غباری که از کبوتران خونین بال اسیر ، زدوده شد اشک نسل سوم
دیروز نفس هوا گرفته بود خورشید هم دلش پر بود دلها می لرزید پر پرواز کبوترها شکسته بود چشمها می گریست اما خنده از لب تابوت ها کنار نمی رفت آنها می دانستند صدف چه مرواریدهایی شده اند 2-3 گام دورتر
کد خبر: ۱۱۵۹۳
در میان نسل سومی ها، دخترکی خردسال که شهادت را از زبان فرشته قصه های مادربزرگ یاد گرفته و جوانی دلشکسته که معنویت را در تماشای قامت زیبای شهیدان جستجو می کند به همراه مادر کهنسالی که در روزهای بلند فراق فرزندش ، چشم از در برنداشته ، دلشان را به تابوت آزادگانی داده بودند که از پیکرهاشان مشتی استخوان مانده بود و یک اقیانوس ، مردانگی .دیروز همه جای شهر، تماشایی بود و اشکهایی که زینت رخساره های غمگسار می شد، تماشایی تر!