زن جوان میگوید:27 سال بیشتر ندارم، اما به اندازه یک زن 50 ساله درد و مرض دارم. غیر از دوران نامزدی کوتاه و دو هفته بعد از عقد، دیگر روز خوشی در زندگی مشترکم ندیدم. هرچه بوده، غم بوده و غصه. آن همه عشق و علاقهای که به شوهرم داشتم، فقط بهخاطر رفتارهای او جای خودش را به نفرت داده است.
شوهرم به هر چیزی شبیه است جز مردی که یک زن باید به او تکیه کند. احساس میکنم بهجای شوهر، پسربچه لوس و خودخواهی کنارم است که همیشه باید کارهایش را انجام دهم و مراقبش باشم. مشکلات زیادی در زندگیام دارم و تا همین جایش هم خیلی تحمل کردهام، اما دیگر از تحملم خارج است.
مشکل اصلیام تنبلی و بیمسئولیتی شوهرم است. بیکار است و تازه با 32 سال سن باید به سربازی هم برود. همیشه در اینترنت پرسه میزند. هشت سال است کارشناسی میخواند و هنوز هم درسش را تمام نکرده است. حاضر نیست در کلاسها حاضر شود و ماندن و خوابیدن در خانه را به دانشگاه رفتن ترجیح میدهد.
هر روز تا ساعت 11 صبح خواب است و بعد از بیدار شدن و غذا خوردن دوباره میخوابد. خرج و برج زندگیمان را پدر شوهر پیرم میدهد. سامان از کمک کردن به همسر هم چیزی نمیداند. خدا نکند از او کمک بخواهم و بگویم بیا درجا به جا کردن مبل کمکم کن. با بهانههای بیجا و گفتن این حرف که تازه از خواب بیدار شدهام، الان گرسنه هستم یا بگذار هر وقت حالش را داشتم، مرا از سرش
بازمیکند.
بهار ادامه میدهد: سامان هیچ ارزشی برای وقت قائل نیست. مثلا اگر قرار باشد کاری انجام دهد یا از او کاری بخواهم، باورتان نمیشود، اما هفتهها و ماهها طول میکشد تا آن را انجام دهد. هربار هم که یادآوری کنم؛ دائم پشت گوش میاندازد و بهانهگیری میکند.
برایش مهم نیست که با این اتلاف وقتها به زندگیمان صدمه بزند. چند بار به او گفتهام که کار امروز را همین امروز انجام بده و تمامش کن، نگذار برای فردا تا پیشرفت کنیم، اما سامان اهمیتی به حرفهایم نمیدهد و برایش مهم نیست کارش در طول یک ساعت تمام شود تا یک ماه طول
بکشد.
هرچه سامان تنبل و بیمسئولیت است، به جایش خودم و خانوادهام اهل تلاش و کار هستیم. مردهای خانوادهام صبح آفتاب نزده در محل کارشان حاضر هستند و غروب هم به خانه برمیگردند. هرکاری هم داشته باشند به موقع انجام میدهند و مثل سامان پشت گوش نمیاندازند. اما شوهر من حتی برای دکتر رفتن هم دائم امروز و فردا میکند، چه برسد به سرکار رفتن.
گاهی اوقات که حالش خوب و رابطهمان صمیمی است، میگوید که از پدرش خجالت میکشد هزینه زندگیمان را تامین میکند. یک لحظه غیرتی میشود و اتفاقا تصمیمهای خوبی هم برای کار کردن میگیرد، اما این تصمیمها و حرفهای خوب فقط برای چند ساعت است و روز بعد همه چیز را فراموش میکند. انگارنهانگار که در مورد کار کردن و پول درآوردن با من صحبت کرده و این رفتارش بیش از هرچیز دیگری حرصم میدهد. خودش خوب میداند تنبلی میکند، اما متاسفانه برای حل این مشکل هیچ حرکتی نمیکند. هر کسی درباره کار وبار شوهرم بپرسد، خجالت میکشم درباره او توضیح دهم. وقتی هم متوجه وضعیت ما میشوند، تعجب میکنند که چطور چهار سال دوام آورده و جدا نشدهایم.
هر سالی که میگذرد، با خودم میگویم کاش سال گذشته جدا شده بودم. همیشه به این فکر میکنم که تنها راهحل زندگی ما مرگ است تا این زندگی سراپا مشکل تمام شود. نه راه پس دارم نه راه پیش. نه میتوانم طلاق بگیرم، نه میتوانم به این زندگی ادامه دهم. بعضی وقتها فکرهای احمقانهای به سرم میزند و با خودم میگویم ای کاش حادثهای اتفاق بیفتد یا تصادف کنم حداقل همه چیز را فراموش کنم تا این روزهای تلخ و پردرد در مغزم نچرخند.
چطور با این همه مشکل و این شوهر آرامش داشته باشم. شوهر کردم که سایه سرداشته باشم نه بچهای که تازه باید تربیتش کنم. از این که مثل زنها از صبح تا شب در خانه است و تازه انتظار دارد از خواب که بیدار میشود ناهار و شامش آماده باشد، اعصابم به هم میریزد. من که نمیتوانم طلاق بگیرم، حداقل راهی پیش پایم بگذارید تا شوهرم دست از تنبلی بردارد و مثل یک مرد بتوانم به او تکیه کنم.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم