در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
رضا 44 سال بیشتر نداشت با هفت سر عائله. خانواده پر جمعیتش را در نورآباد گذاشته بود و برای کار و یک لقمه نان در آوردن به تهران کوچ کرده بود. از قضا نان شب مردم را میپخت و دستشان میداد. شاید هیچ وقت کسی چنین سرنوشتی را برای نانوای دور از خانه تصور نمیکرد. تصوری که شب تاسوعا درست وقتی سوار موتور بود به حقیقت پیوست.
برادر رضا صفری در گفتوگو با جامجم ماجرا را این گونه شرح داد: شب تاسوعای حسینی برادرم سوار پیک موتوری میشود. از مسیر اتوبوسهای ویژه حرکت میکردند و بعد از برخورد به جدول کنار خیابان به زمین میخورند و رضا دچار مرگ مغزی میشود، اما راننده موتور طبق چیزی که به ما گفتهاند بعد از مداوای سر پایی و تحویل دادن مدارکش به ماموران پلیس از بیمارستان مرخص شده است.
صفری در ادامه گفت: چون ما در لرستان زندگی میکنیم و برادرم به تنهایی در تهران اقامت داشت، چند روز بیخبری برایمان عادی بود و تا وقتی از بیمارستان با ما تماس نگرفته بودند نمیدانستیم چه اتفافی افتاده است. به محض اطلاع خودمان را به او رساندیم ولی دکتر گفت دچار مرگ مغزی شده و کاری نمیشود کرد. پدر و مادر را راضی کردیم تا اعضای بدنش را به بیمارانی که نیاز دارند، اهدا کنند. هفت بچه برادرم که یتیم شده بودند، حداقل با این کار چند بچه دیگر یتیم نمیشدند و عزیزشان را از دست نمیدادند.
وی در ادامه افزود: ما رضایت دادیم همه اعضای سالم اهدا شود. قلب، کلیهها، استخوان، کبد، چشمها و خلاصه هر آنچه را قابل استفاده بود، اهدا کردیم. الان هم خیلی علاقه داریم گیرندههای اعضای برادرم را ببینیم. آنها هم مثل عزیز از دست رفته ما هستند. ما برای رضای خدا اعضای بدن برادرم را اهدا کردیم و خوشحالیم این بخشش باعث نجات جان چند بیمار شد.
علیرضا حقیقتطلب
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: