چوب الف در 65 سالگی...

با خوشحالی دفتر مشقش را نشانم داد و گفت: دخترم ببین سرمشق‌هایم را درست، کامل و مرتب نوشته‌ام. از شنیدن دفتر مشق تعجب کرده و پرسیدم مادر تازه کلاس نهضت سوادآموزی می‌روی؟
کد خبر: ۹۷۱۳۳۶

گفت نه دخترم، آن موقع که می‌توانستم باسواد شوم بچه‌های قد و نیم قد دورم را گرفته بودند و فرصت سر خاراندن نداشتم، زمانه ما گفتند دخترها حق مدرسه رفتن را ندارند برای همین اجازه ندادند ما به مدرسه برویم.

بانوی 65 ساله خودش را سکینه خاتون معرفی می‌کند و ادامه می‌دهد: تک دختر خانواده بودم و خواهر و برادر دیگری نداشتم، عزیز دردانه پدر و مادرم بودم، اما روزگار در
9 سالگی مادرم را از ما گرفت و من در 13 سالگی و بدون حضور مادرم سر سفره عقد نشستم البته بعدها فهمیدم سفره عقد بود.

در پشت‌بام بازی می‌کردم، یکی از زنان همسایه صدایم کرد و گفت خاتون بیا، بیا لباست را عوض کن و من بدون این‌که بدانم چرا باید لباس عوض کنم از پشت‌بام پایین آمدم و یک دست لباس سفید تنم کرد و مرا در کنار یک پسر جوان نشاندند. به من گفتند بگو بله و من نیز بله را گفته و دیگر از چیزی سر درنمی‌آوردم.

آن مراسم تمام شد و آن پسر رفت. بعدا به من گفتند که آن پسر شوهر توست و الان تو نشان‌کرده او هستی، آن پسر که اسمش حسن بود رفت و تا شب عروسی نیز نیامد، یعنی رسم نبود که بیاید.

سال بعد اولین پسرم به دنیا آمد و این‌طوری شد که در عرض 10 سال من 9 شکم زاییده بودم، یعنی هر سال یک بچه. در 25 سالگی صاحب 9 فرزند قد و نیم‌قد بودم و هزاران مکافات که در نبود مادرم بر من تحمیل شده بود.

جای یکی را عوض می‌کردم آن دیگری گریه می‌کرد، یکی را مدرسه می‌فرستادم آن یکی از مدرسه برمی‌گشت، یکی را دکتر می‌بردم بقیه در خانه تنها می‌ماندند و باهم دعوا می‌کردند. من دربست در خدمت 9 تا بچه قد و نیم‌قد بودم.

وای به روزی که همه بچه‌ها با هم گریه و زاری می‌کردند و من نمی‌دانستم چکار کنم. شوهرم نیز در شهر کمک بهیار یک بیمارستان بود و هر دو هفته یا یک ماه یکبار به دیدنمان می‌آمد.

در بحبوحه جنگ که وضعیت قرمز می‌شد نمی‌دانستم با 9 تا بچه کوچک چکار کنم و در کجا مخفی شده و به کدام سنگر برویم، دو تا از بچه‌ها را بغل می‌کردم، دو تای دیگر هم خودشان می‌دویدند، یکی چادرم را می‌گرفت که باهم برویم باز هم چندتایی از آنها بودند که نمی‌توانستم ببرمشان و ما تا به خودمان بیاییم و مخفی شویم وضعیت سفید اعلام می‌شد. خیلی دلهره و سختی و مصیبت کشیدم تا این 9 بچه را به سر و سامان برسانم.

می‌پرسم خب مادر بعدش چی؟ می‌گوید هیچی الان خیلی خدا را شکر می‌کنم که روسفید شدم و توانستم آنها را به جایی برسانم، پسر بزرگم مهندسی کشاورزی خوانده، پسر دومم دامپزشک است، پسر سومم مهندسی برق خوانده و پسر کوچکم که ته‌تغاری است فوتبالیست شده است.

می‌گویم مادر از دخترا چه خبر؟ در جوابم می‌گوید تو هم خبرنگار هستی؟ می‌پرسم از کجا فهمیدی، جواب می‌دهد آخر یکی از دخترهای من نیز خبرنگار است و 10 سال است که کار می‌کند. با روزنامه‌ها و سایت‌های زیادی کار کرده و بعد هم ادامه می‌دهد سه تا دخترهایم تا مقطع دیپلم درس خوانده و شوهر کرده‌اند.

آن دخترم که خبرنگار است فوق‌لیسانس ارتباطات خوانده و آن یکی خواهرش نیز لیسانس حسابداری است.

می‌گویم خب مادر، فلسفه این دفتر مشق چیست؟ می‌گوید درس خواندن را خیلی دوست داشتم، اما به‌وقتش نگذاشتند درس بخوانم و الان مثل یک آدم کور هستم، به دختر خبرنگارم گفتم که می‌خواهم سواد یاد بگیرم او هم هر روز بهم سرمشق می‌دهد و حالا که تنهایی به سراغم آمده سرمشق‌هایم را تمرین می‌کنم تا عصر که دخترم برمی‌گردد به او نشان دهم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها