در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
پرویز مینشیند روی صندلی و شیشه شیربچه را میگذارد روی میز، شیر مجتبی را که آرام روی پای مادرش لمیده. او آمده از قصه زندگیاش بگوید، از کودکیاش در کرمانشاه که یادش نیست چرا یک روز کپسول گاز خانهشان ترکید و آتشی بزرگ او را بلعید، از سوختن، ذوب شدن، بستری شدنهای طولانی و جراحیهای پیدرپی.
چشمهایی بیپلک، جای خالی دو ابرو، ریش و سبیل و بینی نداشته، لب بالایی که نیست و لب پایین که آویزان مانده، با دوگوشِ ریز که آتش، کوچکشان کرده؛ پرویز در یک نگاه این شکلی است، جوانی 32 ساله که سخت حرف میزند و صدایش مفهوم نیست.
ما که حرف میزدیم همسرش رقیه مدام میخندید، خندههایی بیعلت، تکراری، خالی از خوشحالی. کارت معلولیت ذهنی رقیه را پیشتر نشانم دادهاند. با این کارت؛ کارت معلولیت ذهنی متوسط، خندههای رقیه توجیه میشود.
پرویز و رقیه را اما نمیدانم چه چیزی کنار هم نگه داشته، مجتبی که امسال به جمعشان اضافه شده، سلامتی که هر دو از آن محروماند یا دردی تلخ و مشترک؟
پرویز دو برگه آزمایش میگذارد روی میز، میخوانمش، تائیدیه اچآیوی مثبت است. پرویز میگوید بد دردی است و رقیه میخندد و اضافه میکند درد بدی است. اچآیوی/ ایدز، درد مشترک این زوج است؛ دردی که میراث پرویز برای رقیه و سوغات تزریقهای مکرر خون به پرویز بعد از جراحیهای پیدرپی است.
اینها اما خودشان را نباختهاند، ایدز شاید نتواند از پا بیندازدشان؛ اما فقر قادر است زمینگیرشان کند. زندگی برای زوجی معلول که نانآورخانه دستفروشی میکند و خوب که کار کند، روزی 20 هزار تومان دارد، دشوار است، زیر سقفی که مال خودشان نیست و یک جور صدقه فامیل است به فامیل؛ سقفی که حالا با علنی شدن ایدز از آنها گرفته خواهد شد.
پرویز از بیسرپناهی میترسد و میگوید از بهزیستی کمک خواسته ولی کمکش نکردهاند. اگرسقفی نداشته باشد، اگر باران و برف ببارد، اگر رقیه و مجتبی کنار خیابان بمانند، اگر سه نفر دیگر به جمعیت بیخانمانها اضافه شود، اگر، اگر، اگر... این اگرها پرویز را میسوزاند.
مریم خباز
جامعه
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: