25 بهار از زندگیاش میگذرد. در حالی که دست و پایش بسته شده آرامآرام از سالن دادسرا به اتاق بازپرسی منتقل میشود. آن طرفتر مادرش ایستاده و فقط گریه میکند. با دیدن پسرش ضجه میزند. زیر لب میگوید همه کاری کردم. از جانم برایت مایه گذاشتم تا اعتیادت را ترک کنی. اما تو آبرویم را بردی. چگونه سرم را میان مردم بالا نگه دارم. پسرش با شنیدن این حرفهای مادر فقط سکوت میکند و حاضر به حرف زدن با وی نیست.
کد خبر: ۹۶۷۰۶۴ تاریخ انتشار : ۱۳۹۵/۰۸/۲۱