پیکرش بوی عطر میداد
خانم پهلوان از سالهای جوانی خود میگوید: «سال 1327 در سمنان متولد شدم، پدرم کارمند راه آهن بود و در چهار سالگی به همراه خانوادهام به تهران آمدیم و در منطقه راهآهن ساکن شدیم. خانواده همسرم در همسایگی ما بودند و در 16 سالگی با هم ازدواج کردیم. سال اول زندگی مشترک، خرداد 44 بود که خداوند علی را به ما داد. پسرم از روزی که به دنیا آمد عطر وجودش را به همراه آورد، عطری که نه فقط من که مادرش بودم، تمام اهل خانه متوجه آن شدند، هنوز هم لباسها و وسایلی که از علی به یادگار مانده است، بوی همان عطر را میدهد.»
علی با همه فرق داشت
در ادامه ایشان از دوران کودکی شهید میگوید: علی از کودکی بچه باهوشی بود، در دو سالگی یک روز علی گم شد! تمام روز با همسایهها و کلانتری محل به دنبالش گشتیم، یکی از همسایهها علی را در آغوش زنی پیدا کرده بود که گویا قصد دزدیدن او را داشت، از همان روز دوری علی برایم کابوس بود و بیشتر مراقبش بودم. علی در مدرسه اسلامی درس میخواند، با این که پسر درسخوانی بود، ولی در دوران مبارزات بر ضد رژیم شاه از فعالیتهای مبارزاتی غافل نبود، علی آن روزها فقط 12 سال داشت!
ما باهم دوست بودیم
مادر شهید در ادامه میگوید: از همان سالها بود که عشق و علاقهام به علی بیشتر و بیشتر میشد، علی از همسالان خود خیلی بیشتر کتاب میخواند و به جلسات مسجد و... میرفت. در کارهای خانه همیشه همراه خوبی برایم بود، رابطه علی با پدر و خواهر و برادرانش بسیار صمیمی بود، ولی من و او دو دوست بودیم، در جریان مبارزات بعد از انقلاب روزی یکی از دوستانش در اثر درگیری با منافقین آسیب دیده بود و به کمک علی به بیمارستان منتقل شد. خاطرم هست همان روزها علی تصمیم گرفت در آینده پزشک شود و مرا تشویق به ادامه تحصیل میکرد و میگفت باید باهم درس بخوانیم. آرزویی که بر دلم ماند!
در اوج وابستگی به فرزندم باید انتخاب میکردم
این بانوی فداکار در ادامه گفتوگو میگوید: در جریان پیروزی انقلاب، علی به همراه دوستانش که اغلب چند سال از او بزرگتر بودند فعالیتهای مبارزاتی میکرد، شرکت در جلسات مسجد محل، همراهی دوستانش در تظاهرات و حتی آموزشهای نظامی و رزمی از فعالیتهای او بود. برای پرسیدن سوالات دینی به قم میرفت، حتی سر سفره غذا گاهی با کتاب مینشست. مسجد محل خانه دوم علی بود. من به عنوان یک مادر میتوانستم فرزندم را از بعضی فعالیتهای خطرناک نهی کنم، ولی به خاطر اطمینان و اعتمادی که به او داشتم همیشه به عنوان یک مدافع پشت سرش میایستادم، بعد از پیروزی انقلاب علی تنها با 13 سال سن برای من و اطرافیان شیرمردی بزرگسال بود که همه احترام خاصی برایش قائل بودند.
شروع جنگ، آغاز جدایی ما
مادر بزرگوار شهید با ما از ایام جنگ میگوید: علی جزو اولین دسته اعزامیهای داوطلب به جبهه بود، با اینکه تنها 14 سال داشت، ولی به خاطر هوش و مهارت بالا در زمینههای رزمی به صورت داوطلب به جبهه جنوب رفت. هر روز با من تماس میگرفت و نامه میفرستاد. خرداد 61 و خرمشهر در حصر رژیم صدام بود و علی بیشتر از همیشه در میدان جنگ. تولدش نزدیک بود. منتظر بودم برای روز تولدش که چهارم خرداد بود به تهران برگردد، ولی میدانستم روزهای سختی را میگذراند. تماسهایش کمتر شده بود، تا روز سوم خرداد که خودش خبر آزادسازی خرمشهر را تلفنی به ما اطلاع داد. بعد از آن هیچ خبری از علی نداشتیم. با برگشت دوستانش و بیخبری از علی، تمام خانواده و دوستان به دنبال ردی از او بودیم. بعدها متوجه شدم تنها کسی که از شهادت علی بیخبر بود، من بودم. پسرم یک روز بعد از آزادسازی خرمشهر، در روز تولد 17 سالگیاش در منطقه شلمچه در حال پاکسازی منطقه به شهادت رسید و من مادر شهیدی بودم که حتی مقبرهای هم برای آرامشش نداشت. پیکر علی در منطقه مینگذاری شده بود که دسترسی به آنجا در زمان جنگ مقدور نبود. چند سال بعد از آن نیز پسر دیگرم به جبهه رفت و در حال حاضر از جانبازان سرافراز است. تاثیر مثبت همنشینی علی با برادران و دوستان نزدیکش را بعد از شهادت علی بیشتر احساس کردم. شکر خدا که علی با آن سن کم حتی برای من الگویی بیتکرار بود.
27 سال جدایی قابل وصف نیست
این بانوی صبور و ایثارگر از روزهای فراق میگوید: شبی که برای آخرین بار علی در خانه بود، می دانستم که صبح زود عازم است. شب با گریه در آغوشش گرفتم و در همان حال به خواب رفتم. نیمههای شب بود که با صدای علی بیدار شدم که در اتاق راه میرفت و گریه میکرد. با تعجب علت را پرسیدم، همان زمان متوجه شدم برات شهادت را علی از خانم فاطمه زهرا(س) گرفته است و من نمیتوانم او را منصرف کنم. در تمام سالهای جدایی، اوایل شاید هر روز به معراج شهدا میرفتم، کارهای خانه و سامان دادن بچهها که تمام میشد به سراغ ردی از علی میرفتم. وقتی آزادهها به ایران برگشتند، چند بار خبرهای اشتباه مبنی بر زنده بودن علی بیشتر من را منقلب کرد. سالهای بعد با هر خبر پیدا شدن پیکر شهدا به همراه همسرم به معراج شهدا میرفتیم و هر بار جواب منفی میشنیدیم. نذرها به نیت حضرت فاطمه(س) میکردم، عکس علی را به نیت برگشتناش میان سوره یوسف گذاشته بودم. علی با من زندگی میکرد و میکند. هنوز در منزل خودمان یا فرزندانم حتما روبهروی عکسی از علی مینشینم و آرامش میگیرم. بعد از 27 سال با آزمایش ژنتیک از من و همسرم بالاخره پیکر علی شناسایی شد. تشییع پیکر علی بسیار باشکوه بود. تمام دوستان و همرزمانش بعد از آن همه سال گردهم آمدند. هر کدام خاطراتی از علی داشتند که بعد از سالها برایمان گوشههای دیگری از شخصیت شهید را نمایان کرد. همیشه در حال دلتنگی با علی حرف میزنم و بارها در خواب من و فرزندانم پیغامهایی از علی گرفتهایم که بعدها صحت آن برایمان روشن شد.
فاطمه چشمی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم