در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
بازآفرینی و بازنمایی طبیعت و جهان بیرون درهنر نوعی تقلید و بازتولید است تا آنجا که معیارسنجش یک اثر هنری قرار میگیرد به این معنی که وقتی کپی با اصل برابر است به حقیقتی باور پذیر بدل میشود. با این حال و با وجود اینکه تقلید و کپی کردن و اقتباس ویژگیهای هنر محسوب میشود، اما به آن محدود نشده و خلاقیت و نوآوری است که هنرمندیِ هنر را اثبات میکند. به عبارت دیگر تقلید گام اول است، اما غایت و هدف نهایی نیست. مثلا مدتها پیش کپی سریال «هفت سنگ» از یک سریال آمریکایی به نام «خانواده مدرن» سر و صدا و حاشیههایی زیادی را به همراه داشته که دامنه آن تا رسانههای خارجی نیز امتداد یافت. فارغ از تاکید یا رد این اتفاق باید به مساله اقتباس و کپیبرداری در تولید نمایشهای تلویزیونی پرداخت و به این بهانه، خوب، زشت، بد آن را مورد بازخوانی قرار داد.
مرز اقتباس و کپیبرداری
واقعیت این است که نه تنها در تلویزیون که در سینمای ما نیز این اتفاق بارها تکرار شده و حتی بسیاری از فیلمهای خوب ما آثاراقتباسی بوده است. البته باید تفاوت ظریفی بین اقتباس و کپیبرداری قائل شد و آنها را به یک معنا نگرفت. در اقتباس شاهد روایتی خلاقانه و خودآگاهانه ازیک اثرهستیم و تقلید کورکورانه در آن رخ نمیدهد. کارگردان در اینجا اگرچه به معنای مولف اثر نیست، اما مقلد محض هم نیست؛ حتی گاهی اثر را مال خود کرده و آن را از نظرگاه خویش روایت و بازنمایی میکند. داریوش مهرجویی از کارگردان بزرگ سینمای ایران یکی از موفقترینها در تولید آثار اقتباسی است که شاهکار او در این ساحت، فیلم معروف «گاو» است. ضمن اینکه آثار اقتباسی غالبا بازتولید یا روایت بصری یک اثر مکتوب در حوزه ادبیات است و معمولا وقتی از اقتباس در سینما سخن میگوییم، منظور اقتباس سینما از ادبیات داستانی است یا تبدیل کردن آن به ادبیات نمایشی، اما کپیکردن بیشتر یک فرآیند درون یا بین سینمایی است که فاقد خلاقیت و درونی کردن اثر بوده و شاخصهها و مولفههای مولف در آن دیده میشود به عبارت دیگر اثری فاقد شناسنامه و امضای شخصی است.
در ارزیابی یک اثر نمایشی باید به مدیوم و ویژگیها و مخاطبان آن توجه و در واقع آنها را به عنوان مولفههای سنجش، لحاظ کرد. تلویزیون رسانه عمومی و عامتری است که نیاز به سرگرمی در آن بیش از سینماست و البته رضایت مخاطبانش نیز بهدلیل تنوع آنها سختتر است! برای تامین این سرگرمی و رضایت میتواند به بازتولید و کپی آثار جذاب خارجی دست زد به شرطی که اولا پای آن ایستاد و آن را از مخاطب پنهان نکرد و دوما به بومی کردن آن مبادرت ورزید.
البته تلویزیون ما تاکنون چندان در این زمینه موفق نبوده است. هفت سنگ اولین سریال تقلیدی نیست. بیش از این هم شاهد سریالهای از این قبیل بودیم. مثلا اولین انتخاب مهدی صباغ زاده ازملاقات با والدین یا سریال مسیر انحرافی از لاست یا گمشدگان، مهمتر از همه شاید برای شما اتفاق بیفتد بر اساس سریال ترکی کلید اسرار ساخته شدهاند حتی سریال پژمان هم کم و بیش همین وضعیت را دارد. البته شدت و ضعف آنها در کپیبرداری متفاوت است و همچنین درصد و میزان بومی کردن آنها با هم فرق میکند. هرچند که اگر تولیدی بودن بهتر از تقلیدی بودن است اما چه اشکالی دارد از الگوهای موفق دیگران تقلید کنیم؛ تقلیدی خلاقانه و ایرانیزه شده. آنچه در اقتباس و کپیبرداری مهم است کپی درفرم وساختار روایی است نه مضمون و محتوا!
در واقع ما میتوانیم قالبهای موفق را بگیریم و محتوای خود را درون آن تزریق کنیم. بویژه اینکه وقتی از فیلمنامه و قصهگویی حرف میزنیم داریم از یکسری استاندارهای جهانی در روایت سخن میگوییم و بهرهگیری از این الگوها به معنای تقلید محض و عدماستقلال فکری/ هنری نیست. این یک اتفاق یکسویه هم نیست. ممکن است کشورهای دیگر هم برخی آثار هنری ما را بپسندند و آن را به زبان خود روایت کرده یا به تصویر بکشند.
زبان مشترک هنر
جغرافیای هنر به اندازه همه دنیاست و زبان هنر فارغ از تفاوت افکار و فرهنگها زبان مشترکی است همچنان که احساسات آدمی شمایلی واحد دارد بنابراین از تقلید و الگو برداری گریزی نیست و نمیتوان تقلید را صرفا محکوم کرد آنچه مردود است تقلید محض و بدون خلاقیت و رنگ و بوی بومی است. رنگآمیزی در اینجا ماست مالی کردن نیست نقاشی کردن است که نیازمند هنر و خلاقیت است. این خلاقیت را مثلا میتوان در یک سریال ایرانی دیگر مثل خانه سبز ردیابی کرد. سریالی که خانواده مدرن ایرانی را بخوبی به تصویر میکشد با همه تجربههای مدرنیته ایرانی. اگر هفت سنگ تقلید فرمی سریال خانواده مدرن باشد، خانواده سبز روایت مضمونی و محتوا و ایرانی خانواده مدرن است که خود به یک الگوی مناسب داخلی برای سریالسازی ایران است که نمونههای مشابه آن کمتر ساخته شد و حتی خود بیژن بیرنگ هم در مجموعه سرزمین سبز نتوانست موفقیت آن را تکرار کند. این دو سریال که صرفا مثالی برای تبیین و فهم بهتر معنا بود وگرنه میتوان ردپای اقتباسهای ناقص یا معیوبانه دیگری هم لابهلای تلهفیلم و سریالی تلویزیونی یافت که مصداق این متن باشد.
خاطره ماندگار آن سریالها
قصههای مجید نمونه موفقی از این اقتباس ادبی است که در قالب یک سریال تلویزیونی خوب جواب داد و به خاطرهای ماندگار در اذهان بدل شود بازهم میتوان از این آثار ادبی، خاطرات تصویری ماندگار خلق کرد. خوشبختانه در سالهای اخیر شاهد رشد و گاه درخشش ادبیات داستانی در کشور بودیم و رمانهای خوبی توسط نویسندگان ایرانی خلق شده است. بسیاری از اینها قابلیت نمایشی خوبی داشته و میتواند دستمایه ساخت یک سریال تلویزیونی قرار بگیرد. بهعنوان مثال در زمینه ادبیات دفاع مقدس دستکم در یک دهه گذشته رمانهای خوبی منتشر شده که دو نمونه بارز آن یکی کتاب «دا» و دیگری کتاب «پایی که جا ماند» و البته نمونههای دیگر هم داریم که بشدت تصویری و دراماتیک بوده و میتوان به سریالهای قابل اعتنا بدل شود. در زمینههای اجتماعی نیز رمانهای خوبی منتشر شده که بنا به گفته کارشناسان و البته خوانندگان این کتابها، قدرت تصویری بالا و جاذبه دراماتیکی خوبی دارند که قابل تبدیل به یک اثر نمایشی هستند. الان سالهاست که همه از ضعف فیلمنامه در سینما و سریالسازی حرف میزنند، اما کمتر کسی است که برای پرکردن این خلأ اساسی سراغ ادبیات داستانی خودمان برود. به نظر میرسد صدا و سیما باید در بخش تولید آثار نمایشی خود اعم از سریال و تلهفیلم، بودجه و اعتبار خاصی را برای آثار اقتباسی اختصاص داده و کارگردانها را تشویق و حتی به ساخت سریالهای اقتباسی وادار کند. کافی است چند بار این تجربه رخ دهد و یکی دوبار به موفقیت برسد تا فضا برای ساخت آثار اقتباسی باز شده و حتی یک موج تازهای به سمت آثار اقتباسی راه بیفتد. در شرایط کنونی اقتباس تلویزیونی از آثار ادبی نه یک پیشنهاد که یک ضرورت فرهنگی ـ رسانهای است.
سیدرضا صائمی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: