چند ماهی بود درسم را تمام کرده و در جستوجوی کار بودم، پدرم گفت: «خدا بزرگ است تو هم بالاخره کار پیدا میکنی اینقدر ناامید نباش.»
پدرم برای یافتن شغل مناسب با شرایط من خیلی تلاش کرده بود. من نیمه بینا بودم و باید شغلی پیدا میکردم که مناسب شرایط نقص بیناییام بود تا بتوانم از عهده آن برآیم.
پدرم اصولا انسان مثبتنگر و اهل توکلی است. در حال گفتوگو بودیم که با لحن طنز گفتم: «بابا جان الان زنگ در را میزنند و میگویند: زهرا خانم بفرما برو سر کار.»
پدرم گفت: «خدا را چه دیدی شاید اینطور شد. هنوز نیمساعت از این صحبتها نگذشته بود که تلفن زنگ زد. پدرم گوشی را برداشت، آقای ممتازی مدیرعامل انجمن نابینایان گیلان بود. با آقای ممتازی هم بارها در مورد بیکاری و سختیهای یافتن شغل برای افراد دچار مشکل بینایی صحبت کرده بودم و ایشان به پدرم گفتند: «دخترتان را روز پنجشنبه 13 دی ساعت 9 صبح به مجتمع خاتمالانبیای رشت بیاورید، برای نابینایان کتابخانهای افتتاح میشود. اگر خدا بخواهد خانم خسروی آنجا مشغول به کار میشوند.»
روز پنجشنبه من همراه پدر به مجتمع خاتمالانبیا رفتم. مراسم افتتاحیه در سالن وارش با حضور مسئولان استان برپا بود. آقای اصغرنیا، مشاور وزیر ارشاد وقت در حال سخنرانی بود و به محض ورود من به سالن، از پشت تریبون اعلام کردند: «ایشان خانمی هستند که قرار است مسئول این کتابخانه باشند.» همه نگاهها به سوی من برگشت و از خجالت سرخ شدم.
مراسم به پایان رسید و نوبت افتتاح و بریدن روبان شد. پس از تعارف برای بریدن روبان یکی از مسئولان پیشنهاد کرد: «خوب است کسی که قرار است مسئول این کتابخانه باشد آن را افتتاح کند.» و من که فکرش را نمیکردم حتی کار پیدا کنم، افتتاح کتابخانه هم به دست خودم انجام شد. هیجانزده و خوشحال شدم و از آن روز تاکنون با کمال افتخار مشغول خدمت به دوستان خود در کتابخانه هستم.
زهرا خسروی
کتابدار
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم