جنایت‌های عاشقانه

اشاره: اول صدای تیراندازی و بعد... وقتی مردم لاهیجان سراسیمه سمت پراید آمدند، دیدند دو جوان غرق در خون افتاده‌اند. گفتند پسر عاشق دختر بود و وقتی با پاسخ منفی او روبه‌رو شد، وی را به قتل رساند و سپس خودش را کشت. «نه» برای پسر آن‌قدر سنگین بود که خواست همه چیز را نابود کند. نامش را می‌گذاریم جانیان عاشق. جنایت به خاطر عشق، موضوعی جدید اما روبه گسترش است.
کد خبر: ۸۵۱۸۷۱

یک روان‌شناس در گفت‌وگو با «جام‌جم» به تحلیل رفتاری این پدیده می‌پردازد. مینا اورنگ، بر این عقیده است که شنیدن نه، یک نوع از انواع ناکامی است، اما نمی‌توان آن را این‌گونه تحلیل کرد که علت جنون آنی یا از دست دادن کنترل در افراد برای قتل است، بلکه جنایت عمدی و از پیش‌ طراحی‌ شده است.

اول از هر چیز، قتل‌هایی را که جنبه عاشقانه دارند چطور ارزیابی می‌کنید؟ آیا عاشقان دچار جنون آنی می‌شوند؟

اغلب ممکن است این تصور برای ما پیش بیاید که این عشاق در یک لحظه دچار جنون آنی می‌شوند، کنترلشان را از دست می‌دهند و دست به قتل معشوق خود می‌زنند. اما تحقیقات نشان می‌دهد این‌طور نیست و این به قول شما عاشقان جانی قبل از قتل نقشه هوشمندانه‌ای کشیده و برای این کار فکر و برنامه‌ریزی کردند و عمدی بوده است.

اگر این‌طور به این قتل‌ها نگاه کنیم، یعنی فرض کنیم هر کدام از این قتل‌ها یک تاریخچه‌ای دارند و یک فرآیندی را طی کردند تا منجر به قتل شدند. می‌توانیم دلایل چنین رفتار پرخاشگرانه‌ای را بهتر بفهمیم. در این زمینه چند عامل وجود دارد؛ یکی بحث تربیت است و یکی هم جهان‌بینی و در آخر هویت عاشق جانی است. این عاشقان جانی یک ایدئولوژی درباره عشق در ذهن دارند؛ برای مثال معتقدند عشق می‌تواند هر چیزی را توجیه کند. به همین دلیل عجیب نیست وقتی آن آدم می‌خواهد برود و آنها را تنها بگذارد، احساس می‌کنند هویتشان دارد از هم می‌پاشد، زندگی‌شان پوچ و بی‌معنا می‌شود و آنها برای حفظ انسجام هویتشان حاضرند دست به هر کاری بزنند. ما در دو سطح مرگ داریم؛ مرگ جسمی که همه می‌شناسیم و دوم مرگ روانی.

این مرگ وقتی اتفاق می‌افتد که هویت شما، تعریف شما از خودتان، زندگیتان ومعنای همه چیز از هم می‌پاشد. شما برای مقابله با مرگ روانی حاضر هستید دست به هر کاری بزنید، تا دنیای روانی ساخته و پرداخته شده خودتان را حفظ کنید.

مرگ روانی دست‌کمی از مرگ جسمی ندارد و همان‌قدر آدم‌ها را به تلاطم و وحشت می‌اندازد. خودکشی یک نوع دیگرکشی است. برعکسش هم وجود دارد. یک زمان آنقدر در معرض خطر مرگ روانی هستید که از هم فرومی‌پاشید. برای جلوگیری از این فروپاشی معشوق را، کسی را که دارد دنیای روانی شما را به هم می‌ریزد، به قتل می‌رسانید تا بتوانید تصورتان از خودتان، از عشق، زندگی یا معشوق را کمافی‌السابق حفظ کنید.

چرا جنبه نه شنیدن در جوانان پایین است؟

نه شنیدن یک جور ناکامی است و ناکامی هم مهم‌ترین عامل پرخاشگری. شاید بر اساس این فرمول بتوانیم علت این همه خشونت را در جامعه حال حاضر ایران بفهمیم.

ما یک اصطلاحی داریم به اسم «نسل سوخته» و جالب است که هر نسلی خودش را نسل سوخته می‌داند. جوانان ما الان با ناکامی‌های اقتصادی، ارتباطی، اجتماعی، خانوادگی و سیاسی متعددی روبه‌رو هستند. خب همه این ناکامی‌ها آستانه تحمل فرد را پایین می‌آورد و حالا شما ناکامی عشقی را هم به انبوه ناکامی‌های دیگر اضافه کنید. نتیجه‌اش خشونت ویرانگری مثل قتل می‌شود. برای همین شاید جنبه کلمه مناسبی برای توصیف این وضعیت نباشد. شاید بهتر است بگوییم حجم ناکامی زیاد است و به علاوه افراد در دوران رشد کمتر یاد گرفتند چطور ناکامی‌های زندگی را مدیریت کنند.

توصیه شما به والدین چیست؟ به نظر شما چه آموزش‌هایی باید به فرزندان داده شود تا در سنین بزرگسالی مرتکب این جنایات نشوند؟

مهم‌ترین آموزش در دوران رشد بچه آموزش مهارت‌های زندگی است؛ مهارت‌های مختلفی مثل تحمل ناکامی، مدیریت خشم، تفکر منطقی، ابراز وجود و ... . خوشبختانه الان در هر سرای محله‌ای کلاس‌های آموزش مهارت‌های زندگی دایر است. به علاوه تقویت ارتباط عاطفی با کودک و ایجاد دلبستگی ایمن هم خیلی مهم است.

چه عواملی در شدت گرفتن این پدیده تاثیر دارد؟

یکی از عوامل تشدیدکننده، ترویج کلیشه‌ها درباره مردان است. از آنجا که اکثر این عاشقان جانی، در تمام دنیا، مرد هستند، ترویج کلیشه‌هایی مثل این که مرد قدرت اصلی را در رابطه دارد و کنترل رابطه باید در دست مرد باشد، یا حسادت مردانه رفتاری طبیعی است و نشان از غیرت مرد است، همه می‌تواند مردان جوان عاشق آسیب‌پذیر را مستعد قتل معشوق کند، چون حالا دیگر پای مردانگی وسط است و پسر جوان برای این‌که مردانگی‌اش نزد خودش و دیگران زیر سوال نرود، دست به چنین رفتاری می‌زند.

به مهارت‌های زندگی اشاره کردید، این مهارت‌ها چگونه باید کسب شود؟

جدا از مسائل روان‌شناختی که تا الان مطرح شد، ارتباط پدر و فرزند در دوران کودکی هم بسیار مهم است. در روانکاوی گفته می‌شود کودک در سال‌های اولیه زندگی احساس وحدت و یکی بودن با مادر می‌کند، یعنی احساس می‌کند مادر ادامه وجود اوست، توانایی و قدرت مادر توانایی و قدرت خودش است. با بزرگ شدن کودک، نقش پدر جدی می‌شود. در روانکاوی، پدر نام دیگر قانون است. پدر با ورود خودش به رابطه مادر و فرزند، آن وحدت خیالی را که کودک در سر می‌پروراند از بین می‌برد و باعث می‌شود کم‌کم از مادر جدا شود، حد و حدود خودش را بشناسد، به قانون تن دهد، مستقل شود و خودکنترلی به دست آورد.

عشق، توجیه این قتل‌هاست.به نظر شما این تعبیر صحیح است؟

عشق موضوع پیچیده‌ای است و خیلی راحت نمی‌شود حکم صادر کرد چه چیز عشق است و چه چیز نیست. می‌توان گفت این هم یک نوع از عشق است، اما باید گفت عشق بیماری است. استرنبرگ یک نظریه معروفی درباره عشق دارد و معتقد است که عشق کامل سه بعد دارد؛ هیجان، صمیمیت و تعهد و از ترکیب این سه بعد، هشت نوع عشق پدید می‌آید که همه‌شان هم بالنده نیست؛ یعنی هر عشقی، عشق سعادتمندی نیست. برای مثال یک عشق ممکن است فقط بعد هیجان را داشته باشد؛ استرنبرگ اسمش را دلباختگی می‌گذارد. شاید عشق‌هایی از نوع دلباختگی یا عشق ابلهانه برای توصیف عشق عاشقان جانی مناسب باشد.

راهکار پیشگیری از وقوع این جنایت‌ها چیست؟

اولین راهکار این است که قربانیان بالقوه علائم خطر را جدی بگیرند و در صورتی که متوجه غیرمنطقی بودن، وابستگی افراطی، اِعمال کنترل شدید یا هر رفتار غیرعادی دیگری در طرف رابطه خود شدند، احتیاط‌های لازم را انجام دهند و از ورود به چنین رابطه‌ای خودداری کنند.

همیشه خشونت فعالانه نیست؛ برای مثال همیشه این‌طور نیست که عاشق افراطی شما را به‌صورت علنی تهدید به مرگ یا هر آسیب جدی دیگری بکند که این خودش بانگ هشدار بزرگی است که خیلی‌ها آن را نادیده می‌گیرند؛ گاهی اوقات خشونت منفعلانه است. یعنی سکوت و رضا و تسلیم بیش از حد عاشق شما نگران‌کننده است. راهکار دیگر هم این است که رسانه‌ها و خانواده‌ها تصویر واقع‌بینانه‌تری از عشق را به جوانان بدهند.

ثمین چراغی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها