اما دیدیم ای دل غافل! آنهایی که به خوردِ ذهنِ بیچاره ما دادند داستان و تی‌یاتر! بوده و در هیچ کتابی شرح مصیبت کلاس‌های خمیازه‌ناک هشت صبح و جلسات لالایی‌طورِ دوی بعدازظهر ذکر نشده است. همین شد که دیگر به کتاب‌هایی که رنگ و بوی دانشگاه داشتند وقعی ننهادیم و سرمان را به درس و مشق خودمان گرم کردیم. اما یک روز از روزهای زیبای پاییزی، شاید هم زمستانی و بهاری، راهمان را کج کردیم به کتابفروشی نزدیک دانشگاه و چشم‌مان به یک کتاب متفاوت افتاد. هم کوچک و کم‌حجم و سبک بود و هم عنوان جالبی داشت: «روی ماه خداوند را ببوس». داشتیم براندازش می‌کردیم که فروشنده فرهیخته کتابفروشی از راه رسید و نگاهی به مقنعه و کوله ‌کج و کوله‌مان انداخت و گفت: «دانشجو هستید؟» و بعد بدون این‌که منتظر جوابمان بماند، ادامه داد: «پیشنهاد می‌کنم حتما این کتاب رو بخونید. قول می‌دم خوشتون بیاد. آخه شخصیت‌های اصلیش هم مثل خودتون دانشجو هستن.» تا این جمله را شنیدیم مثل آدم‌های مارزده از جا پریدیم و کهیرهای مغزمان خاریدن گرفت! کتابفروش کارکشته که رنگِ رخساره‌مان را دید، سر ضمیرمان را فهمید و گفت: «البته از اون کتاب‌های سطحی نیستا. تمِ فلسفی داره و خواننده، باید یک ماجرای پیچیده رو طی کنه تا به نتیجه مورد نظر نویسنده برسه.» تا حدودی روحیه از دست رفته‌مان را بازیافتیم، مقنعه پر پیچ و خم‌مان را صاف کردیم و گفتیم: «ببینید! من روی دانشگاه و دانشجو جماعت، حساسم. می‌شه بفرمایید دقیقا کجای داستان به دانشگاه مربوط می‌شه؟» لبخند ژکوند‌طوری زد و گفت: «آخه می‌ترسم اسپویل بشه و خوانندگان قفسه جام‌جم شاکی بشن. همین‌قدر بگم که شخصیت اصلی داستان - یونس - دانشجوی دکتری فلسفه است و نامزدش - سایه - دانشجوی الهیاته.» نفس راحتی کشیدم و خیالم بابت رد و بدل کردن جزوه مشترک راحت شد.

انگار موتور کتابفروش گرم شده باشد، تند تند ادامه داد: «موضوع رساله دکتری یونس، فلسفه مرگه و می‌خواد با استدلال‌های فلسفی، توجیهش کنه اما نامزدش که الهیات خونده با این روش مخالفه و خلاصه‌ش کنم که سرِ همین چیزها با هم اختلاف پیدا می‌کنن.» از کلیشه‌ای نبودن دانشجوهای داستان، خوشحال شدم. هر‌چند که تحمل چنین زوج فرهیخته‌ای هم سخت است. آخر در زندگی مشترک آنقدر بهانه و اختلاف نظر هست که عقل و عرفان بروند یک گوشه برای خودشان زندگی کنند!

انگار دانشگاه، ناموسم باشد و رویش وسواس فکری داشته باشم، نگاهی به دهان کف‌کرده کتابفروشِ خوش‌اخلاق می‌اندازم و می‌پرسم: «خب! اینها دانشجوی داستان هستن. پس دانشگاه، کجای داستانه؟» چشم‌های درمانده‌اش می‌گوید: «اگه اسپویل شد جواب خواننده‌های ستونت رو خودت می‌دی؟» این بار من لبخند ژکوندی می‌زنم و او ادامه می‌دهد: «مطالعه موردی رساله دکتری یونس، بررسی علت مرگ یک استاد ریاضیه که خیلی مشهور و موفق و جنتلمن و خلاصه، همه چی تمومه اما یکهو خودش رو می‌کشه و خلاااص. حالا این آقای یونس، مثل مارپِل می‌خواد علت خودکشی دکتر پارسا رو کشف کند که آخرهای کتاب، تکلیفش مشخص می‌شه.» خنده‌ام را قورت می‌دهم و به رویش نمی‌آورم که مارپِل، خانم بوده و احتمالا با پوآرو قاطی‌اش کرده. از فروشنده بردبار تشکر می‌کنم. کتاب را برمی‌دارم و به سمت صندوق می‌روم. اگر از اول دیده بودم این کتاب نزدیک به 80‌بار تجدید چاپ شده اینقدر در خریدنش وسواس به خرج نمی‌دادم. تا نباشد چیزکی مردم نخرند کتابی! پیش از رسیدن به صندوق، چشم می‌چرخانم و کتابفروش را می‌بینم که روی یک صندلی لم داده و سرش را بین دست‌هایش گرفته. صدایم را کمی بلند می‌کنم و می‌گویم: «ببخشید آقا! این ماجرایی که تعریف کردید چه ربطی به عنوان کتاب داشت؟ دانشگاه و رساله و استاد و خودکشی چه ارتباطی با بوسه و ماه و خدا دارن؟ نکنه از این کتاب الکی‌ها باشه که برای خفن‌بودن، اسم‌های بی‌ربط می‌ذارن؟» سرش را محکم‌تر در دست می‌گیرد و تقریبا فریاد می‌زند: «خانومِ محترم! یه چیزی رو هم برای کشف خودتون باقی بذارید. یه کتاب پونزده تومنی که این‌قدر سؤال و جواب نداره. اصلا ببر بخونش اگه خوشِت نیومد بیار پس بده.»

عرضم به حضورتان که کتاب را در راه رسیدن به خانه، خواندم و تا شب تمامش کردم. وقتی تمام شد روی ماه خداوند را بوسیدم که تصورم را از تصویرِ دانشجو و دانشگاه در داستان‌ها عوض کرد. کتاب، کوچک و کم‌حجم بود، اما تا چند وقت، ذهنم را درگیر کرد و بعد از چند روز، جملاتِ لایت شده را حفظ شده بودم. چند روز بعد برای عرض تشکر از راهنمایی دلسوزانه کتابفروش مذکور به کتابفروشی نزدیک دانشگاه رفتم، اما تا چشم ایشان به من افتاد مانند جنِ بسم‌ا... دیده، از جلوی چشمم غیب شد و نفهمیدم خودش را در کدام سوراخ سمبه کتابفروشی قایم کرد‌!

منصوره رضایی

دانشجوی دکتری زبان و ادبیات فارسی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها