متخصص قلب، شاگردم بود

بچه که بودم یعنی هفت هشت ساله، فکر می‌کردم میدان بزرگ شهرمان آخر دنیاست و رودخانه اش بزرگ‌ترین جوی پرآبی است که در عالم هستی وجود دارد. آخر دائم در کوچه و بازار می‌شنیدیم که اصفهان نصف جهان؛ بعد چه توقعی از من کودک بود؟ فکر می‌کردم میدان نقش جهان، سی و سه پل، پل خواجو، چهار باغ و کوه سفه یعنی آخر دنیا و چقدر شاد بودم که در مهم‌ترین نصفه دنیا زندگی می‌کنم.
کد خبر: ۸۳۶۲۴۴

این مساله آن‌قدر در من نهادینه شده بود که وقتی در پایه سوم اجتماعی به درس جغرافیا رسیدم، نمی‌خواستم باور کنم که ما جزئی از کل یک کشوریم که آن جزئی از یک قاره و آن قاره جزئی از یک کره و آن کره جزئی از عالم هستی است. دو سه هفته مثل مجید ِ «قصه‌های مجید» به نقشه ایران و جهان نگاه می‌کردم، گیج می‌زدم و با خودم کلنجار می‌رفتم که مگر امکان دارد بیرون از این شهر، چند میلیون شهر و روستای دیگر باشد؟

رفتم پیش مادربزرگم، گفتم ننه! ما شهری به اسم زنجان داریم؟ گفت آره ننه! چطور؟ گفتم یاسوج هم داریم؟ گفت آره، خاله جانمان یاسوج زندگی می‌کند، گفتم تنب بزرگ کجاست؟ داد زد: «من چه میدونم ننه! تنب بزرگ و کوچیک کُجای دنیاس؟ وخی برو پی کارت، سرمو خوردی.» به این ترتیب مهم‌ترین چالش‌های دنیا برای شهرزاد شروع شد.

مدرسه رفتن برای من از همان سال اول با اتفاقات عجیب و غریب روبه‌رو می‌شد. آن‌قدر که هنوز هم وقتی به اول مهر می‌رسیم، پر از اضطراب و استرس می‌شوم و این نگرانی تا واپسین ساعت‌های روز همراهم هست. من در شرایطی به کلاس اول رفتم که پدرم، دایی‌ام بود و مادرم، مادربزرگ پیرم که پایش بیشتر از کمرش و کمرش بیشتر از سرش درد می‌کرد. روز اول مهر 1348، مادربزرگم، یک کیسه پارچه‌ای گلدار کوچک را پر از فندق، گردو، گندم، شادانه و نقل ریز سفید کرد و کِش سر آن را محکم کشید و گره زد و گذاشت داخل کیفم، بعد هم من را از زیر قرآن رد کرد و یک کاسه مسی را از حوض حیاط آب کرد و چند شاخه از گل رازقی را از کنار درخت انجیر چید و اول گفت بو کن و بعد گفت برو. وقتی از پشت زین دوچرخه دایی، نگاهم را به عقب گرداندم، دیدم رازقی‌ها پشت پایم با چشم گریان وسط کوچه پریشان ریخته‌اند و مادربزرگ هم با گوشه چارقدش اشک چشمانش را خشک می‌کند. روز اول کلاس اول بود که فهمیدم پدر و مادر ندارم.

حالا چرا این دو مورد را تعریف کردم؟ می‌خواستم بگویم سال‌های کودکی‌ام همین‌طور می‌گذشت، هر سال که یک سانتی‌متر روی قد کوتاهم می‌رفت، با اتفاقات جدیدی روبه‌رو می‌شدم که کلی علامت سوال و تعجب غم‌انگیز روبه‌روی آن بود؟ چراهایی که هیچ‌کس پاسخگوی آن نبود؛ نه مادربزرگ پیرم، نه دایی همیشه خسته از کار، نه دوستان هم سن و سال و نه حتی معلم بداخلاق و کم حوصله مدرسه و همین‌ها باعث می‌شد من به جای بازی کردن، دائم در فکر بودم. یک موقع‌هایی ساعت‌ها فکر می‌کردم که اگر پدرم و مادرم در تصادف جانشان را از دست نداده بودند، چه می‌شد؟ چقدر رویا‌بافی می‌کردم و خیال. تلاش می‌کردم صدای مادرم را بسازم و برای خودم نجوا کنم، در تمام تصویرهایی که از او می‌ساختم، بغلش بودم و او داشت موهایم را نوازش می‌کرد. حتی الان هم که 53 سال دارم، خیال می‌بافم و با رویا درونم را آرام می‌کنم‌.

به نوجوانی که می‌رسیم، اوضاع در بعضی شرایط بهتر و در برخی دیگر رو به وخامت می‌رود، مادربزرگم مریض بود و دائم حرف از مرگ و وصیت‌نامه و کفن در بقچه پیچیده شده می‌زد، هر شب را با کابوس تنهایی می‌خوابیدم و تا صبح دو سه مرتبه بالای سرش می‌نشستم تا عزرائیل را از بالای سرش دور کنم. دیگر دایی زن گرفته بود و هفته‌ای یکبار به ما سر می‌زد و همین باعث می‌شد که وحشت تنهایی دست از سرم بر ندارد. در نهایت مادربزرگ نمُرد، اما مریضی سختی گرفت و من شدم پرستار بدن نحیف او. مدرسه، خانه، بیمارستان. بیمارستان، مدرسه، خانه. خدایی من خیلی زود بزرگ نشدم؟

19 ساله که بودم، پسر همسایه که نگو از نوجوانی یک دل که نه بلکم بیشتر عاشقم بوده و من نمی‌دانستم، آمد خواستگاری، آن هم خودش، آن هم وسط میدان نقش جهان، آن هم در عصر خوش پاییزی، اولش هاج و واج ماندم اما بعد دیدم که خوشگل است، اخلاقش خوب است، محجوب و محبوب محله است، ناز و ادا نریختم، سریع گفتم بله. دایی هم راضی بود، مادربزرگ هم راضی‌تر. همان سال هر دویمان در کنکور تربیت دبیری قبول شدیم. بعدها من شدم معلم کلاس اول، او شد معلم ریاضی دبیرستان. ازدواجم با حبیب، خوشمزه‌ترین اتفاق زندگی‌ام بود.

با هم بچگی کردیم، شادی کردیم، دعوا کردیم، قهر کردیم، آشتی کردیم، خلاصه بیشتر از 30 سال با هم زندگی کردیم و با هم بزرگ شدیم. قدیم‌ها همین‌طوری بود، زن و شوهر با هم بزرگ می‌شدند و از رفتار هم تاثیر می‌گرفتند، آن‌قدر که شما می‌بینی اغلب زن و شوهرهای کهنه مثل من و حبیب، حالت چشم‌ها، حرف زدن و حتی راه رفتن و خلق و خوی‌شان شبیه هم است.

کمی هم از کارم برایتان بگویم، بد نیست، بالاخره اول مهر است و فصل مدرسه‌ها. من بچه‌ها را واقعا دوست دارم، 34 سال است معلمی می‌کنم و هر سال می‌روم اداره می‌گویم من را بازنشسته نکنید. یک بار معاونت یا مدیریت را قبول نکردم. 34 سال ِ تمام معلم کلاس اول بودم. حس خوبی است که تو اولین خطوط زیبای سواد را روی لوح سفید ذهن و دل بچه‌ها حک کنی. بهترین و زیباترین کار درس دادن به کودکانی است که تشنه یاد گرفتن هستند؛ با هر سطح هوشی و فرهنگی. آن‌قدر لذت دارد وقتی می‌توانند اسمشان را بنویسند. آن‌قدر کیف دارد وقتی می‌توانند کتاب داستان را با آن وقفه‌های طولانی شیرین و تلفظ‌های غلط و غلوط بخوانند. این انگشتان کوچکشان را وقتی می‌آورند بالا که 5 را از 10 کم کنند یا 2 را با 4 جمع ببندند، دلت غنج می‌رود. آخر لذت دنیاست وقتی می‌گویم بخندید، سی تا دهان باز می‌شود که دندان شیری جلویشان افتاده. بچه‌ها همه حرکاتشان حقیقی است. واقعا فرشته‌های کوچک خداوند هستند.

قدیم‌تر‌ها بیشتر مشکلات بچه‌ها فقر و بی پولی در خانواده‌های پر جمعیت بود؛ مشکلی که به نوعی تلاش می‌کردیم حداقل در مدرسه حلش کنیم. یادم می‌آید یکی از شاگردانم زنگ اول از حال رفت، فهمیدیم بچه از دیروز چیزی نخورده و گرسنگی او را از پا در آورده، از فردا صبحش پنج لقمه نان و پنیر و گردو یا نان و کتلت درست می‌کردم و زنگ تفریح طوری که توجه بچه‌های دیگر جلب نشود، بین آنهایی که می‌دانستم آه در بساط کیفشان پیدا نمی‌شود، تقسیم می‌کردم. اما حالا بیشترین مشکل ما، بچه‌های طلاق است. بچه‌های مظلومی که قربانی جدایی پدر و مادر‌ند. اعتیاد یا بی‌بند و باری آنها و ما می‌توانیم برای دانش آموزمان چه بکنیم؟ غصه و دیگر هیچ.

این آخری هم یک خاطره نباتی برایتان تعریف کنم که کام تلختان شیرین شود. سه سال پیش قلبم درد گرفت و راهی بیمارستان شدم، در اتاق، دخترم با اضطراب داشت از مریضی من می‌گفت، اما دکتر با شک و تعجب به من نگاه می‌کرد. آستینم را که زد بالا فشارم را بگیرد، گفت خانم محمدی، من سعید الهیاری شاگرد کلاس اولتان بودم، من را یادتان هست؟ چند ثانیه سوزش و درد قلب به طور کلی یادم رفت و محو صورتش شدم، کسی که روبه‌رویم نشسته بود همان سعیدی بود که از گرسنگی در کلاس غش کرد. او حالا متخصص قلب است.

راوی: فهیمه سادات طباطبایی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها