در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
جسد بیجان جابر در حالی که صورتش کبود و چشمان نیمه بازش به سقف اتاق دوخته شده بود، روی تخت دیده میشد. یک پیژامه چهارخانه و زیرپوش سفیدی به تن داشت.
در کنار تخت و روی میزعسلی کوچک گوشی خاموش تلفن همراهش، یک بسته سیگار بهمن نیمهخالی، زیر سیگاری باچندین ته سیگار ازنوع بهمن و وینستون؛ یک فندک گازی، یک قوطی قرص آرامبخش، تنگ آب ولیوان دیده میشد. همچنین روی زمین و در کنار تخت وسایل مصرف مواد جلب نظر میکرد. یک تلویزیون کوچک، دو مبل، یک یخچال و یک فرش کهنه که در وسط اتاق پهن شده بود تنها وسایل اتاق بودند. اثری از بههم ریختگی درفضای کوچک اتاق دیده نمیشد.
سروان رضوانی پس ازبررسی دقیق جسد و بررسی اتاق، پای صحبتهای ستوان جمالی افسر تجسس کلانتری نشست.
وی که از ساعت 6 و30دقیقه در محل حضور داشت در قسمتی ازگزارش خود گفت: حدود ساعت 6 و 15 دقیقه از طریق مرکز فوریتهای پلیسی در جریان این حادثه قرار گرفتیم. بلافاصله گشت سه کلانتری درمحل حاضر و پس از تائید خبر مرگ مشکوک جابر، محل را تحت کنترل قرار داده و خودم درآنجا حضور یافته وتحقیقات را آغاز کردیم.
وی ادامه داد: این مسافرخانه قدیمی 22 اتاق دارد که اکثر مشتریان آن را افراد کم درآمد تشکیل میدهند. خبر مرگ جابر را هم اسماعیل، صاحب مسافرخانه اطلاع داده است.
ستوان جمالی درمورد مقتول هم گفت: براساس مدرک شناسایی وی که در دفتر مسافرخانه موجود است، جابر 46 ساله حدود سه روزیاست دراینجا اقامت دارد. در این مدت تنها نوه داییاش به نام غلام به او سرزده و همین غلام هم امروز صبح زود از مدیر مسافرخانه خواسته سری به جابر بزند.
این را هم اضافه کنم که غلام دیشب تا دیروقت دراتاق جابر بوده و بنا به اظهارات اسماعیل حدودساعت 12شب مسافرخانه را ترک کرده است.
وی دقایقی پیش خودش را به اینجا رساند و درحال حاضر تحت کنترل است.
افسر تجسس کلانتری یادآورشد: هنوزعلت اصلی مرگ جابر مشخص نیست و نیازمند کالبدشکافی و نظریه دقیق پزشکی قانونی است و لیکن حداقل بیشتر از چهار ساعت از زمان مرگ وی میگذرد.
سروان رضوانی پس ازتشکر از ستوان جمالی سراغ صاحب مسافرخانه رفت وبه گفتوگو با وی پرداخت.
اسماعیل مرد 65 ساله درحالی که رنگ به رخ نداشت با صدای لرزانی گفت: بیشتر از40 سال است که دراینجا مسافرخانه دارم و کاسبی میکنم دراین مدت هم سعی کردم کارم قانونی باشد و تخلفی نکنم و این حادثه واقعا مرا غافلگیرکرد و نمیدانم چه بگویم .
وی بعد از یک سکوت طولانی گفت: جابر اولینباربود که به مسافرخانه ما آمد و تا به حال هم او را ندیده بودم، جابر را غلام که ظاهرا با او خویشاوندی داشت، اینجا آورد وسفارش کرد که شناسنامهاش گم شده اما فتوکپی آن را دارد، اول قبول نکردم اما وقتی غلام اصرار کرد و گفت؛ ضمانتش را خودم میکنم وبعد هم کرایه راپیش پیش داد، قبول کردم. البته به شرطی که اصل شناسنامه را زود بیاورد.
وی افزود: جابر در مدت سه روزی که اینجا بود، اصلا بیرون نرفت یا من ندیدم. در اتاق، خودش را به نوعی حبس کرده بود، غلام هم میگفت حالش خوب نیست و او برایش غذا میآورد.
اسماعیل در مورد حادثه مرگ اوهم گفت: صبح زود ساعت شش بود که غلام تلفن زد و گفت هرچی به موبایل جابر زنگ میزنم گوشی را برنمیدارد، قراربود بیاید ایستگاه راه آهن برویم شهرستان، زحمت بکش ببین کجاست؟ اصلا مسافرخانه هست یانه؟
به او گفتم؛ من ندیدم بیرون برود. حالا سری به اتاقش میزنم.
وقتی بالا رفتم و دراتاقش را زدم پاسخی نداد، ناچار در را باز کردم آنجا بود که با جسد او روبهرو شدم. بعد هم موضوع را به غلام اطلاع دادم که گفت الان میایم وسپس به پلیس 110زنگ زدم.
اسماعیل بعد از یک نفس عمیق گفت: البته دیشب حدود ساعت 12که غلام اینجا را ترک کرد، گفت فردا صبح زود جابر از اینجا میرود وحتی انعامی هم به من داد.
وی که کاملا ترسیده بود با همان صدای لرزان افزود: جناب سروان به خدا من قانون را رعایت میکنم. اگر شناسنامه هم نگرفتم به اصرارغلام بود. او قول داد که مدارک شناسایی را زود بیاورد.
اسماعیل درپاسخ این سوال سروان رضوانی که غلام راچه مدت است میشناسی گفت: او سال گذشته یک ماهی اینجا اقامت داشت، می گفت در کار خرید و فروش موبایل هستم. بعد یک مدت غیبش زد تا اینکه پس از شش ماه دوباره سروکلهاش پیدا شد. چند وقتی بود و بعد از آن هم هر چند وقت یکبار چند روزی اینجا اقامت داشت. مرد بیآزاری است و حساب و کتابش هم درست است.
سروان رضوانی چند سوال از او کرد و سراغ غلام رفت و به بازجویی از وی پرداخت.
غلام با چشمانی اشکبار و صدایی دورگه به سروان رضوانی گفت: جابر که از زندگی بریده بود و به غیر از مواد به هیچ چیز دیگر فکر نمیکرد، آخر هم قربانی اعتیاد شد.
او بااینکه مرد با مرام و با معرفتی بود اما در زندگی بد آورد و همه چیزش را به پای اعتیاد و رفقای ناباب ریخت و بعد هم چنین مرگ دردناکی را برای خودش رقم زد.
غلام افزود: هفته پیش جابر سراسیمه با من تماس گرفت و گفت؛ در بدمخمصهای گرفتار شدهام ونیاز دارم کمکم کنی. وقتی با او قرار گذاشتم با ترس و وحشت گفت: داداش غلام با چند تا از رفقا سرقت طلا انجام دادیم که نامردها سرم کلاه گذاشتند و ناپدید شدند. میترسم شناسایی شوم و گیر بیفتم، کمک کن چند روزی از چشمها دور باشم. او راجع به سرقت و رفقایش حرفی نزد و فقط التماس کرد او را چند روزی پنهان کنم. اولش سعی کردم ازسرم بازش کنم، حتی گفتم موضوع را با پلیس درمیان بگذار اما قبول نکرد. ناچار و فقط به خاطر التماسها و گریههایش او را به آقا اسماعیل معرفی کردم و در اینجا اقامت کرد. در این مدت باهمه توان به او کمک کردم تا اینکه... .
غلام در ادامه گفت: دیشب تا ساعت 24 پیش او بودم. حالش خوب نبود، کمحوصله وعصبی به نظر میرسید. قرار گذاشتیم ساعت شش صبح ایستگاه راه آهن باشیم و به اتفاق برویم شهرستان. البته پیشنهاد من بود، گفتم آنجا راحتتری و. ...
ساعت نزدیکیهای شش وقتی به ایستگاه رسیدم، خبری از او نبود.هرچه زنگ زدم گوشیاش بوق میخورد.اما برنمی داشت، با اینکه خیلی اصرارکرده بودم که دیرنکند وحتی ساعت 4 و 30 دقیقه صبح هم به او زنگ زدم وتاکید کردم دیرنکنی اما وقتی خبری نشد، ناچار با آقا اسماعیل تماس گرفتم و ازاو خواهش کردم سر و گوشی آب بدهد ببیند جابر کجاست که دقایقی بعد خبرمرگ او را داد.
غلام آه عمیقی کشید و گفت: آنقدر در مصرف مواد زیادهروی کرد تا بالاخره خودش را نابود کرد.
غلام وقتی که سروان رضوانی از او پرسید، آیا خودت هم مواد مصرف میکنی؟ درحالی که رنگ از رخش پریده بود، بریده بریده پاسخ داد؛ گاهی تفننی یک پک میزنم.
شما خواننده عزیز برای ما بنویسید سروان رضوانی از کجا فهمید غلام قاتل است. سروان رضوانی حداقل دو دلیل برای دستگیری قاتل داشت، آن دو دلیل را برای ما بنویسید. اگر داستان را به دقت مطالعه کنید حتما متوجه خواهید شد.
پاسخ خود را همراه نام و نام خانوادگی به شماره 300011224 پیامک کنید.
حمید موفق
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: