در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
کارآگاه با هزار مصیبت پدر لاله را راضی کرد تا به خانه برود و اجازه بدهد تحقیقات روند خود را طی کند. یکراست به اتاق رئیس بیمارستان رفت و خودش را معرفی کرد و خواست او را برای تحقیقات به بخشی که مقتول پرستار آن قسمت بوده ببرند.
رئیس بیمارستان یکی از نگهبانان بیمارستان را خبر کرد و از او خواست سرگرد را به بخش جراحی ببرد. لاله از دو سال قبل در این بیمارستان مشغول کار شده بود و در این مدت بهترین رفتار را با بیماران داشت و یک مورد شکایت هم از او گزارش نشده بود.
وقتی به بخش جراحی رسیدند، نگهبان به زن میانسالی که با قیافه جدی در میان راهرو ایستاده بود، اشاره کرد و گفت: خانم سلیمی مدیر این بخش هستند. فکر کنم بهترین فرد برای تحقیقات شما باشند.
سرگرد مقابل پرستار ایستاد و بعد از مکث کوتاهی گفت: سرگرد ترابی هستم. مسؤول پرونده گمشدن یکی از همکاراتون به نام لاله....
پرستار حرفش را با خشم قطع کرد و در جوابش گفت: چند روزه سر کار نمیاد و ما رو به دردسر انداخته. حالا برای من آژان فرستاده تا وقتمو تو این همه گرفتاری بگیره.
حرفهای سرپرستار نشان داد، هنوز کسی از قتل او خبر دار نشده و این روند تحقیقات را بهتر پیش میبرد.
کارآگاه که انتظار این برخورد را نداشت، سعی کرد او را آرام کند. «شاید برای او اتفاق تلخی افتاده باشه و من وظیفه دارم همه جوانب را بررسی کنم. چند تا سوال دارم و خیلی زود مرخص میشم.»
ـ امیدوارم واقعا همین چند تا سوال باشه و بذارید به کارم برسم.
کارآگاه که میدانست امکان دارد سرپرستار وسط بحث او را رها کند و دنبال کارش برود، سریع سراغ سوالها رفت.
لاله رفتار مشکوکی نداشت؟
نه. دختر آرام و مهربانی بود. این چند روز که نیامده همه برنامههای بخش رو به هم ریخته و باعث شد با شما تند برخورد کنم.
در این مدت در مورد ارتباطش با فردی یا مشکلاتش حرفی با شما نزده بود؟
چیزی بروز نمیداد. البته با سیما خیلی خوب بود و اغلب با هم شیفت میگرفتند. قبل شیفت با هم میآمدند و بعدش با هم میرفتند.
سیما؟
پرستار همین بخش است. الان ساعت استراحتش هست. صبر کنید تا یه ربع دیگه میاد. فکر کنم اون بهتر بتونه به شما کمک کنه.
ممنون؛ فقط یه سوال دیگه، در این روزها حرفی از مرخصی نزده بود؟
نه. اهل مرخصی نبود. در این بخش کمتر از همه مرخصی میرفت.
کارآگاه روی صندلی رنگ و رو رفتهای که در راهرو بود، نشست و منتظر ماند تا سیما به بخش برگردد. در این فرصت دفترچهاش را بیرون آورد و نکاتی را که برایش مهم بود، نوشت.
پس از حدود 5 دقیقه پرستار جوانی وارد بخش شد. چشمانش نشان میداد که تازه از خواب بیدار شده. سرگرد ترابی مقابلش ایستاد و با صدایی خش دار گفت: خانم سیما؟
ـ بله خودم هستم. امرتون.
من سرگرد ترابی هستم. افسر پرونده دوست و همکارتون لاله....
ـ دوستم؟
قطعا دو همکار که همیشه با هم شیفت بر میدارند و با هم میروند و میآیند، دوست هم هستند.
ـ فکر نمیکردم افسر پلیس آگاهی اینقدر زود باور باشه. به حرفهای این به اصطلاح مدیر الکی گوش نکنید. اون به رابطه من و لاله حسودی میکرد و همیشه توهم داشت لاله قراره جای اونو بگیره.
بهتره از حاشیه بیاییم بیرون. لاله الان کجاست؟
ـ چرا از من میپرسید. شما افسر هستید و باید جواب این سوال را بدید.
قرار نبود جایی بره؟
ـ تاجایی که من میدونم، نه.
سیما انگار چیز خندهداری به یاد آورده باشد، خندهای کرد و ادامه داد: فکر کنم با شاهرخ فرار کرده رفته ناکجاآباد.
شاهرخ کی هست؟
پرستار جوان که از این سوال کارآگاه تعجب کرده بود، در پاسخ گفت: شما مطمئن هستید که افسر پرونده لاله هستید؟ اگر روی پرونده لاله کار میکنید و نمیدونید شاهرخ کیه، بهتره این شغل رو کنار بگذارید.
طعنه های سیما باعث عصبانیت کارآگاه شد. با عصبانیت دستی به سبیلهاش کشید و دوباره سوالش را تکرار کرد. «شاهرخ کیه؟»
محمد غمخوار
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: