تولد پربرکت «کیانا»

17سال پیش ، وقتی 2سال بیشتر نداشت درد در خانه شان را زد و بی آن که کسی در را به رویش باز کند، بقدری به در مشت کوبید که در شکست ولی قبل از این که دخترک حسش کند، در دل و جان مادر رخنه کرد، مادر سراسیمه بود
کد خبر: ۱۰۱۷۱۴
و پدر هراسان ، کودک را در آغوش گرفته و به هر در می زدند تا دست آشنایی برای تسکین آلام درد دختر کوچولویشان پیدا کنند، پدر تنها بود، مادر تنها بود، خانه تنها بود و «کیانا» در حال دست و پنجه نرم کردن با ابلیس درد.
زمین و زمان دور سرشان می چرخید، مادر سوار تابی شده بود که دائما در حال پیچ خوردن بود، روزها و شبها می گذشتند و طناب تاب ، از جایی که به شاخه درخت زندگی متصل بود تا پایین به هم بافته می شد.
ترس را می شد در چشمان بی حالت و بی رمق پدر و مادر خواند، هر روز گیج و مبهوت صبح تا شب به هم نگاه می کردند و در کنج دلشان محیط کوچکی را برای حضور خالق دخترشان ساخته بودند، می دانستند که کمکشان خواهد کرد ولی چطور را نمی دانستند.
بالاخره بعد از چند سال پوست زرد و بیمار زندگی دوباره گلگون شد و طلیعه شروع یک زندگی جدید در رگهای دخترک به جریان افتاد.
سعیده قدس ما در 2فرزند است ، یک پسر و یک دختر، هم شاغل بود هم خانه دار، هم مادر هم همسر، هم کدبانو و هم پرستار، سالها پیش به واسطه بیماری دخترش طعم تلخ ، درد و رنج بیماران خاص را چشیده است.
وقتی از او درباره بیماری فرزندش سوال می کنم می گوید: دخترم 2ساله بود و من هر 3ماه یکبار طبق عادتی که داشتم او را برای کنترل بیماری اش به دکتر بردم و در کمال ناباوری چیزی را با گوشهایم می شنیدم که هیچ گاه فکرش را نمی کردم ، پزشک به من و همسرم گفت که باید برای عمل جراحی (کلیه) فرزندم هر چه سریعتر اقدام کنیم، شوکه شدیم ، نمی دانستیم باید چه کنیم.
کودکم معصوم و بیگناه بود، هنوز ایام شیرخوارگی اش به اتمام نرسیده بود، نمی توانستم باور کنم دخترکم مریض است. کنترل اعصابم در اختیارم نبود، آن روزها همه چیز را انکار می کردم و بیماری را برای همسایه می دانستم ، از این که چطور می توانم با مساله کنار بیایم در عجب بودم.
روزی رسیده بود که همه دوست داشتند به نوعی دلداری ام بدهند، ولی من احتیاج به این حرفها نداشتم و به دنبال دستی می گشتم که زیر سایه آرامشش دخترم را پناه بدهم. پزشکان گفته بودند که با تعلل کردن ، تومور دخترکم پیشرفت خواهد کرد، آنها هیچ گاه کلمه وحشت آور سرطان را به زبان نیاوردند و بیشتر مرا راهنمایی می کردند، من هم سعی می کردم از حرفهای کلیشه ای پرهیز کنم.
از حرف کسانی که می خواستند به من انرژی بدهند بیزار بودم ، سعی می کردم در این جریان با هیچ کس بویژه افراد فامیل صحبتی نکنم ، چون به جز ایجاد نگرانی کار دیگری نبود، با خودم نذر کردم که اگر دخترکم خوب شود دست کودکان بیمار را که مبتلا به این بیماری اند را خواهم گرفت.
به توصیه پزشک متخصص فرشته کوچک خانواده قدس بستری شد و سریعا پس از انجام آزمایش های اولیه راهی اتاق عمل شد، آن روز ثانیه ها چه بد می گذشتند، گویی عقربه ها برای حرکت کردن باید از جایشان کنده می شدند، زمان هیچ شتابی برای گذر کردن نداشت و صدای جیرجیر صندلی های سالن انتظار بود که خبر از یک انتظار چند ساعته را می داد، پشت در اتاق جراحی چند جفت چشم امیدوار، پشت هم صف کشیده بودند و به دنبال تبسم و چهره گشاده عوامل اتاق جراحی بودند و سرانجام بعد از 3ساعت درهای بسته گشوده شدند و خبر از موفقیت در عمل جراحی همچون صدای ناقوس در گوش پدر و مادر پیچید و در طول یک سال و نیم وی را شیمی درمانی کردند که خوشبختانه پس از این مدت بیماری کوله بارش را از دل کوچک کیانا جمع کرد و رفت و به این ترتیب بود که زمانه خانواده قدس را محک زد.
مادر کیانا می گوید: بعد از علائم بهبودی در دخترم و از بین رفتن علائم شیمی درمانی (ریزش مو، تهوع و...) هنوز یادم نرفته بود که در خلوت خودم چه تصمیمی گرفته بودم.
باید وقتم را صرف این کار می کردم ، دوست نداشتم پدر و مادرهای دیگر نیز همانند من در ابتدای ابتلای فرزندشان به این بیماری خاص همانند کلامی پیچ درپیچ گیج و مبهوت شوند، باید استارت کار را از جایی شروع می کردم ، بهترین کار یک آغاز کوچک از دانش محدود خودم بود، وقتی چشمهایم را باز کردم دیدم خیلی ها با من همپا شده اند و دوره ام کرده اند، همه شان یکصدا و یک نفس حرف مرا در دل زمزمه می کردند و دلشان می خواست بال جراحت برداشته فرشتگان مبتلا را ترمیم کنند.
ابتدا جلسات تشکیل یک موسسه خیریه را در منزلم تشکیل می دادم بعد دفتر کار کوچکی را در میدان چیذر راه اندازی کردیم ، هدفمان یک چیز بود و آن این که نگذاریم کودکان مبتلا به سرطان از دست بروند.
اعضای بنیانگذار 25نفره مان مشتشان محکم تر از آنی بود که فکرش را کنید، عزم همگی مان جزم بود و باید این راه را می رفتیم ، تا می توانستیم به تعداد اعضای موسسه می افزودیم تا این که تعداد عضو شدگان به 4هزار و 500پرونده رسید، کودکان سرطانی را در دفاتر خود پناه می دادیم و آنها را برای شیمی درمانی آماده، البته ناگفته نماند که این کمکها فقط مختص کودکان بی بضاعت مبتلا است که از بیمارستان های دولتی برای درمانشان استفاده می کنند.
از او در مورد تاسیس بیمارستان خاص سوال می کنم و می گوید؛ به همت آقای دکتر جواد کرباسی زاده که در خارج از کشور زندگی می کردند و همسرشان را بر اثر بیماری سرطان از دست دادند، توانستیم بیمارستانی نیز در دارآباد تاسیس کنیم که قرار است تا چند ماه دیگر افتتاح شود و این گونه شد که بعد از مدتی موسسه خیریه «محک» پا گرفت و موسسه توانست به کمک خیرین و اعضای بنیانگذار نیاز کودکان مبتلا را از هزینه ایاب و ذهاب ، اقامت در تهران ، تحصیلات گرفته تا... بهره مند کند.
و اکنون محک (موسسه خیریه حمایت از کودکان مبتلا به سرطان) پس از گذشت سالها در حالی که کیانا 19ساله می شود پا در 14سالگی می گذارد و بیش از 4هزار کودک مبتلای پایین تر از سن 14ساله را در خود جای داده است ، از خانم قدس در مورد کوچکترین و بزرگترین اعضای آن می پرسم و او می گوید: کوچکترین عضو محک کودکی 2ماهه است و افرادی را هم داریم که از کودکی به محک آمده اند و اکنون در حال تحصیلات دانشگاهی هستند.
آنها به دور هم جمع می شوند تا با مبادله عشق با یکدیگر ریشه های درد و رنج را بخشکانند، تاکنون در دادوستد عشق و محبت بیش از 75درصد از کسانی که به محک مراجعه کرده اند بهبود یافته اند و این گونه بود که «کیانا» مقدمه ای شد برای تاسیس یک موسسه خیریه.
او اکنون دانشجوی دانشگاه است و مشغول تحصیل ولی به یمن ماندن او در کنار خانواده اش ، هزاران کودک در این موسسه ماندند و بهبود یافتند. باشد که در خاطر همه آنهایی که دل شکسته ای از این بیماری دارند بماند که شعار محک این است : «در محک هیچ بچه ای به دلیل فقر نمی میرد» چون هستند دستانی که برزخم آنها مرهم بگذارند، چون «سرطان غیر از درد، هزینه دارد.»

لیلا طاهر
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها