عارض شد: تصدقت بیادبی است باید بگردمتان! بعد بیاجازه و مجوز جنابمان دست بر پهلو و گرده و اقصی نقاطمان کشید و لای درز یقهمان را جورید. مقادیری قلقلکمان شد. چنان پسیاش زدیم که برق از چشمهایش بیرون زد .
فرمودیم: پدر سوخته مگر ما اجازت فرمودیم که به صلابت همایونی ما دست میزنی؟
عارض شد: ناراحت نشوید همه چیز مشکوک است!
فرمودیم: جمع کن بساطت را چه میگویی؟
گفت: همین چند روز پیش یک نفر در زندان خودکشی کرده است که خیلی آدم خفنی بوده و استاد دانشگاه بوده و پژوهشگر هم بوده .
فرمودیم: خب؟
عارض شد: حالا عدهای چو انداختهاند که استاد دانشگاه که اتفاقا خیلی هم مبادی آداب و اخلاق بوده نمیشود جاسوس بوده باشد و حتما دارند لاپوشانی میکنند.
فرمودیم: این حالا چه ربطی به جوریدن عمارت همایونی ما دارد؟
گفت: تصدقت گردم چندی پیش یک بریده از یک جریده خوانده بودیم که عزیزی نگاشته بود اتفاقا جاسوسان از جایی جاسوسی میکنند که لایحتسب است و اینکه گمان کنی همه جاسوسان پالتویی دارند و عینک آفتابی و کلاه شاپو، فوقالنهایه در اشتباهیم.
فرمودیم: گفتم دلیل جوریدن خانه را بگو.
گفت: در ادامه مقاله نوشته بود در یک جامعه هر شخصی در هر طبقهای و جایگاهی امکان دارد که جاسوسی و وطن فروشی کند و مصالح مملکت را به جیفه دنیا بفروشد .
فرمودیم: خب؟
عارض شد: جسارت کردم به واکاوی خانه مشغول شدم ببینم مدرکی سندی چیزی پیدا میکنیم دال بر جاسوسی شما باشد یا خیر؟
آرام تازیانه چرم مرحمتی میرزاشهاب قشقایی را برداشتیم چنان چند تا بر گردهاش کوبیدیم که عین سگ خیس بیل خورده کولیس کولیس صدا میکرد. بعد همانطور که میزدیمش فرمودیم: ما و جاسوسی نمک به حرام؟ ما و وطنفروشی؟ نگاه به چهارتا اجنبی و اجنبیپرست و بیشرف نکن که ممالک محروسه و رعیت را به ثمن بخس میفروشند. ایرانی جماعت اگر با ناخنگیر ریز ریزش کنند، خاک وطن را به یک الماس نمیدهد. خون بچه سیاوشان بر خاک ریخته شده که بدین مرحله رسیده.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم