معلم وقتی دید بخاری نفتی کلاس آتش گرفته است با به خطر انداختن جان خود، بخاری را از مدرسه روستایی خارج کرد تا آسیبی به دانش‌آموزان وارد نشود.
کد خبر: ۹۷۸۶۵۸

به گزارش جام‌جم، علیرضا ساقی، 27 سال از عمرش را پای تخته سیاه و میان دانش‌آموزان سپری کرده است. در این سال‌ها در مدارس مختلف مشگین‌شهر و روستاهای آنجا درس داده است. از اوایل مهر امسال نیز به روستای حماملو آمد و به کارش در مدرسه شهید کاتب ادامه داد؛ مدرسه‌ای که از یک کانکس با یک کلاس و دفتری کوچک تشکیل شده است. او به چهار پسر و پنج دختر در مقاطع اول، دوم، سوم، پنجم و ششم و پیش‌دبستانی درس می‌داد. روز یکشنبه وارد کلاس شد، بخاری نفتی را روشن کرد و منتظر شاگردانش شد تا درس را شروع کند. با آمدن دانش‌آموزان، آقا معلم شروع به درس دادن کرد تا این‌که سر کلاس زنگ سوم ناگهان بخاری نفتی منفجر شد و شعله‌های آن زبانه کشید. بچه‌ها وحشت‌زده بودند. آقا معلم با دستانش دو طرف بخاری را گرفت و از کلاس درس خارج کرد. شعله‌های سرکش آتش صورتش را سوزاند. اما او فقط به نجات شاگردانش فکر می‌کرد.

بعد بچه‌ها را نجات داد و شعله‌های بخاری را خاموش کرد. سرایدار مدرسه از اهالی و مسئولان کمک خواست. آنها با آمدن به مدرسه، معلم مصدوم را به بیمارستان منتقل کردند و او تحت درمان قرارگرفت.

معلم فداکار درباره روز حادثه به خبرنگار جام‌جم گفت: من هر روز صبح ساعت 6 و 45 دقیقه مسافت 75کیلومتری خانه‌ام را که در روستایی در اطراف مشگین‌شهر است تا روستای حماملو، با خودرویم طی می‌کنم. ظهر که کلاس درس تمام می‌شد، همان مسافت را باز می‌گشتم.

شاگردان مثل فرزندانم هستند و رابطه خوبی داریم. روزحادثه در کلاس درس بودیم که ناگهان بخاری نفتی منفجر شد. آن را بیرون بردم و بچه‌ها را نجات دادم. به تنها چیزی که فکر می‌کردم نجات جان شاگردانم بود. والدین بچه‌ها نیز از من تشکر کردند. مسئولان آموزش و پرورش و مسئولان شهرمان هم جویای احوالم شدند.

معلم فداکار افزود: زمانی که با سر و صورت زخمی و سوخته و باندپیچی شده به خانه ام رفتم همسرم گمان کرد که من تصادف کرده‌ام. زمانی که ماجرا را جویا شد، خدا را شکر کرد که من زنده‌ام و بعد مدام می‌پرسید حال شاگردانم خوب است یانه که گفتم همه سالم هستند.

زلیخا حسینی، همسر این معلم فداکار به خبرنگار جام‌جم گفت: من و همسرم 20 سال است با هم زندگی می‌کنیم و ثمره زندگی‌مان یک دختر است که ازدواج کرده و پسری دارد که در سال چهارم دبستان درس می‌خواند. او شب حادثه با سرو صورت باندپیچی آمد که تصور کردم تصادف کرده است. وقتی ماجرا را تعریف کرد، خدا را شکر کردم که زنده است و به دانش‌آموزان هم آسیبی وارد نشده است.

معصومه ملکی

حوادث

ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها