درخواست جدایی به دلیل سرطان

زن جوان تصمیمش را برای طلاق گرفته است. استدلالش هم این است که هم می‌خواهد زندگی شوهرش را نجات دهد و هم سربار کسی نباشد.
کد خبر: ۹۷۰۸۶۰

با این‌که پزشک معالجش گفته اگر درمان را پیگیری کند، سلامتی‌اش را دوباره پیدا می‌کند، اما همه چیز به رفتار شوهرش علیرضا بستگی دارد. ترانه می‌گوید: «قبل از ازدواجم با علیرضا، یک ازدواج ناموفق داشتم که پدرم مقصر بود. خیلی طول کشید تا با شکستم کنار بیایم تا زمانی که با شوهرم آشنا شدم. با این‌که او هم مثل من یک ازدواج ناموفق داشت، اما با تحقیقاتی که برادرم انجام داد، فهمیدیم مرد خانواده‌دار و بااصالتی است. ازدواج با علیرضا بزرگ‌ترین شانس زندگی‌ام بود. دوستم داشت و برای خوشحال کردنم هرکاری می‌کرد. من هم دوستش داشتم و تلاش می‌کردم به عنوان همسر در زندگی مشترکمان چیزی برایش کم نگذارم، اما عمر خوشبختی‌مان خیلی کوتاه بود. مدتی بود که احساس ناخوشی می‌کردم، اما جدی نمی‌گرفتم. ولی دردهایم دست‌بردار نبودند. سردردهای شدید و طولانی، درد استخوان‌ها و مفاصل، امانم را بریده بود و اشتهایم را برای غذا خوردن از دست داده بودم. بدون این‌که به علیرضا چیزی بگویم به پزشک مراجعه کردم و او هم برایم آزمایش نوشت.

یک هفته بعد وقتی دکتر جواب آزمایش را دید، چهره‌اش درهم شد. احساس کردم اتفاقی افتاده و نگران شدم. پرسیدم آقای دکتر بیماری من چیست؟ او در حالی که سعی می‌کرد نگرانم نکند، گفت تو به یک بیماری مبتلا شده‌ای که اگر درمان را خوب پیگیری کنی، سلامتی‌ات را به دست می‌آوری. از دست دست کردن دکتر خسته شده بودم و گفتم دکتر مقدمه‌چینی را بگذارید کنار، من چه بیماری دارم. گفت سرطان خون. همیشه از اسم سرطان وحشت داشتم چون آن را مساوی با مرگ می‌دانستم. حالم بد شده بود. تصور این‌که در جوانی بمیرم، داشت خفه‌ام می‌کرد. از مطب دکتر که بیرون آمدم به پارک رفتم کمی نشستم تا حالم بهتر شود. احساس بی‌پناهی می‌کردم. اما مشکلی که بیش از بیماری رنجم می‌داد این بود که مساله را چطور با علیرضا در‌میان بگذارم. دوستش داشتم و می‌ترسیدم اگر از بیماری‌ام باخبر شود، ترکم کند. به خانواده خودم هم چیزی نگفتم و همین الان هم با این‌که دارو مصرف می‌کنم، اما خبر ندارند. اما به محض این‌که شیمی‌درمانی‌ام را شروع کنم، متوجه همه چیز خواهند شد. تا به خانه برسم، با خودم درگیر بودم. از یک طرف به خودم می‌گفتم علیرضا به تو احتیاج دارد قوی باش، اما خیلی زود به این نتیجه می‌رسیدم که او می‌تواند دوباره با زن سالم دیگری ازدواج کند و مجبور نیست با یک زن مریض زندگی‌اش را ادامه دهد. هزار جور فکر و خیال به سرم می‌زد. بالاخره تصمیم گرفتم بیماری‌ام را به علیرضا بگویم. تا شب که شوهرم به خانه برگردد، دلم مثل سیر و سرکه می‌جوشید. وقتی به خانه آمد از تغییر رفتارم حس کرد که اتفاقی افتاده است. پرسید چیزی شده است؟ گفتم می‌خواهم با تو در مورد موضوعی حرف بزنم.»

ترانه با کلی مقدمه‌چینی موضوع بیماری‌اش را با علیرضا در‌میان گذاشت. مرد جوان با چشم‌هایی بهت‌زده نگاهش می‌کرد. باورش نمی‌شد همسرش که تا دیروز سالم بود، حالا سرطان داشته باشد. مرد سکوت کرده بود. ترانه که انتظار همدلی از شوهرش داشت، بغضش ترکید و گریه کرد. احساس بی‌پناهی می‌کرد و دلش می‌خواست علیرضا دلداری‌اش دهد. شوهرش سرش را پایین انداخته و به فکر فرو رفته بود.

زن جوان ادامه داد: «نمی‌دانم چه شد که طاقتم را از دست دادم و داد و بیداد کردم. هنوز هم باورم نمی‌شود آن حرف‌ها را من زده باشم. با داد و گریه از علیرضا می‌خواستم به من محبت و توجه کند. یقه‌اش را گرفتم و فریاد می‌زدم و می‌گفتم به من محبت کن. دست خودم نبود و دنبال راهی بودم تا از نظر روحی و روانی تخلیه شوم. از وقتی علیرضا متوجه بیماری‌ام شده، رفتارش خیلی تغییر کرده است. تشویقم می‌کند درمان را ادامه دهم، اما احساس می‌کنم سرد شده است. انگار به من ترحم می‌کند و از این‌که کسی با چشم ترحم به من نگاه کند، متنفرم. با خودم خیلی کلنجار رفتم، اما بالاخره به علیرضا گفتم بیا از هم جدا شویم و با یک زن سالم ازدواج کن. سکوت کرد و چیزی نگفت. رفتار دوگانه علیرضا خیلی آزارم می‌دهد. از وقتی مریض شده‌ام، دیگر آن آدم سابق نیستم. رفتارهای علیرضا هم بدترم کرده است. این یعنی عمق فاجعه. شوهرم نمی‌گوید چه تصمیمی برای زندگی مشترکمان گرفته است، اما خودم می‌خواهم جدا شوم.

لیلا حسینیان

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها