در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
هر لحظه از زندگی خاطره است و این خاطرات است که حرکتدهنده و موجب تجربه کردن است و در حقیقت تاریخ زندگی را تشکیل میدهد و این تاریخ به عنوان ابزاری برای تصمیمگیری و برنامهریزی آینده به حساب میآید.
هفته دوم یا سومی بود که مشغول به کار شده بودم و چون فاصله محل کار با روستای محل زندگی من زیاد بود، مجبور بودم ساعت 5 صبح در سرمای دیماه از خانه خارج شوم. هوا تیره و تار بود و به زور میشد جایی را دید. من حدود ده دقیقه میدویدم تا از تاریکی نترسم و گرم شوم. در حال دویدن دیدم چیزی پشت سر من در حال دویدن است. به عقب که برگشتم دیدم دو تا سگ که یکی مادر و دومی تولهاش بود همراه من میدویدند. از ترس نزدیک بود سکته کنم. ایستادم، میدانستم نباید بترسم و خودم را نگه داشتم. تولهسگ چادرم را میکشید. اصلا نمیتوانستم کاری بکنم و با التماس نگاهشان میکردم و از خدا کمک میخواستم تا اینکه خودشان رفتند.
در راه خیلی به این موضوع فکر کردم تا این که به کتابخانه رسیدم. مخزن کتابخانه در طبقه دوم بود. هنوز آن حال و هوا در سرم بود که دیدم یک پسر کوچولو که تقریبا کلاس دوم یا سوم ابتدایی بود کنار میز امانت ایستاده است، از من خواست که کتاب زندگی کورش کبیر را برایش پیدا کنم؛ کتاب را برایش آوردم و دیدم با ولع خاصی به آن نگاه میکند. من کارت عضویت خواستم تا کتاب را به او امانت دهم. گفت: عضو نیستم. همکار من جلو آمد و گفت وقتی عضو نیستی چرا تقاضای کتاب میکنی؟ پسرک فقط چشمش به کتاب بود و با دستی که به زور آن را حرکت میداد کتاب را به سینه خود چسباند و فقط نگاه کرد و اشک میریخت. همکارم گفت کتاب را بگذار روی میز، هر وقت عضو شدی بیا کتاب را ببر.
پسرک گفت: «من پول ندارم. خواهش میکنم خواهش میکنم کتاب را بدهید همین یک بار، همین یکبار»، اما همکارم گفت برو تا عصبانی نشدم و من هم چون اوایل کارم بود، نتوانستم حرفی بزنم. پسرک نگاهی به من انداخت که سرشار از خواهش و تمنا بود تا شاید کمکش کنم. نمیدانستم چه کاری انجام دهم، صبح خدا مرا از آن مخمصه نجات داده بود؛ من هم باید کاری میکردم. تا آمدم به همکارم نگاه کنم سه چهار پسر که از قرار معلوم همکلاسی پسرک بودند با صدای بلند داد زدند بهراد بیا مادرت آمد دنبالت، بدو برویم و پسرک در حالی که دو بازویش را به دو همکلاسیاش تکیه داده بود، آرام آرام از جلوی دیدگانم محو شد و من فقط رفتنش را نگاه کردم که پسرک با چه مشقتی از این پلهها پایین رفت و چیزی که مرا بیشتر از معلولیتش آزار میداد معصومیتش بود.
اشکهایی که صبح باید جاری میشد، حالا جاری شده بود. حالا دلیلی محکم برای جاری شدن داشت. اصلا نمیتوانستم آرام باشم، از خودم از اینکه نتوانسته بودم کاری بکنم بدم آمده بود. دوست داشتم زمین دهان باز کند و مرا ببلعد. با خود گفتم با آن سختیها سر کار میآیی و دردی از جامعه دوا نمیکنی. به چه درد میخوری؟ رسالت خود را زیرسوال برده بودم. به خدا که آن شب تا صبح نخوابیدم و این فکر مرا آزار میداد که چرا باید چنین باشد. صبح بدون هیچ رغبتی از خانه بیرون آمدم. دیگر مسیر را ندویدم. دیگر انگیزهای نبود. از سگها هم خبری نبود و من چقدر غمگین بودم. داشتم سیستمهای میز کار را روشن میکردم که ناگهان چشمم به چهره آشنایی افتاد؛ ناخودآگاه بلند شدم و به سمتش دویدم و او را در آغوش کشیدم. بازوان مادرش را تکیهگاه قرار داده بود و از پلهها بالا میآمد. هیچوقت به اندازه آن روز خوشحال نبودم. مادرش میگفت دیروز وقتی دوستان بهراد به کتابخانه آمدند؛ او هم دلش خواست به اینجا بیاید، اما از من اجازه نگرفته بود. دیشب به او قول دادم برای امروز بهراد را عضو کتابخانه کنم و بدون اجازه من به کتابخانه نیاید.
بهراد رو به من کرد و در حالی که چشمانش از خوشحالی میدرخشید؛ گفت: «خاله دیشب تا صبح از خوشحالی نخوابیدم.» و من گرمی اشکهایی را که بر گونههایم جاری میشد حس کردم و نگذاشتم مادر بفهمد که دیروز بهراد به کتابخانه آمد، اما دست خالی برگشت. در هر کار خدا حکمتی نهفته است. کاش میتوانستیم به رمز و راز آنها پی ببریم؛ اگر بهراد کوچولو روز پیش اجازه مادر مهربانش را گرفته بود، در کتابخانه غمگین نمیشد، مثل من که اگر صبح آن روز خدای مهربان را صدا نکرده بودم براحتی از آسیب سگها در امان نمیماندم.
سمیه سلطانزادبالی
کتابدار
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: