مهناز فتاحی نویسنده کتاب «فرنگیس» در گفت وگو با جام جم از چندوچون این خاطره‌نگاری می‌گوید

کتاب شیرزن تبر‌به‌دست

وقتی باهم گفت‌وگو می‌کردیم او در جاده بود؛ جاده‌ای از روستای گورسفید در گیلانغرب به کرمانشاه که مهناز فتاحی سه سال متوالی آن را طی کرده بود تا بالاخره فرنگیس حیدرپور راضی شد و خاطراتش را برای او تعریف کرد و کتاب «فرنگیس» نوشته شد. این کتاب را سه سال پیش انتشارات سوره مهر منتشر کرده و حالا علیرضا مختارپور، دبیر کل نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور می‌گوید که رهبر انقلاب نیز تقریظی بر آن نوشته‌اند و قرار است این تقریظ در هفتمین پاسداشت ادبیات جهاد و مقاومت به همراه کتاب منتشر شود.
کد خبر: ۱۱۶۷۲۲۸

فرنگیس به رشادت‌های زنان و مردان استان کرمانشاه در جنگ تحمیلی می‌پردازد و البته خاطرات فرنگیس که در 18 سالگی بدون تجهیز به سلاح گرم، با تبر پدرش با دو سرباز عراقی درگیر شده، یکی را کشته و دیگری را با تمام تجهیزات جنگی اسیر کرده و به مقر فرماندهی ارتش ایران تحویل داده بود.

در این گفت‌وگو درباره چند و چون نوشته‌شدن این کتاب و درباره فرنگیس که حالا نماد مقاومت زنان غرب کشور است، حرف زده‌ایم و چیزهایی از مهناز فتاحی شنیده‌ایم که جذاب است بخصوص اگر کتاب تکان‌دهنده فرنگیس را خوانده باشید.

چطور توانستید خانم فرنگیس حیدرپور را راضی کنید که خاطراتش را برای شما بازگو کند؛ چون گویا بسیار در این باره سختگیرند؟

بله، ایشان تمایلی نداشت که این خاطرات را تعریف کند. ولی یک بار که با هم صحبت میکردیم متوجه شدم ایشان از کوه چغالوند در گیلانغرب خاطره دارند و پدر من هم سالها در ارتفاعات چغالوند جنگیده بود. این خاطره مشترک و اینکه ایشان متوجه شد من خودم فرزند جنگ هستم، پدرم رزمنده بوده و دوران جنگ تحمیلی را با همه وجود تجربه کردهام و البته بعد از مدتها رفت و آمد و گپ و گفت راضی شد که این خاطره را برای من تعریف کند. در واقع کوه چغالوند و خاطرات مشترک ما از دفاع مقدس باعث شد فرنگیس به من اعتماد کند و توانستم با همراهی ایشان کتاب را بنویسم.

بنابراین شما مدتی قبل از نوشتن کتاب به روستای گورسفید میرفتید و از جوابهای ردی که به شما می‌داد ناامید نشدید تا بالاخره کتاب نوشته شد!

بله، وقتی یک راوی دوست دارد و می‌خواهد خاطراتش منتشر شود خیلی اوضاع فرق دارد با وقتی راوی رضایت ندارد. اما به این فکر می‌کردم که حیف است خاطرات ایشان نوشته نشود و برای من تکلیف بود که خاطرات ایشان را بنویسم. راستش گاهی خسته می‌شدم یا ممکن بود احساس کنم این تلاش سرانجامی ندارد، اما به خدا توکل می‌کردم. اگر لطف خدا نبود این کتاب نوشته نمی‌شد و شکر خدا توانستم بالاخره ایشان را راضی کنم.

شما کتابهای زیادی نوشتهاید و بخشی از آنها در حوزه دفاع مقدس هستند. آنها را به خانم حیدرپور نشان ندادید؟

چرا، هم کتابهای خودم از جمله «طعم تلخ خرما» که اولین کتابم بود و همینطور کتابهای دیگر حوزه دفاع مقدس را برای ایشان بردم. خاطرات پدرم را که در «طعم تلخ خرما» نوشته بودم برای ایشان خواندم. از زندگی خودم گفتم از مشکلاتی که بهعنوان یک کودک، دوران جنگ تحمیلی تحمل کرده بودم و آرام آرام بین ما دوستی و همدلی شکل گرفت.

چطور مطلع شدید خانمی به اسم فرنگیس حیدرپور در منطقه شما زندگی میکند که خاطرات تکاندهندهای از جنگ تحمیلی دارد؟

در کرمانشاه که من ساکن هستم و روی تپه پارک شیرین، تندیسی از این خانم نصب شده که همیشه آن را میدیدم اما سال 89 کنجکاو شدم درباره این تندیس بدانم؛ اینکه تندیس چه کسی است؟ نماد چیست و چرا در میدان شهر نصب شده است. پیگیر شدم و سعی کردم شماره تماس و نشانی ایشان را پیدا کنم. تقریبا ایشان را راضی کرده بودم و داشتیم آرام آرام پیش میرفتیم که مقام معظم رهبری به کرمانشاه آمدند و صحبتهای ایشان درباره ضرورت حفظ خاطرات دفاع مقدس مرا مصممتر کرد.به خودم گفتم این کار هر قدر هم سخت و دشوار بوده و هر قدر زحمت داشته باشد، انجامش خواهم داد.

در پارک شیرین چند تندیس دیگر هم هست که ظاهرا درباره آنها هم نوشتهاید.

بله. یکی از آنها یادمان 300 نفری است که در یک پناهگاه به شهادت رسیده و زخمی شدند. یکی از موشکهای عراقی از هواکش این پناهگاه وارد آن شده و همشهریان ما را به شهادت رسانده یا زخمی کرده بود.

ظاهرا در گیلانغرب هم تندیسی از فرنگیس حیدرپور نصب شده است!

بله، در یکی از میادین شهر.

به نظر میرسد ماجرای نوشته شدن این کتاب هم برای خودش داستانی است.

حتما روزی خاطراتم را درباره نوشتن این کتاب از زمانی که تصمیم به اینکار گرفتم تا اتفاقاتی که بعد از انتشار آن رخ داده، خواهم نوشت. نوشته شدن این کتاب خودش حکایتی است؛ فرنگیس زنی بسیار سرسخت، مقاوم و البته رنجکشیده است. شنیدن خاطرات او ممکن نبود مگر اینکه با او همدل و همراه میشدم و اطمینان پیدا میکرد که نیتم خیر است.

در کتابم نوشتهام که روزی فرنگیس برای من گیاه کوهی چید و نمیدانید چقدر این کارش برای من ارزشمند بود. ما در جریان نوشته شدن این کتاب با هم دوست شدیم و شاید باورتان نشود که همین چند وقت پیش در جمع کودکان و نوجوانان در کانون پرورش فکری داشت به بچهها سفارش میکرد که کتاب بخوانند.

از بچهها میخواست کتاب خودش را بخوانند و بر زحماتی که من برای نوشتن این کتاب کشیده بودم تاکید میکرد. واقعا چه نعمتی بالاتر از این دوستی و اینکه فرنگیس حیدرپور دارد از کتابخوانی حرف میزند و از تاثیر کتاب میگوید و خودش مبلغ کتابش شده است.

خانم حیدرپور سواد خواندن ندارد. درست است؟

بله ایشان سواد ندارد. کتاب را دخترش برایش خوانده است، ولی الان پیگیر سرنوشت کتاب است و درباره چاپ مجدد کتاب میپرسد و میخواهد چاپهای جدید به دستش برسد. خیلی این کتاب را دوست دارد. نمیدانید چه حسی دارم وقتی میبینم آن را به سینهاش میچسباند و گاهی حتی آن را نقد میکند. درباره تصویر روی جلدش پیشنهاد میدهد و درباره تصاویر کتاب با من صحبت میکند.

قبل از چاپ کتاب هم نظر میداد؟

من کتاب را قبل چاپ دادم به ایشان و آن را برایش خواندند و بعد از اینکه محتوای کتاب را تائید کردند آن را منتشر کردیم اما حالا بعضی اوقات میگوید کاش فلان قسمت زندگیام را تعریف میکردم که بنویسی. همین چند روز پیش به من میگفت: اگر میدانستم این کتاب اینقدر خوب میشود خیلی چیزهای دیگر برای گفتن داشتم که نگفتم. آن زمان خودش برای خودش محدودیت ایجاد کرده بود چون کمی نگران بود اما شکر خدا کتاب خوب شده، فقط حالا که شناخت بیشتری پیدا کرده، معتقد است اگر خاطرات دیگرش را تعریف میکرد، کتاب بهتر میشد.

حالا که توجهش به کتاب جلب شده، کتابهای دیگر را هم برایش میخوانند یا فقط به کتاب خودش علاقه دارد؟

کتابهای دیگر را هم انگار برایش میخوانند. چون برایم داشت از کتاب دا تعریف میکرد و میگفت زنی در جنوب کشور هم مثل من خاطراتش را تعریف کرده است. من و فرنگیس به زبان مشترک رسیدهایم و فرنگیسی که مردم میگفتند سراغش نرو چون نتیجه نمیگیری، حالا به قدری با کتاب دوست شده که فرزندانش برایش کتاب میخوانند، درباره کتابهای دفاع مقدس با او حرف میزنند در حالی که روزهای اول میگفت یعنی چه کتاب بنویسی؟خاطرات مرا بنویسی که چه بشود؟ اما حالا این خانم با دیدن عکس شهدا در کتاب، اشک در چشمانش جمع میشود، توجهش به کتاب جلب شده، خاطرات دفاع مقدس را دنبال میکند و از نتیجه کارمان خوشحال است.

غیر از روایت قصه زندگی فرنگیس به دیگر قهرمانان جنگ هم در این کتاب پرداختهاید؛دلیلش چه بود؟

این کتاب روایت دفاع مقدس در منطقه غرب کشور است. تعداد زیادی از شهدا و جانبازان را معرفی کرده و به زنان و مردان این منطقه و فرهنگ آنها پرداختهام، چون جنگ در کرمانشاه شروع شد و در کرمانشاه به پایان رسید. من تلاش کردم دفاع مقدس را از نگاه یک زن روستایی روایت کنم.

شناخت و برداشت شما از فرنگیس چیست؟

فرنگیس برخلاف تصوری که از زنان داریم، احساساتی و لطیف به نظر نمیرسد. زنی بسیار محکم و سرسخت است، اما بینهایت عاطفه و مهر و دلسوزی را پشت همین سرسختی پنهان کرده و به این راحتی نمیتوان به آنها دسترسی پیدا کرد. فرنگیس به معنای واقعی نماد مقاومت و ایستادگی است. در وجود این زن میتوان شجاعت نترسی و بزرگی را به وضوح دید. او دل بسیار بزرگی دارد.

3 سال تا گور سفید میرفتم

مهناز فتاحی درباره سختیهای نوشتن این کتاب و دیگر کتابهایش به جامجم میگوید: کتابهای دیگری نوشتهام؛ داستان، رمان و کتابهایی برای کودکان و نوجوانان اما بدون تعارف نوشتن برخی کتابها به ارادهای بسیار قوی نیاز دارد و لازم است نویسنده به کارش ایمان داشته باشد و ایستادگی کند. کتاب فرنگیس از این دسته کتابهاست و من برای نوشتن آن رنج کشیدم، عرق ریختم و راه سختی پیمودم. سه سال این راه را رفتهام؛ از کرمانشاه تا روستای گورسفید سه ساعت راه است و برای یک زن دشوار است که سه سال این راه را برود و برگردد آن هم زنی که مادر است و کارمند. خدا را شکر میکنم که از پسش برآمدم. داستان فرنگیس مربوط به سال 59 است و من با
30 سال فاصله زمانی سراغش رفتم و خوشحالم بالاخره آن را زنده کردم، داستان این کتاب بخشی از زندگی زنان و مردان کرد است و بخشی از تاریخ این سرزمین. تلاش کردم بهترین کارم را ارائه کنم و البته کسانی در این راه به من کمک کردند از جمله آقای مرتضی سرهنگی که در تمام مراحل حامی من بود.

آذر مهاجر

ادبیات و هنر

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها