کیه دست ما رو بگیره؟ ...

حاشیه خیابان انقلاب، حدفاصل پل کالج تا چهارراه ولیعصر که تئاترشهر را در میان گرفته، شماری مغازه پارچه‌فروشی گوش تا گوش هم قرار گرفته‌اند.
کد خبر: ۱۰۲۳۳۸۸

مغازه‌هایی قدیمی و با صاحبانی بعضا قدیمی که عطر خیاطی‌های قدیم و خرده‌فرهنگ‌های خاصشان را هنوز هم می‌توان حس کرد. خیاطی‌هایی که هنوز ژورنال‌های نیم‌قرن پیش روی میز انتظارشان خودنمایی می‌کند و آدم با دیدن مدل کت و شلوارها به یاد سن و روزهای از دست رفته‌اش می‌گردد. به همین ترتیب بی‌خیال قدم زدن در راسته این پارچه‌فروش‌ها لذتی خاص دارد و نگاه کردن به پارچه‌هایی که انگار یادآور روزهای خوش‌تیپی‌اند، حالتی غریب را برمی‌انگیزاند. در یکی از روزهای پایانی همین اسفند گذشته در فرصتی غافلگیرانه، صدایی از پشت، آقا خطابم کرد.

پشتم مردی قدبلند و چهارشانه دیدم که عینک بیش از اندازه دودی‌اش هیبت مرحوم بنان را به خاطر آورد. بی‌رودربایستی اول فکر کردم از این گداهای شیک و مودب نوظهور! است. اما کسری از ثانیه لازم بود که نگاه کردن به هیبتش، این انگاره را پاک کند. بفرمایید! میشه منو از این خیابون رد کنی؟ قند دارم، چشمم نمی‌بینه! دستش را که گرفتم داغ بود و پر از خجالت. مرد به سختی جلوی پایش را می‌دید تا آنجا که حتی آهن‌های راه راه پل روی جوی را هم یادآوری‌اش می‌کردم. وسط خیابان، آنجا که مسیر اتوبوس‌های تندروست، لحظه‌ای ایستادیم. پرسیدم: بیماری‌تان راه درمانی نداره؟ بی‌آن‌که برگردد گفت: نداره! قند بیماری نامردیه. از پشت خنجر می‌زند. مثل سهیلا! پارچه‌فروشی بابام همین روبه‌روست و مغازه داداشم اون طرف خیابون. دو سال پیش قبل از این‌که قند بگیرم دست به دست سهیلا از عرض خیابون رد می‌شدیم. می‌ترسید. عرض خیابون زیاد بود و ماشینا تند می‌آمدن اما وقتی مریض شدم و فهمید دارم کور می‌شم ولم کرد.

به همین سادگی و لبخند زد: به همین خوشمزگی!

تقریبا از عرض خیابان رد شده بودیم که گرمای دست مرد سوزان شده بود و بی‌قرار. از پل راه‌راه روی جوی آن طرف خیابان که گذشتیم، دستش را کند: آقا مرسی! مونده بودم دست کی رو بگیرم. تو این زمونه اصلا کی دست ما رو می‌گیره؟ اونی که قرار بود همیشه دستمونو بگیره، وسط خیابون ول کرد! باز معرفت شما! مانده بودم چه جوابی بدم که مرد بی‌خداحافظی دور شد در حالی که قد و قامتش بدجور بنان را به یادم می‌آورد و البته حالا که داستانش را می‌دانستم، نواهایش هم رژه می‌رفت.

بهمن موسوی - روزنامه نگار

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها