نجاتم از مرگ معجزه بود

تازه فارغ‌التحصیل شده بودم و می‌خواستم یک کار نان و آب‌دار پیدا کنم. برای این‌که مدرک مهندسی داشتم و زمانی که در دانشگاه قبول شده بودم به اکثر هم‌دوره‌ای‌هایم پز رشته و دانشگاهم را داده بودم. خیلی زشت می‌شد اگر کار پیدا نمی‌کرد.
کد خبر: ۹۲۵۵۲۶

مشکل مالی نداشتم و اتفاقا خانواده‌ام از نظر مالی خوب حمایتم می‌کردند. مشکل من چیز دیگر بود. از طرفی حرف آشنایان و فامیل بود و از طرف دیگر دلم می‌خواست مستقل شوم. همین دو مورد خودش باعث شد با کفش آهنی در شرکت‌های مختلف فرم پر کنم تا شاید در یکی از آنها مشغول شوم. با خود فکر می‌کردم بعد از یک هفته می‌توانم حداقل یک کار معمولی پیدا کنم، اما دریغ از حتی یک کار.

یک ماه کامل از این شرکت به آن شرکت و از اداره‌ای به اداره دیگر رفتم و هیچ چیز دستم را نگرفت. یک ماه شد دو ماه و دومین به سومین کشیده شد. دیگر اعصابم به‌هم ریخته بود. آن‌قدر که با کوچک‌ترین حرفی به دیگران می‌پریدم و دعوا می‌کردم.

نه مهمانی می‌رفتم و نه با اعضای خانواده حرف می‌زدم. تمام مدت خاطرات و کار‌هایی را که کرده بودم در ذهن مرور می‌کردم تا بدانم کجای کارم اشتباه بوده که حالا به اینجا کشیده شدم. همیشه و همه جا من بهترین بودم. طاقت نداشتم این وضعیت را ببینم؛ این‌که دیگران همیشه از من ضعیف‌تر بودند حالا همه سرکار می‌رفتند و مستقل می‌شدند، اما من همچنان در کوچه بی‌سر و ته ناامیدی مانده بودم. کم‌کم داشتم به همه چیز شک می‌کردم. نمی‌دانم من واقعا موفق بودم یا اطرافیانم برای دلخوشی‌ام من را تشویق می‌کردند.

پدر و مادر هم از وضعیت من ناراحت بودند. نه کسی می‌توانست حرف بزند و نه شوخی و خنده مجاز بود. یک شب پدر به اتاقم آمد و گفت که کمکت می‌کنم تا کاری راه بیندازی. من در آن لحظه به جای این‌که از حرفش خوشحال شوم ناراحت شدم. یک لحظه حس کردم من را کودک ناتوانی می‌بینند که هنوز نمی‌تواند بدون کمک پدر و مادرش کاری را انجام دهد.

دلم سیاه بود و مغزم روزبه‌روز فشرده‌تر می‌شد. در این میان مادرم که می‌خواست با من همدردی کند به جای این‌که دلم را آرام کند، خشمم را بیشتر می‌کرد. او می‌گفت که آخر چرا بچه من باید بیکار بماند؟ و من عصبی‌تر می‌شدم. می‌گفت این همه آدم بدون تحصیلات سر کار می‌روند و پسر باکمالات من بیکار است و من از خودم بدم می‌آمد. دیگر ناتوانی‌ام به خودم هم ثابت شده بود.حتی دیگر برای پیدا کردن کار هم بیرون از خانه نمی‌رفتم. افسردگی گرفته بودم و مدام قرص‌های آرامبخش می‌خوردم. یک روز که همه اعضای خانواده بیرون رفته بودند، به صورت کاملا غیرارادی به سمت کشوی قرص‌ها رفتم و هرچه را دستم آمد، خوردم. یکی، دوتا، سه تا، چهار تا،... ده تا. نمی‌دانم چند قرص خوردم. حتی نمی‌دانم چه قرصی خوردم، اما می‌دانم که همه خاطرات در مغزم مرور شد. از زمانی که یادم می‌آمد در بچگی تا همین سن هر کار بدی که کرده بودم، منظم‌تر از رژه‌های نظامی از جلوی چشمانم عبور می‌کرد. فکر کردم و گیج شدم. گیج شدم و نگران.

بعد از نگرانی نوبت به پشیمانی رسید. آن لحظه بود که فهمیدم نمی‌خواهم بمیرم. من هنوز فرصت‌های زیادی برای زندگی داشتم، نباید می‌مردم. خواستم از جایم بلند شوم و با پدرم تماس بگیرم، اما هرچه تقلا کردم نشد. دیگر دیر شده بود. آرام چشمانم روی هم رفت و همه چیز سیاه شد.

چشمانم که باز شد، نمی‌دانستم در چه موقعیتی هستم. هیچ چیز یادم نمی‌آمد تا این‌که پدرم همه چیز را برایم توضیح داد. تازه یادم آمد که در دقایق آخر فقط از خدا خواستم تا کمکم کند و او هم کمکم کرد.

همه چیز مثل معجزه بود. پدرم در بین راه متوجه می‌شود که گوشی تلفن همراهش را جا گذاشته و برای برداشتن‌اش به خانه می‌آید که با بدن بی‌حس من مواجه می‌شود. بسرعت من را به بیمارستان می‌رساند و به خواست خدا نجات پیدا می‌کنم. از ته دل از خدا خواسته بودم که نجاتم دهد و او هم کمکم کرد. کاش زودتر از اینها به او توکل می‌کردم.

* براساس سرگذشت مهران یکی از خوانندگان تپش

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها