کنار دیوار ایستاده بود و مدام اطرافش را نگاه میکرد که کسی او را نبیند. پکهای محکم و پشت سرهم به سیگار میزد و با چشمانش اطراف را میپایید که کسی او را نبیند. تهسیگارش را روی زمین انداخت و مقنعه مدرسهاش را روی سرش جابهجا کرد و با دستپاچگی یک عطر کوچک از کیفش درآورد و آن را روی سرش چرخاند تا بوی سیگار را از او دور کند. آرام قدم برمیداشت تا بوی سیگار کمی کاهش پیدا کند.