شوهر این زن که مخالف پرستاری همسرش بود، وقتی اصرار او را دید تصمیم به جدایی گرفت. این مرد به قاضی دادگاه خانواده گفت: بیشتر از 40 سال است در کنار زهرا زندگی میکنم. در این مدت همیشه کار کرده و با سعی و تلاش زندگیمان را اداره کردهام. دو دختر و دو پسر داریم که آنها را راهی خانه بخت کردهام. زندگیمان هم بد نبود.
وضع مالی خوبی نداشتم و یک کارمند ساده بودم، با این حال سعی کردم زندگی خوبی برای زن و بچههایم فراهم کنم. تا اینکه چند وقت پیش بازنشسته شدم و در خانه ماندم. از آنجا که بیمار هستم دیگر نتوانستم سرکار بروم و تصمیم گرفتم با همان حقوق بازنشستگی زندگی ام را بچرخانم. اما در این میان زهرا شروع کرد به غر زدن و اینکه نمیتواند با حقوق بازنشستگی من زندگی کند.
به او گفتم ما دو نفریم و نیاز چندانی به حقوق و درآمد بالا نداریم. ولی به حرفم گوش نکرد و تصمیم گرفت در این سن و سال سر کار برود. او بدون اینکه به نظر من توجهی کند، به دنبال کار گشت و یک روز گفت که میخواهد از یک پیرزن پرستاری کند. خیلی تعجب کردم. در شرایطی که او باید در خانه بماند و به زندگیمان برسد، میخواهد برود و از یک پیرزن پرستاری کند. زهرا خودش پیر است و نمیتواند از عهده چنین کاری برآید. ولی مگر حرف مرا گوش میکند. لجبازی او کار هر دوی ما را به دادگاه خانواده کشاند.
همسر این مرد نیز به قاضی گفت: آقای قاضی حقوق بازنشستگی محمد خیلی کم است و ما نمیتوانیم زندگیمان را اداره کنیم. هرچه هم به او میگویم سرکار برود، قبول نمیکند. من هم چون همیشه دوست داشتم مستقل باشم و برای خودم درآمد داشته باشم تصمیم گرفتم کار کنم. کار دیگری هم جز پرستاری بلد نیستم. اما محمد حرفم را قبول نمیکند و در این سن و سال با من لجبازی میکند. برای همین دیگر نمیخواهم در کنارش زندگی کنم.
در پایان قاضی دلیل این زوج برای جدایی را کافی ندانست و در نهایت آنها را با هم آشتی داد.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم