زن 36 ساله ای که از 30 سال پیش در جستجوی خانواده اش بود ، سرانجام موفق به پیدا کردن خانواده پدری اش شد.
کد خبر: ۱۱۱۲۵۲
به گزارش خبرنگار «جام جم» ، 30 سال پیش مردی همراه همسر و 3 دخترش برای ایجاد تغییر در وضعیت زندگی اش از شهرستان زابل به محمودآباد خاورشهر تهران آمد اما مدتی بعد همسرش را بر اثر بیماری از دست داد و یکی از 3 دخترش را به خانواده ای سپرد تا از او مراقبت کنند و خود برای درمان یکی دیگر از دخترانش راهی بندر ترکمن شد و دیگر خبری از او نشد تا این دختر 6 ساله به نام مریم که پیش آن خانواده تهرانی مانده بود ، کم کم بزرگ شد و زن و مردی که از او نگهداری می کردند ، وی را در 9 سالگی به عقد جوان 18 ساله ای درآوردند و راز زندگی مریم را از او پنهان کردند. سالها گذشت تا این که مریم ، وقتی برای به دنیا آوردن فرزند دومش به بیمارستان فیروزآبادی رفته بود ، از شوهرش ماجرای واقعی زندگی اش را شنید. زن جوان وقتی مطلع شد دختر آن خانواده نیست ، تصمیم گرفت خانواده اش را پیدا کند. به هر جایی که می شد سر زد تا شاید از آشنایی ، کسی خبری از خانواده اش بگیرد، اما انگار به بن بست رسیده بود. نمی دانست باید به کجا برود و از چه کسی سراغ خانواده و اقوامش را بگیرد تا این که با به دست آوردن شناسنامه اش ، متوجه شد فرزند زنی به نام فاطمه است و خواهری به نام صدیقه دارد، اما هرچه خاطراتش را مرور می کرد ، به یاد نمی آورد که مادرش را در کودکی با این نام صدا زده باشد. به هر حال ناامید نشد و همراه دو دخترش به اداره ثبت احوال مینودشت مراجعه کرد و عاقبت پی برد نام مردی که به عنوان پدر در شناسنامه اش ثبت شده ، نام پدرش نیست بلکه پسرعموی اوست که در فردیس کرج زندگی می کند بنابراین با هزاران امید و آرزو به خانه وی مراجعه کرد و پس از 30سال اقوامش را ملاقات کرد. درباره 30سال جدایی این زن جوان از خانواده اش با وی به گفتگو نشسته ایم ، بخوانید:
کمی از خودتان بگویید.
مریم ناظریان مقدم ، متاهل هستم و 4 فرزند دختر و یک پسر دارم.
کمی از گذشته و کودکی خود بگویید.
5 یا 6 سال بیشتر نداشتم که همراه 2 خواهر ، پدر و مادرم از شهرستان زابل ، به محمودآباد خاورشهر تهران آمدیم تا شاید پدر کار بهتری پیدا کند و زندگی ما سروسامان بگیرد. هنوز چند ماهی از آمدنمان نگذشته بود که مادرم فوت کرد. بعد از مرگ مادر ، پدرم طاقت نیاورد تا در کوره آجرپزی کار کند و ناچارا به عنوان سرایدار به خانه زن و مردی در خاورشهر آمد و کارش را شروع کرد. زن جوان ادامه داد: (توران) زن صاحبکار پدرم ، به زور از او خواست مرا برای کار کردن در خانه اش نزد وی ببرد و آمدن من به آن خانه ، آغازگر تمام بدبختی هایم بود. توران (زن صاحبخانه) به عناوین مختلف اذیتم می کرد و می خواست مرا از دو خواهر و پدرم جدا کند و عاقبت به هدفش رسید.
برای شما چه مشکلاتی به وجود آورد؛
چند ماهی از آمدنم به خانه توران نگذشته بود که یکی از خواهرانم به نام فرح بیمار شد و پدرم او را برای درمان به بیمارستانی در بندرترکمن برد که یکی از دوستانش در آنجا کار می کرد و بعد از آن دیگر هیچ کدامشان برنگشتند. وقتی غیبت آنها طولانی شد، به سراغ خواهر دیگرم عذرا رفتم ، اما از او نیز اثری نبود و من ماندم و هزار آرزوی بر باد رفته.
بعد از ناپدید شدن اعضای خانواده وضعیت زندگی شما چگونه بود؛
زن کارفرمای پدرم مدام مرا کتک می زد و آزارم می داد تا این که وقتی 9 ساله شدم ، مرا به عقد یکی از کارگران خانه اش به نام محمد که 18 ساله بود درآورد و به این ترتیب زندگی مشترکم شروع شد. خوشبختانه حمایت های شوهرم باعث شد من تمام سختی های زندگی را تحمل کنم.
چطور با خبر شدی نام اصلی ات مریم است ، در حالی که همه تو را به نام زهرا م می شناختند؛
وقتی برای به دنیا آوردن فرزند دوم خود ، سال 64 در بیمارستان فیروزآبادی بستری شدم ، شوهرم این راز را فاش کرد و گفت شناسنامه اصلی من دست زن صاحبکار پدرم است. از او خواستم شناسنامه ام را به دست من برساند و او به هر سختی شناسنامه را از آن زن گرفت و من همه چیز را فهمیدم و به کمک شوهرم جستجوی خود را برای یافتن آنها آغاز کردیم تا این که متوجه شدیم ، زنی به نام صدیقه در مینودشت زندگی می کند که نام پدر و مادرش با نامهایی که در شناسنامه من است ، یکی است . در پی درخواست های مکرر از مسوولان ثبت احوال ، آنها نشانی محل زندگی آن زن را به من دادند و وقتی به آنجا رفتیم متوجه شدیم او همراه شوهر و فرزندانشان به شهر دیگری نقل مکان کرده اند. ناامید شده بودیم و می خواستیم به تهران برگردیم که یکی از همسایگان سابق صدیقه به سراغمان آمد و شماره ای از آنها به ما داد و این گونه بود که متوجه شدم صدیقه خواهرم نیست ، بلکه نوه عموی من است و وقتی مادرم بیمار بوده ، پدر وی شناسنامه مرا به نام خود گرفته است. وقتی ردی از اقوامم در فردیس کرج پیدا کردم ، همراه شوهر و بچه هایم به آنجا رفتیم.
وقتی برای نخستین بار با یکی از اقوام خود روبه رو شدی ، چه احساسی داشتی؛
دلم بدجوری شور می زد. حس می کردم آنها شاید حرفهایم را قبول نکنند و حتی مرا به خانه خود راه ندهند اما این گونه نشد و آنها به بهترین نحو از من استقبال کردند و روز نیمه شعبان که با آنها ملاقات کردم ، جشن باشکوهی برایم گرفتند. در برابر آن همه شور و اشتیاق ، فقط گریه می کردم و هزاران بار خدا را شکر می کردم که بعد از گذشت 30 سال ، زندگی ام را شادمانه تر کرد. امیدوارم بتوانم دو خواهر گمشده ام را بیابم و شادی زندگی ام صدچندان شود.