روز عید غدیر خم بود و مادربزرگ که آینه و شمعدان و طاقچهها را دستمال کشیده، حیاط و باغچهها را آبپاشی کرده، لباس سبز سیدیاش را پوشیده و عیدیهایش را برای فرزندان و نوهها در زرورق پیچیده بود، منتظر نشسته بود چشم به راه آمدن مهمانان. اما زنگ تلفنی که جای در به صدا درآمد، خبر از نیامدن یکیک مهمانان داد و مادربزرگ ماند و تنهایی....