بن بست در سیاست هژمونی نومحافظه کاران

تد لامونت ، عضو شورای سیاستگذاری روابط خارجی سنا در خاور نزدیک و سناتور دمکرات ایالت کانکتیکات است. لامونت یک سناتور ضد جنگ و از منتقدان سرسخت سیاست
کد خبر: ۱۱۵۱۴۳
خارجی نومحافظه کاران بخصوص در دوره دوم ریاست جمهوری بوش است. وی نوامبر گذشته توانست در انتخابات مقدماتی حزب دمکرات ، جوزف لیبرمن سناتور یهودی جنگ طلب و از حامیان اصلی بوش در حمله به عراق و افغانستان را شکست دهد.
لامونت در گزارشی که اوایل سپتامبر سال جاری در هفته نامه نیوزویک به چاپ رسیده بود با تاکید بر شکست استراتژی بحث برانگیز مبارزه با تروریسم بوش پس از حملات 11سپتامبر، اعلام کرده بود که پژوهش های غیررسمی مرکز مطالعات راهبردی اطلاعاتی امنیتی خاورمیانه بیانگر این واقعیت است که پس از حمله به عراق در مارس 2003 به بهانه مبارزه با تروریسم ما شاهد موجی جدید از تروریست پروری هستیم و این به این معناست که جهان پس از 11 سپتامبر ناامن تر شده است. با توجه به گزارش های اخیر موسسه بین المللی مطالعات استراتژیک و سرویس اطلاعات مرکزی امریکا در آستانه انتخابات سنا که انتقادات گسترده ای را متوجه جمهوریخواهان و خصوصا تیم جنگ طلب بوش نمود و به اعتقاد ناظران سیاسی تاثیر زیادی روی آرای رای دهندگان خواهد گذاشت و همچنین تحولات اخیر پرونده هسته ای ایران با ندلامونت به گفتگو نشستیم. آنچه در پی می آید مشروح گفتگوی اختصاصی با ندلامونت است.

در ابتدای گفتگو می خواهم به انتخابات مقدماتی حزب دمکرات در نوامبر گذشته برگردیم. شما بر جوزف لیبرمن پیروز شدید، کسی که از 18 سال پیش ، یعنی برای سه دوره کرسی سنای امریکا را در اختیار داشت و در انتخابات ریاست جمهوری 2000 به عنوان معاون ال گور معرفی شده بود. می خواهم بدانم که چه شد شما اکثریت آرا را تصاحب کردید؛

این انتخابات رای به یک تغییر و تحول بزرگ بود و آغاز یک سلسله تغییرات. به طوری که ما شاهد بودیم در ایالت جورجیا، سینیتا مک کینی ، در میشیگان ، جو شوارز و... نیز سرنوشتی مشابه لیبرمن یافتند. با این حال اکنون و در آستانه انتخابات 7 نوامبر سال آینده و گزارش اخیر اطلاعات ملی امریکا این امید وجود دارد که ساختار قدرت کاخ سفید با یک سری تغییرات کلی راه را برای انتخابات ریاست جمهوری هموار کند. رسوایی هایی نظیر رسوایی مارک فولی نماینده جمهوریخواه در مجلس نمایندگان و شکاف در جامعه امریکا پس از حوادث 11 سپتامبر به نحوی است که حتی مردم نیز خود را برای یک تحول آماده کرده اند. اخیرا نیز هری رید رهبر دمکراتها در سنا و نانسی پلمسی نیز تاکید کرده اند که تیم کاری بوش تاکنون در پوشش اخبار مربوط به مساله امنیت ملی پس از 11سپتامبر هیچگونه موازنه ای رعایت نکرده است. از این رو من فکر می کنم ما در آینده تحولات زیادی را پیش رو داریم.

جهت گیری هژمونی کاخ سفید بخصوص پس از حوادث 11سپتامبر را چگونه ارزیابی می کنید؛

پس از حوادث 11سپتامبر سیاست های کلی نومحافظه کاران با یک تغییر شگرف همراه شد. البته این جهت گیریها عملا از مارس 2003رنگ عینی را به خود دید. اما به نظر من این که این تغییر رویکرد چه نتیجه ای داشت مهم است. از وقتی مداخله ایالات متحده در عراق محدودیت های واشنگتن را در اجرای استراتژی امنیتی دفاعی خود برای تبدیل شدن به داور و پلیس بلامنازع سیاسی و اقتصادی دنیا نشان داد ما تا حدودی با به بن رسیدن این هژمونی نومحافظه کاران مواجه بودیم. اکنون تمایلات نهفته ای که نسبت به شکل گیری چند قطبی سیاست جهان وجود داشت به حقیقتی روشن و البته دشوار تبدیل شده است. دشواری های موجود بر سر راه مبارزه با تروریسم در عراق و افغانستان رقبای ایالات متحده را به این نتیجه رسانده است که می توان با واشنگتن بدون پرداخت هزینه های زیاد مخالفت کرد.

به اعتقاد ناظران سیاسی یکی از پایه های اساسی استراتژی ایالات متحده در منطقه را پیگیری سیاست «همه چیز بدون ایران» تشکیل می دهد. که البته این استراتژی در کنار سایر دیپلماسی های همردیف در جهت انزوای بیشتر ایران راهبری می شوند. در این مورد چگونه فکر می کنید؛ این سیاست تاکنون چه نتیجه ای در بر داشته است؛

ایجاد امکان همکاری بین کشورهای منطقه جهت کمک به عدم حضور و مشارکت فعال ایران در صفحه شطرنج تحولات منطقه علاوه بر این که از نقش تهران در معادلات ژئوپلتیکی می کاهد عملا این کشور را نیز در این عرصه با یک مجموعه چالش ها و تهدیدها مواجه می سازد. واقعیت این است که ما از هر ابزاری که در اختیار داریم استفاده می کنیم ، از دیپلماسی بطور مداوم و فشار اقتصادی زمانی که موجب تغییر می شود، از نیروی نظامی در زمان مناسب نیز استفاده خواهیم کرد. البته در کنار این ، تهران می تواند ما را به استفاده کردن یا نکردن از آنها نیز وادار کند. اگر ما شاهد تغییرات اساسی در دیپلماسی منطقه ای و فرامنطقه ای تهران باشیم ، می شود در آینده بهتر در این مورد نظر داد.

ببینید یک سوال درباره رژیم حقوقی دریای خزر دارم. همان طور که می دانید وضعیت حقوقی دریای خزر سالهاست که چالش های عدیده ای را فراروی کشورهای مشترک استفاده کننده قرار داده است. در چند سال اخیر برخی از دولتهای ساحلی دریا که نتوانستند در خصوص استفاده های مشترک مبتنی بر سود واحد به توافق برسند شروع به بستن قراردادهای دو و یا چند جانبه با ایالات متحده نموده اند. سوال من این است که واقعا راهبرد واشنگتن در مداخله در بحث توزیع منابع و رژیم حقوقی دریای خزر با چه هدفی دنبال می شود؛

اگر این توافق ها دوجانبه و بین دولتها باشد بخش متعلق با آنها را معین می کند اما از جنبه قانونی تا آنجا که من از قوانین بین المللی اطلاع دارم حتی اگر توافق های دوجانبه ای هم میان هر 5کشور ذی نفع وجود داشته باشد باز هم این مساله به ایجاد رژیم های دریای خزر نمی انجامد زیرا ممکن است اختلافاتی میان این کشورها وجود داشته و حل نشده باشد. فکر می کنم وقتی کشورهای حوزه مشترک خزر از تدوین یک رژیم حقوقی ناتوان مانده اند یک توافق چند جانبه با ایالات متحده نیاز است تا مساله به طور قطع حل شود. زیرا در غیر این صورت باز این احتمال زیاد است که بحران هایی ایجاد شود. به علاوه حضور امریکا در رژیم دریای خزر شامل چیزی مثل کمک به غیر نظامی شدن یا موضوعات زیست محیطی است که در درازمدت بسیار مطلوب است. بنابراین اگر قرار باشد که رژیم حقوقی دریای خزر یک رژیم پایدار باشد جوانبی وجود دارد که از طریق توافق های دوجانبه نظم نمی یابد.

اهداف بلندمدت راهبری های کنونی واشنگتن بیشتر در چه سرفصل هایی طبقه بندی می شوند؛ و به نظر شما آیا دستیابی به اینها نیز به مانند عراق و افغانستان با مداخله نظامی محقق می شود؛

در گزارش اخیر شورای سیاستگذاری وزارت امور خارجه امریکا نیز به این مورد اشاره شده بود. ولی به نظر من اهداف اصلی سیاست کنونی واشنگتن بیشتر شامل همکاری با همپیمانان منطقه ای مثل کره و ژاپن برای مهار نفوذ فزاینده چین ، احیای نفوذ و سلطه در حیاط خلوت امریکای جنوبی و مقابله با قدرتهای نوظهور مثل برزیل ، سعی در ثبات و امنیت بیشتر عراق و افغانستان ، تشویق جنبش های طرفدار غرب در کشورهای خارج نزدیک روسیه مثل بحران اخیر گرجستان ، ائتلاف و برقراری پیوند با کشورهایی در منطقه یورو برای ایجاد وزنه تعادل در مقابل محور پاریس برلین ، سعی در به بن بست کشاندن مذاکرات هسته ای یورو و تهران برای جلوگیری از دستیابی به ورود کشورهای موج سوم به باشگاه هسته ای و اهداف دیگر. اما این که سوال کردید دستیابی به این اهداف به مداخله نظامی نیاز دارد به اعتقاد من نیاز ندارد مگر این که باز یکجانبه گرایی نومحافظه کاران بخواهد هزینه های مضاعفی را بر سیاست خارجی امریکا تحمیل کند.

می خواهم بگویید پس از 11سپتامبر و آن سخنرانی معروف بوش که بیش از 48بار از کلمه «آزادی» استفاده کرد چه تغییراتی را در راهبری های استراتژیکی کاخ سفید در مواجهه با ایران شاهد بودیم؛

ما پس از 11سپتامبر شاهد موجی جدید از تغییرات در نظم نظام جهانی بودیم. ما بواسطه اهمال و غفلت امنیتی دفاعی خود در فضایی از تهدیدات بی انتها قرار گرفتیم که ناشی از تولد نسل جدید تروریست ها بود. ما اعتقاد داریم که منطقه خاورمیانه کانون اصلی این تهدیدات غیرمسوولانه است و به ادعای بوش ایران هم یکی از محورهای شرارت. طبیعی است که وقتی چنین وضعیتی تثبیت شد راهبردهای استراتژیکی کاخ سفید نیز دچار تغییرات اساسی شد. ما حتی پس از این تحولات انتظار همکاری از سوی تهران برای مبارزه جهانی با تروریسم داشتیم.

ارزیابی شما از منافع و سیاست های ایران در منطقه و بازخورد پیامدهای آن در تقابل با سیاست های امریکا چگونه است؛

واقعیت این است که امریکا درباره حرکات ژئوپلتیک ایران نگران است و درباره گامهایی که این کشور ممکن است برای مقابله به جای حمایت از تروریسم بردارد اطمینان ندارد. اگر تلاشهای امریکا برای گسترش دمکراسی در منطقه به نتیجه نرسد طبیعتا ژئواستراتژی های تهران تعارض بیشتری با منافع ایالات متحده پیدا خواهد کرد. ولی امریکا طرح های خود را برای مقابله با ایران آشکار کرده است و این روند هم در دولت های بعدی ادامه می یابد.

در حال حاضر در منطقه خاورمیانه دو رویکرد در تقابل با ایالات متحده حاکم است یکی کشش به سوی کاخ سفید برای ارتقا نقش و جایگاه منطقه ای و فرامنطقه ای و دیگری واکنش متضاد در راستای ملی گرایی بدون اتکا به ایالات متحده. این دو دسته از کشورها چه چالشهایی را پیش روی خود دارند؛

نخستین چالش قبل از هر چیز توانایی حل بحران هاست . بحران هایی که غیرقابل کنترل شده اند. به طور مثال بحران فلسطین و اسرائیل را در نظر بگیرید از یک سو تشکیلات خودگردان می گویند که در خصوص این بحران سازمان های امنیتی بین المللی در حال همکاری برای کاهش بحران هستند. از سوی دیگر به میانجی گران می گویند که ممکن است ما بخواهیم مساله را حل کنیم اما مردممان مخالف هستند. خوب چه کسی مسوول است ؛ سایر کشورهای منطقه نیز همین طور هستند. روسای دولتها قرار است رهبری مردمشان را برعهده داشته باشند و نه این که فقط از آنها پیروی کنند. خصوصا اگر این که از طریق دموکراسی به مقام خود رسیده باشند. اما در نتیجه دوگانگی ها که این دولتها و ملتها در هماهنگ سازی منافع خود با منافع ایالات متحده در جامعه بین المللی از خود نشان داده اند متهم به مخالفت با راه حل های آشتی جویانه شده اند. از این رو به نظر می رسد این چالشها در آینده با این روند وخیم تر خواهد شد.

فکر می کنید ایران در کجای این طیف بندی قرار دارد؛ و لزوما چرا؛

طبیعی است که ایران در طیف بندی این چالش ، در هرم چالش با رویکرد تخاصم با منافع ایالات متحده قرار دارد.

محرک اصلی کاهش پافشاری واشنگتن بر اجرای سیاست «پلیس جهانی» در دوره اول ریاست جمهوری بوش ، که در تحولات کنونی نظیر پرونده هسته ای کره شمالی نشانه ای از آن را می بینیم چه بوده است؛

نومحافظه کاران با روشن شدن محدودیت های ژئواستراتژیکی نظامی محور در گذشته ، اکنون از سیاست دوره اول ریاست جمهوری بوش فاصله گرفته اند و به رهبری کاندولیزا رایس یک استراتژی متوازن کننده را آغاز کرده اند که به مشارکت با متحدان منطقه ای در برابر دشمنان بالقوه و گاهی اوقات هم فرضی متکی است. امریکا همچنان قدرت اول در عرصه نظام بین الملل باقی می ماند. اما اکنون نومحافظه کاران به نظر می رسد دیگر در این توهم نیستند که می توانند به تنهایی دنیا را اداره کنند به این ترتیب است که به سوی دیپلماسی چندجانبه در قبال کره شمالی روی آورده اند و تمایل زیادی برای اعمال فشار تعیین کننده بر ضد کاسترو، چاوز و یا حتی احمدی نژاد ندارند.

شاید وقتی دیگر


انتخابات یک محک محکمی بود برای افکار عمومی مردم نسبت به سیاست های کاخ سفید و جنگی که بیش از 3500 سرباز امریکا را در عراق و افغانستان به کام مرگ کشاند.جنگ عراق در زمان نامناسبی به وقوع پیوست که در نهایت بسیاری از مردم ایالات متحده این جنگ را جنگی اشتباه توصیف کردند. زیرا اتهامات و توجیهات واشنگتن و لندن برای حمله به بغداد درست محاسبه نشده بود. خبری از انبارهای تسلیحات میکروبی و شیمیایی ای که می توانست در کمتر از 45دقیقه خاک بریتانیا را مورد هدف قرار دهد نشد. همچنین هیچ مدرک واضحی دال بر همکاری و ارتباط صدام با گروه های تروریستی مثل القاعده بدست نیامد. البته نیروهای القاعده در خاک عراق بودند اما ارتباط صدام با بن لادن و حوادث 11سپتامبر هیچگاه به درستی ثابت نشد. واقعیت این است که هیچ کس در این که صدام یک دیکتاتور بود شک ندارد. اما این ادعا که رژیم عراق بعد از یک دهه تحریم سخت بتواند تهدیدی آنی علیه منافع ایالات متحده باشد تنها از اعتبار و مشروعیت این جنگ در عرصه بین المللی کاست. ما با حمله به عراق و افغانستان سعی داشتیم تروریسم و محور شرارت را از بین ببریم ولی حوادث بعد نشان داد که این اقدامات فقط منجر به تولید نسل جدیدی از تروریست ها شده است. مشکل اصلی این جنگ از دیدگاه من ناتمام ماندن بحران افغانستان بود و یکی از دلایلی که تلقی من از این جنگ که جنگی نامناسب است به همین خاطر است. ایالات متحده می بایست ابتدا شرایط نامناسب امنیتی در افغانستان را به شکل مطلوبی ارتقائ می داد و حکومت تازه تاسیس کرزای را تثبیت می کرد و سپس به فکر حمله به عراق می افتاد. از این رو من معتقدم به گفته شما انتخابات آتی یک محک برای سنجش سیاست های خارجی کاخ سفید بخصوص در عراق و افغانستان خواهد بود که حداقل نظرسنجی های مختلف آینده خوشی را برای جمهوریخواهان ترسیم نمی کند.




ارسلان مرشدی
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها