در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
اینها را پرویز شجاعی پارسا، راهنمای گردشگری از تجربه اولین سفرش با جمعی از نابینایان میگوید. به قول خودش با گروههای زیادی به سفر رفته، اما چنین هیجانزده نشده است، هیجانی که او اینگونه برایمان توصیفش میکند «برایم تجربهای تازه و جالبی بود.
20روشندل در کنار 20بینا، آبشار و دشتهای نیاسر را پر کرده بودند از شور، از آن شورهای جوانی، از آن باهم بودنهای واقعی، یکی میدید و برای دیگری راهنما بود. قدم به قدم، شانه به شانه، انگار دنیا جور دیگری دیده میشد، بدون چشم، بدون بینایی؛ با دل.»
تازه اول راه است
آبشار نیاسر، تازه اول راه است، آقای شجاعی پارسا، راهنمای گردشگری گروه قول میدهد سفرهای بعدی را هم بچیند. او که راهنمای گردشگری باسابقهای است، میگوید سفر را بهخاطر کشف دنیای تازه و سرزمینی جدید دوست دارد، چالش در سفر را بیشتر از خود سفر میپسندد، چالش همراهی با افراد روشندل، برایش جذاب است، تازه میخواهد به این چالش عمق هم بدهد، این بار میخواهد کوهنوردی را با دوستان نابینایش تجربه کند.
کوه سخت است، دوست و آشنا نمیشناسد، پایت را که کج بگذاری، پرت میشوی، سنگ ریزه هم دارد، از آنها که اگر پایتان روی آن برود، اگر سخت نگیرند، سخت زمینت میزنند.
آقای پارسا میگوید «سختی کوهنوردی را میدانیم، برایمان واضح است که قرار است چه بر سرمان بیاید اگر اشتباه کنیم. میتوانم بگویم اصلا جایی برای اشتباه کردن نداریم، باید خیلی همدل شویم.»
نغمه مشهدی یک از همراهان نابینایان است، تجربه همراهی نابینایان در کوهنوردی برایش نوعی رضایت درونی را به همراه داشته، آن طور که او و چند نفر از همراهان تعریف میکنند کار سخت شد، حس مسئولیت برای همراهان نابینایان بیشتر شد، باید راه و چارهای پیدا کنند، باید مطمئن شوند که میتوانند این کار را
انجام دهند.
برای آنکه مطمئن شوند میتوانند به کوه بزنند، راهی درکه میشوند، مسافتی کمتر را در واقع شبیهسازی میکنند، کم و کاستیها دستشان میآید، با اعضای روشندل گروه هماهنگتر میشود، غروب در راه برگشت از درکه، همه اطمینان دارند، دلشان قرص شده، عزمشان را گذاشتهاند روی رفتن، کولهها را میبندندو قرار میگذارند که بروند.
عصای کوهنوردی به جای عصای سفید
هوا روشن نشده راه را در ایستگاه هفت توچال به خورشید میبندد، دست در دست هم، گاهی هم قطاری و پشت هم، در راه نوبت به نوبت آنها که میبینند از مسیر برایشان میگویند، تصویرسازی میکنند، شهر را از آن بالا در ذهنشان نقاشی میکنند.
شادی صادقپور، نفس عمیقی میکشد، میایستد، کنارش دختر نابینا که بازویش را گرفته هم میایستد، رو به شهر میچرخند، تهران را به تصویر میکشد، تهران بزرگ را در قاب یک عکس یا شاید هم یک پوستر در خانهزنی روستایی که هرگز به تهران نیامده ولی عکسش را دارد، از آن بالا برای دخترک نابینا تفسیر میکند؛ «برج میلاد شبیه به آبنبات چوبی است» آزادی و هواپیماهای مهر آباد، پهنای پارک جنگلی لویزان و سرخه حصار، جنوب شهر غم گرفته و خروجی شرقی شهر را مثل یک فیلم، پلان به پلان برایش به تصویر میکشد. دخترنابینا ذوق زده است، با دست جاهای دیگر را میخواهد برایش فیلم کند، تهران را از اینجا حس نکرده بود، حسی غریب اما شیرین، حس تازه یک کشف جدید. جمعه است در مسیر کوهنوردهای دیگری هم هستند و از کنارشان میگذرند، بیاعتنا نیستند، میخواهند به گروه کمک کنند، اما نیازی نیست، نقشه درست چیده شده، حساب همه جا را کردهاند.
عصای کوهنوردی برایشان غریب نیست، به قول پویان یکی از روشندلهای پرانرژی و شوخ طبع گروه، برادر بزرگ عصای سفید است، کمی سفت و سختتر و بدون انعطاف. خوشحال است، هیجان به انتها رسیدن دارد، خودش میگوید در طول مسیر چند بار آقای پارسا و بچههای دیگر گفتند لازم نیست حتما تا بالای کوه برویم، اما او و دوستان روشندل قبول نکردند. مسیر برایشان لذت بخش است، هیچکس نمیپرسد چقدر راه آمدهایم یا چقدر دیگه باید برویم به همراهانشان میگویند لازم نیست که چالهها را برایشان نقطه به نقطه توضیح بدهند، خودشان از روی بالا و پایین شدن ارتفاع بدن همراهان متوجه میشوند. دوست ندارند همراهانشان اذیت شوند.
استقبال خودجوش در قله
صدای قلبها تنظیم میشود، قدمها حساب شدهتر، نفسها عمیق، هر دم و باز دم یک گام دیگر به فتح نزدیکشان میکند. صخره و سنگها پشت سر جا ماندند، حالا دیگر خورشید هم در آسمان است، حتی تندی هم میکند و با گرمایش عرق از پیشانی گروه در آورده است، کوه هم تندی میکند، شیبهای تندتر، سنگریزههای بیشتر. توچال برای فتح شدن مقاومت میکند، شبیه سایر کوهها، اینجا کوهپایه نیست که مردم برای تفریح بیایند، اینجا ارتفاع 3800 متری در یک قدمی فتح همسایه بلند بالای تهران است. میایستند، نفسی چاق میکنند. پویان اصول کوهنوردی ای را که یاد گرفته از ذهن میگذراند، سرقدم و فاصله بین هر دو نفر کوهنورد کنترل و هماهنگ میشود، حساب شده و مانند کوهنوردهای حرفهای به راه میافتند، بی حوصلگی میکنند، نه از خستگی که از شوق رسیدن، نسیم خنکی میوزد، صداهایی از قله میآید، کسی خبر داده به توچال که مهمانان ویژهای دارد، انگار آن بالا کسی به انتظارشان نشسته، سنگ ریزهها مهربان تر میشوند، یکی از لبه قله پایین را میپاید، چشمش به گروه که میافتد، برمیگردد به سمت قله، فریاد میزندآمدند انگار آن بالا خبرهایی هست، کم کم به قله نزدیک میشوند، سوالها بیشتر میشود، بچههای روشندل گروه، کنجکاوی میکنند. میخواهند برایشان تصویرسازی شود، از قله و فضا میپرسند که یکباره صدای تشویق و هورای نزدیک به یکصد نفر در کوهستان میپیچد، تیمهایی که زودتر به قله رسیده بودند، منتظر ماندند تا شاهد صعودشان باشند، به آغوششان میکشند، یکی فریاد بر میآورد و میزند زیر آواز، طبق قول و قراری که زیر آبشار نیاسر گذاشته بودند باز هم ای ایران، ای مرز پر گهر، ای نامت سرچشمه هنر... را میخوانند.
دیدن کویر نیازی به چشم ندارد
برای کویر رفتن اصلا نیازی به دیدن نیست، کویر را باید حس کرد، باید روی رملهای کویر دوید آن هم پا برهنه تا زندگی را لمس کرد. باید خود را رها کرد در میان آسمان و زمین تا در اقیانوس دانههای شن فرود نیایید. اینها را جمعی از روشندلانی میگویند که چندی پیش کویر ابوزید آباد را تجربه کردند، آنها قبل از اینکه به کویر بروند، شنیدهها و ترسهایشان را برای همراهانشان بازگو میکنند، همراهان و راهنمای گردشگری، مار و عقرب بیابان را انکار نمیکنند، اما اطمینان میدهند که آنجا چون زمینش صاف و یکدست است، نیازی به عصای سفید و دست همراه گرفتن ندارد، آنجا دیواری نیست که به آن دست بگیرند، اما سنگ و مانعی هم نیست که سد راهشان شود، آنجا آزادند به دویدن، تا انتها تا آن دور دورها تا عمق تصویر. انگار کویر با روشندلان همذاتپنداری میکند.
بهنام اکبری
جامعه
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: