چند لحظهای که میگذرد مرد جوان در پاسخ به سوال قاضی مبنی بر علت درخواست طلاق میگوید: روزی که با فریبا آشنا شدم تصور میکردم بدون او یک لحظه هم نمیتوانم زندگی کنم. فریبا یک دختر دانشآموز بود که مدرسه میرفت و درس میخواند. من هم تازه دبیرستانم را تمام کرده بودم و داشتم برای کنکور آماده میشدم. اما من که عاشق شده بودم چشمم را به روی همه اینها بستم و تصمیم به ازدواج گرفتم. خانوادههایمان هم مخالفت نکردند و ما خیلی زود پای سفره عقد نشستیم. اما درست بعد از عقد بود که متوجه اشتباهمان شدیم. من و فریبا خیلی کم سن و سال هستیم و زندگی و ازدواج پر از دردسر و سختی و مشکلات است. ما وقتی وارد زندگی شدیم تازه فهمیدیم که زندگی مشترک تنها یک زندگی عاشقانه و رویایی نیست و باید کلی سختی را تحمل کنیم. راستش ما به این نتیجه رسیدیم که هنوز برایمان زود است وارد سختیهای زندگی شویم. فریبا یک دانشآموز است و من هنوز جوان هستم. برای همین تصمیم گرفتیم به دادگاه بیاییم و درخواست طلاق بدهیم. هردویمان به جدایی راضی هستیم و دیگر نمیخواهیم زندگی مشترک داشته باشیم.
بعد از صحبتهای این مرد، همسرش نیز به قاضی میگوید: صحبتهای شوهرم درست است و ما نمیتوانیم در کنار هم زندگی کنیم. ما هردو به این نتیجه رسیدیم که اگر بیشتر از این ادامه دهیم در آینده دچار مشکلات بیشتری خواهیم شد و سختیهای بیشتری گریبان ما را خواهد گرفت. من و مهرداد خیلی هیجانی تصمیم به ازدواج گرفتیم و بچگانه فکر کردیم. اما حالا میبینیم که نمیتوانیم در کنار هم زندگی کنیم و این سختیها را تحمل کنیم. برای همین درخواست جدایی داریم.
صحبتهای این زوج که به پایان میرسد قاضی سعی میکند آنها را از جدایی منصرف کند ولی وقتی اصرار آنها را میبیند، حکم طلاق را صادر میکند.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم