پایان تلخ خواستگاری از مرد مورد علاقه

چند ماه بود که ستاره به اداره جدیدشان منتقل شده بود. از این اتفاق ناراحت بود و دلش می‌خواست همچنان در اداره قبلی بماند، اما کار انتقالی‌اش انجام شده بود و باید می‌رفت و بالاخره هم رفت. هفته‌های اول با این‌که کار می‌کرد، ولی بی‌حوصله بود و دست ودلش به کار نمی‌رفت.
کد خبر: ۹۳۳۴۳۴

تا آن روز، روزی که رو در رویی ستاره با مردی جوان، زندگی سوت و کورش را زیر و رو کرد و شد دختری که هیچ‌کس تصورش را نمی‌کرد. او که تا چند روز پیش از محل کار جدیدش بیزار بود، حالا عاشقش شده بود و حتی درو دیوارش را هم دوست داشت، چه برسد به آدم‌هایش را. دلش پر می‌کشید برای لحظه‌ای که آن مرد را دوباره ببیند. مدام دنبال بهانه‌ای بود تا او را ببیند و حرف بزند، اما وقتی شایان را می‌دید، انگار زبانش قفل می‌شد.

صدایش درنمی‌آمد و در تمام مدتی که مرد جوان آنجا بود و با همکارانش غرق صحبت بود، تمام وجود ستاره یکپارچه چشم بود و فقط نگاهش می‌کرد. آتش عشق در وجودش زبانه می‌کشید و دل و جانش را می‌سوزاند. مدتی گذشت. دیگر دیدارهای گاه و بیگاه آرام‌اش نمی‌کرد و دوست داشت بیش از این او را ببیند. به این فکر می‌کرد چطور و چه کاری باید انجام دهد؟ شایان تا آن موقع حتی متوجه نگاه‌های عاشقانه ستاره هم نشده بود.

ادامه‌اش را از زبان ستاره بخوانید: «اخلاق و رفتارش با دیگران را از مدت‌ها زیر نظر داشتم. تمام معیارهای مورد نظرم را برای ازدواج داشت. احساس کردم اگر زود به او پیشنهاد ندهم، دیگر نمی‌توانم چنین مردی را پیدا کنم. تا آن موقع به هیچ پسری نگاه نکرده بودم، اما حاضر نبودم شایان را به هیچ قیمت از دست بدهم. از طرفی همیشه رابطه‌مان در حد سلام و احوالپرسی و کار روزانه و بعد هم خداحافظی بود.

دلم می‌خواست بیشتر از این با هم ارتباط داشته باشیم. یک روز به اتاقش رفتم و بعد از کلی مقدمه‌چینی بالاخره حرف دلم را گفتم که از او و شخصیتش خیلی خوشم می‌آید و دلم می‌خواهد با او ازدواج کنم. اول سکوت کرد و سرش را پایین انداخت. همان لحظه به شدت پشیمان شدم که چرا چنین پیشنهادی به او دادم. سکوتش ترسناک بود و از این‌که ممکن بود چه جوابی بدهد، وحشت داشتم. بعد از چند دقیقه که برای من یک عمر بود، با صدای آرامی گفت که جسارتم ستودنی است و پیشنهاد ازدواجم را می‌پذیرد. چند ماه نامزد بودیم و بعد مراسم عقدمان برگزار شد.» بعد از عقد اما اخلاق شایان کم‌کم عوض شد و رفتارهایی از خود نشان داد که ستاره تا قبل از عقدشان ندیده بود.

دیگراز اخلاق‌هایی که ستاره دوست داشت و شیفته‌اش شده بود، خبری نبود. مرد رویاهایش سرد، بی‌روح، بداخلاق و سختگیر شده بود، دیر به دیر به دیدنش می‌آمد و آن قدری که با خانواده و دوستانش خوش بود و می‌خندید، بود و نبود ستاره و شاد کردنش برایش اهمیتی نداشت و حتی گاهی اوقات با انجام کارهایی سعی می‌کرد ناراحتش کند. اگر ستاره می‌خواست با هم به پارک بروند یا گردش کنند، بهانه‌ای دست و پا می‌کرد تا با او نرود.

دختر جوان اما عاشقانه او را دوست داشت و برای این‌که قلب سنگ و سخت همسرش را به دست بیاورد، نامهربانی‌هایش را نادیده گرفت و به شایان محبت کرد. اما آب در هاون کوبیدن بود و هیچ فایده‌ای نداشت. ستاره باز هم تسلیم نشد. وقتی شایان از سر کار برمی‌گشت، با ذوق و شوق به استقبالش می‌رفت، اما جواب شوهرش بی‌محلی بود. با این فکر که شوهرم خسته است و روز سختی داشته سعی می‌کرد رفتار او را توجیه ‌کند تا دل شکسته‌اش را آرام کند.

زن جوان ادامه می‌دهد: «تحملش برایم بسیار سخت بود. دوست داشتم با او حرف بزنم، اما می‌گفت حوصله حرف زدن ندارد. تحمل کرده و باز هم شکایتی نمی‌کردم. سعی می‌کردم همچنان به او محبت کنم. اگر روزهای متمادی با او تماس نمی‌گرفتم یا به دیدنش نمی‌رفتم، ککش هم نمی‌گزید. حتی سراغی هم از من نمی‌گرفت که کجا هستم و چه می‌کنم. حتی نگرانم نمی‌شد که بداند کجا هستم. از یادآوری روزهایی که انتظار داشتم از من و ظاهر و باطنم تعریف کند، خنده‌ام می‌گیرد. مسخره است. کارم در خانه پدرم شده ظرف شستن و غذا پختن. انگار نه انگار شوهر دارم. به جایی رسیده‌ام که احساس می‌کنم از من متنفر است و دوست ندارد کنارم باشد. رفتارهایی دارد که فکر می‌کنم از من دلزده شده است. تازگی‌ها حس می‌کنم به من خیانت هم می‌کند.»

آن طور که ستاره تعریف می‌کند، دعوا و جار و جنجال پای ثابت روابط‌شان شده و هر زمانی که همدیگر را ببینند، شوهرش با یک حرف کوچک، دعوا راه می‌اندازد و بهانه‌گیری می‌کند. حرف‌هایی می‌زند که هیچ ربطی به ستاره ندارند. او می‌گوید: «من ولخرج نیستم، اما این وصله را به من می‌چسباند. خدا نکند یکی از فامیل‌هایم حرفی بزند. دیگر دست بردار نیست و می‌گوید آن فامیلت چرا این حرف را زد، آن یکی فامیلت چرا آن حرف را گفت. آنقدر این مساله را تکرار می‌کند تا دعوا کنیم. همیشه من هستم که کوتاه می‌آیم. چون دیگر تحمل و کشش دعوا را ندارم. قهر هم کنیم، اولین کسی که باید پیشقدم شود من هستم. من باید نازش را بکشم وگرنه تا مدت‌ها قهر می‌ماند. برای چیزهای خیلی پیش‌پا افتاده و سطحی دعوا می‌کند. یک بار وسط دعوا گفت من که دنبالت نیامده بودم. آمده بودم؟ من به تو علاقه پیدا کرده بودم اما فرصت ندادی کمی در موردت کنجکاوی کنم. نگذاشتی و خودت آمدی و خواستگاری کردی. این حرف‌ها را که زد، دهانم بسته شد. دیگر چیزی نداشتم بگویم. درست می‌گفت و این من بودم که پیشقدم شده بودم. حالا به خاطر کاری که کرده‌ام تحقیر و سرزنشم می‌کند. غرورم خرد شده است. من از ترس این‌که او را از دست بدهم جلو رفتم، اما اشتباه کردم.

لیلا حسین زاده

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها