ستاره بی فروغ

همه تاب می‌خورند. از سرسره‌ها بالا و پایین می‌روند. دنبال هم می‌دوند و جیغ می‌کشند. هیچ‌کدام ساکت و آرام نیستند، جز او که آنجا روی صندلی تنها نشسته و دور و برش را نگاه می‌کند. یکی از معدود روزهایی است که فرصت پیاده‌روی داشته‌ام، با خودم فکر می‌کنم چه اشکالی دارد اگر کمی با او حرف بزنم. با کودکی که در کنار زمین بازی نشسته، اما با چشم‌های مات و کمی خشم به مقابلش چشم دوخته است.
کد خبر: ۹۶۳۵۵۸

سر و وضعش مرتب است، اما حالش نه... همین که یک بچه بازی نکند یعنی دلش غم دارد. خدا نکند بچه‌ای غم داشته باشد، به سمتش می‌روم و سلام می‌کنم. مثل همه آدم بزرگ‌هایی که قرار است با بچه‌ها حرف بزنند، می‌خواهم با پرسیدن اسمش و گفتن این‌که چه دختر خوب و خوشگلی است سر حرف را باز کنم.

اولش چهره درهم می‌کشد و مثلا می‌خواهد نشان بدهد که حوصله‌ام را ندارد، اما مثل همه ما آدم‌ها نیاز به توجه و مهربانی دارد و دلش می‌خواهد کمی بیشتر نازش را بکشم.

اسم من زینب است. اسم تو چیه؟... هی جواب ندهد و من نازش را بکشم؛ چه اشکالی دارد؟ وقتی یک بچه غم دارد باید نازش را هم کشید. کمی که برایش از این طرف و آن طرف حرف می‌زنم زبان باز می‌کند و می‌گوید: بابام گفته نباید با غریبه‌ها حرف بزنم. می‌گویم خب بابا راست گفته. حالا خودش کجاست؟ تو چرا تنها نشستی؟

می‌گوید: بابا من رو آورده پارک بازی کنم، اما بازم یکی بهش تلفن زده داره هی راه میره و حرف می‌زنه. شاید یادش بره من اینجا نشستم. با فاصله کنارش می‌نشینم و می‌گویم: نه یادش نرفته. مامان و باباها هیچ‌وقت بچه‌هاشون رو فراموش نمی‌کنن. می‌گوید: مامانم هم همین رو میگه. میگه اگر پیشت نباشم هم دوستت دارم، اما چه فایده که دوستم داره و مثل مامان این بچه‌ها پیشم نیست. بغضش هرچند کودکانه، اما برای یک دختر 6 ـ 5 ساله بزرگ است. بغض بزرگ یعنی مجبور شده زود بزرگ شود و زود با خیلی چیزها خو بگیرد. می‌پرسم چرا مامان پیشت نیست؟ می‌گوید: مامانم الان مامان یه بچه دیگه شده. خودش میگه مامان منم هست، اما همه‌‌اش پیش اونه. آرام موهایش را نوازش می‌کنم. مامانم بابام رو دوست نداشت. میگه نمی‌تونه باهاش دوست باشه بازم. رفته مامان یه بچه دیگه شده و من رو هم با خودش نبرده. من موندم پیش بابا. حالا بابا هی کار داره. من هی میرم پیش مامانی. قبل از این‌که بپرسم توضیح می‌دهد: مامانی میشه مامان بابام. یه وقتایی هم میرم پیش عمه مرضی. همه میگن منم باید یه مامان دیگه داشته باشم. میگن نمیشه همه‌‌اش برم پیش بقیه اما من یه مامان دیگه نمی‌خوام. حالا یک دنیا بغض دارد. ستاره که بالاخره اسمش را به من می‌گوید خیلی زود بزرگ شده است. خیلی زود مجبور شده با واقعیت تلخ جدایی پدر و مادرش روبه‌رو شود. او حالا از رویاهای کودکی‌اش فاصله گرفته و به جای شوق دویدن و بازی کردن، به یکی بود یکی نبود پدر و مادرش فکر می‌کند. به جای خالی همیشگی یکی از آنها.

سعی می‌کنم حواسش را پرت کنم. می‌پرسم ستاره دوست داری بزرگ شدی چه‌کاره بشی؟ می‌گوید: می‌خوام بمونم خونه برای دخترم غذا بپزم. اصلا هم تنهاش نذارم. الان هم که بابا نمیاد هی ناراحتم. دوست دارم برم خونه پیش عروسکام. اونا تنهان...

بیش از یک‌ربع گذشته که بالاخره پدر ستاره می‌آید. ستاره بی‌اختیار سمت پدرش می‌دود و می‌رود. پدرش هم بی‌حوصله‌تر از آن است که ببیند من که هستم و با دخترش چه می‌گفته‌ام. ستاره برمی‌گردد نگاهم می‌کند برایش دست تکان می‌دهم. برایم دست تکان می‌دهد و می‌رود. ستاره می‌رود، اما به این فکر می‌کنم ما نسلی که کمتر تجربه طلاق را داریم، پدر و مادرهایمان با هم زیر یک سقف زندگی کرده‌اند و حالا هم با هم پیر شده‌اند، چگونه می‌توانیم حال ستاره‌ای را بفهمیم که نه می‌خواهد دکتر شود و نه معلم. می‌خواهد بماند خانه و هرگز دخترش را تنها نگذارد....

زینب مرتضایی فرد - روزنامه نگار

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها