تکنولوژیهای جدید ارتباطی نهاد خانواده را نشانه گرفته اند (2)
وقتی همسرم به خانه میآید، بعد از چند لحظه چشمانش به تلفن همراهش خیره میشود تا وقتی که بخوابد. روزهای اول فقط تنهایی و دور شدن او و دنیایش از من و دنیایم آزارم میداد تا اینکه کمکم تغییر رفتارش باعث شد تا سر و کله شک به دنیای ذهن و روح من وارد شود.
کد خبر: ۷۰۹۶۰۱ تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۰۶/۰۴
تا چند ساعت دیگر همسرم به خانه برمیگردد، ساعتهای آخر شب؛ مثل همیشه، خسته و بیحوصله. اوایل اینطور نبود. هر روز عصر سر یک ساعت بخصوص به خانه میآمد و فرصتی برای با هم بودن داشتیم، اما مشکلات اقتصادی بهانهای شد برای کار دوم و کمکم هر روز ساعت برگشت او به خانه دیرتر شد.
کد خبر: ۷۰۷۱۹۵ تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۰۵/۲۸
تکنولوژیهای ارتباطی نهاد خانواده را نشانه گرفتهاند
وارد خانه شد. چند ساعتی منتظرش بودم. میخواستم درباره تغییر رفتار پسرمان با او حرف بزنم، اما تصمیم داشتم اول بگذارم کمی استراحت کند و بعد حرفم را بگویم. با آمدنش حال و هوای خانه تغییر کرد. یک سلام بلند و یک روی مهربان.
کد خبر: ۷۰۷۱۴۴ تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۰۵/۲۸
آنچه باید درباره فرزندان «ترانس سکسوال» بدانید
روزهای سختی بود. درست به خاطر ندارم از چه زمانی شروع شد، اما همیشه دوست داشتم لباسهای خواهرهایم را بپوشم و لوازم آرایش مادرم را استفاده کنم. در آن روزهای کودکی نمیتوانستم بفهمم خانوادهام چرا اینقدر با این خواسته من مخالفت میکنند، چرا تاکید میکنند جلوی کسی این حرفها را نزنم و سعی دارند مرا به سمت دیگری سوق دهند؛ اما امروز خیلی خوب میفهمم چرا برایشان اینقدر سخت بود که پسرشان مدام بگوید: میخواهم دختر باشم.
کد خبر: ۷۰۴۶۳۷ تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۰۵/۲۱
وقتی میخواهم به خانه برگردم، تمام غم دنیا روی دلم مینشیند، فکر اینکه با تمام خستگی به محض ورود به خانه باید حمام بروم، از مسیری که مشخص شده و روزنامههایی که روی زمین پهن شده است از دم در تا حمام آزارم میدهد.
کد خبر: ۷۰۲۲۱۹ تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۰۵/۱۴
از صبح تا شب مشغول رسیدگی به کارهای خانه هستم. پخت و پز، خرید، جارو، گردگیری، آنقدر وقت مرا میگیرد که حتی فرصت نمیکنم به علایق خودم توجه کنم. گاهی یک کتاب نیمهکاره، ماهها در کتابخانهام میماند و من فرصت خواندنش را ندارم. تمام وقتم را صرف همسر و دو فرزندمان کردهام اما دیگر احساس میکنم نمیتوانم ادامه دهم. اگر من نباشم در این خانه سنگ روی سنگ بند نمیشود. همسرم حتی لوازم شخصیاش را مرتب نمیکند.
کد خبر: ۷۰۰۴۸۳ تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۰۵/۰۷
من و همسرم ده سال است که ازدواج کردهایم، مراحل سخت زندگیمان را پشت سر گذاشتیم و از نظر اقتصادی با تلاش و کوشش هر دو نفرمان، به رفاه نسبی رسیدهایم.
کد خبر: ۶۹۸۲۳۶ تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۰۴/۳۱
کابوس زندگی من این است که با همسرم از خانه بیرون بروم. فرقی نمیکند یک مهمانی خانوادگی باشد یا خرید و پارک. از همان روزهای اول کمی حساس شده بودم، اما هرچه از زندگیام میگذرد، به حساسیتم اضافه میشود.
کد خبر: ۶۹۳۳۲۲ تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۰۴/۱۷
من و همسرم چند سالی است باهم ازدواج کردهایم و هر دو کارمند هستیم، شرایط اقتصادیمان بد نیست، البته اوایل مشکلات مالی زیادی داشتیم، اما با برنامهریزی و تلاش هردوی مان، توانستیم مشکلات را برطرف کنیم. خانهای را که در آن زندگی میکنیم با وام و قرض خریدهایم و در حال پیشرفت هستیم، اما یک مشکل در زندگیمان وجود دارد و نمیگذارد از زندگی لذت ببریم.
کد خبر: ۶۸۷۸۰۴ تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۰۴/۰۳
شوهرم مرد خوبی است، اما وقتی وارد خانه میشود یا با تلفن همراهش مشغول است یا با لپ تاپ. اگر سر زده کنارش بروم، پنجرهای را که باز کرده، میبندد. طوری مینشیند که من صفحه لپ تاپ او را نبینم.تلفن همراهش، هیچ وقت زنگ نمیخورد چون همیشه سایلنت است، اما همسرم مدام در حال تایپ و ارسال پیامک است. حتی وقتی به داخل حمام میرود، تلفن همراهش را با خود میبرد.
کد خبر: ۶۸۲۳۱۱ تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۰۳/۲۰
وقتی وارد خانه میشوم، دلم میخواهد کمی استراحت کنم. برنامههای مورد علاقهام را ببینم. روی کاناپه مقابل تلویزیون دراز بکشم و خلاصه در خانه خودم راحت باشم. فشار کاریام بیشتر شده و واقعا نیاز دارم تا در خانه آرامش داشته باشم، اما همسرم این موضوع را درک نمیکند.
کد خبر: ۶۷۷۸۷۹ تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۰۳/۰۶
مشاور خانواده پاسخ می دهد
همیشه از مادرم میشنیدم که میگفت مردها هیچ وقت بزرگ نمیشوند. من معنی این حرفش را نمیفهمیدم تا وقتی خودم ازدواج کردم و رفتارهای بچگانه و وابستگی شدید همسرم را به مادرش دیدم. تماسهای طولانی تلفنی و سر زدنهای مکرر او به مادرش مخل آسایش زندگیمان شده. او مرد مهربانی است و در زندگی مشکل خاصی با او ندارم اما نمیتوانم این ویژگیاش را تحمل کنم.
کد خبر: ۶۷۵۲۴۲ تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۰۲/۳۰
زندگی ما با عشق شروع شد. هر دو جوان بودیم و فکر میکردیم، لیلی و مجنون مقابل ما کم میآورند. بالاخره خانوادههایمان را هم راضی کردیم. سال سوم دانشگاه بودیم که رابطهمان رسمی شد و رسما زن و شوهر شدیم. مشکلات تحصیل و زندگی مشترک، کار و مسائل اقتصادی آزارمان میداد، اما اینکه توانسته بودیم به یکدیگر برسیم، برایمان اهمیت بیشتری داشت. من سر کار میرفتم و همسرم، سرباز بود.
کد خبر: ۶۷۳۰۳۸ تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۰۲/۲۳
من ناگزیرم برای لمس یک زندگی عاشقانه، از دریچه قلبم به تو نگاه کنم و تو همیشه برای من همان شاهزادۀ صاحب اسب سفیدی خواهی بود که روزی برای تمام عمر به تو، بله گفتم، اما زندگی درسهای دیگری به من داد که فهمیدم برای آنکه عاشقت بمانم، باید از دریچه عقل هم به رابطهمان بنگرم.
کد خبر: ۵۵۹۱۵۳ تاریخ انتشار : ۱۳۹۲/۰۲/۱۲