
در یادداشتی اختصاصی برای جام جم آنلاین مطرح شد
رستم سبزیکار هستم، سال 1340 در ورامین به دنیا آمدم، چرا رستم ؟ مادرم میگفت چون وقتی به دنیا آمدی شبیه پهلوانها بودی، سینه تو پر و لپهای سفید گل انداخته، گوشهای کشیده، شانه پهن و... چرا سبزیکار؟ چون کل آبا و اجداد ما در زمینهای اطراف ورامین سبزی و صیفیجات میکاشتند و از همین راه روزیشان را در میآوردند.
من از وقتی به یاد دارم، در دشتهای سبز کشاورزی بودم، درِ خانه ما رو به زمین کشاورزی پدر و عموها باز میشد، به قول پدر خدا بیامرزم کارمان بالشت زیر سرمان بود و خوابمان هم بوی تره و ریحان و گوجه و خیار میداد.
من به معنی واقعی کلمه کودکی و شیطنت کردم. به من میگفتند «رستم شورشی» از آنهایی بودم که از دیوار راست بالا میرفتم. هیچ انسان و حیوانی از دست من در امان نبود، دائم نقشه میکشیدم که چطور یک سگ را بترسانم یا مثلا تخم لانه کفتر را برمیداشتم و میگذاشتم در لانه گنجشک و از آنجا برمیداشتم میگذاشتم در لانه کلاغ و... بعد منتظر مینشستم ببینم میفهمند یا نه؟ اصلا متوجه نمیشدند. بعد هم خودم نمیفهمیدم چه میشد. آنقدر شیطان بودم که یادم میرفت تا ته قصه را پیگیری کنم، ببینم وقتی جوجه سر از تخم در میآورد، مادرش متوجه میشود یا نه؟
یکسال بهار با پسرعموهایم که هم سن و سال بودیم، قرار گذاشتیم هر که زودتر صد تا کرم خاکی جمع کند، برنده باشد و تا یک هفته هر دستوری داد بقیه گوش بدهند. من کرمهایم را در یک شیشه کوچک جمع کرده بودم، آنقدر ذوق برنده شدن داشتم که یادم رفت برایشان غذا بریزم و در شیشه را کمی باز بگذارم که هوا بخورند، صبح فردا وقتی از خواب بیدار شدم، همه کرمها مرده بودند.
درسخوان نبودم، یعنی بیسوادی در کل خاندان ما موروثی بود، آنقدر کشاورزی و سبزیکاری سخت و پرمشقت است که وقتی به درس و مشق نمیرسد، پدرم برایش فرقی نداشت، اما مادرم مجبورمان میکرد که مدرسه برویم و گلیم خودمان را از آب بیرون بکشیم، تا ششم ابتدایی خواندم و بعد هم که سر از حساب و کتاب در آوردم دیگر ادامه ندادم، رفتم سر زمین سبزیکاری کمک برادرها و پدرم.
پدرم کم حرف بود و اندازه نیازش دهان باز میکرد، از او یک تصویر بیشتر در ذهنم ندارم که هر وقت میگویند «حاجحسین سبزیکار» همان را به یاد میآورم؛ مردی لاغر اندام با صورتی آفتاب سوخته که همیشه دستمالی سفید بر سرش بسته بود و عرق از سر و گردنش پایین میآمد. همیشه یک گوشه زمین پشت به آفتاب مینشست، با نگاه تیزش تا ته دشت را میپایید و سیگار با سیگار روشن و دهانش را با استکان کدر چای، دم به دم تر میکرد. پدرم یک روز تابستانی وقتی مامورهای شهرداری بیهوا ریختند سر زمینش و محصولش را با لگدکوبی از بین بردند، سکته کرد و مرد. من آن موقع چهارده ساله بودم.
مرگ پدرم بدترین و سنگینترین ضربهای بود که در عمرم خوردم، از بچه شیطان تبدیل شدم به مردی که فکر میکرد باید در کنار برادرهایش نانآور خانواده باشد و نگهبان مادر. از سپیده سحر تا سرخی غروب، روی زمین بودیم و کار میکردیم، ریحان بکار، تره بکار، شاهی بکار، نعناع بکار، گوجه بکار، خیار بکار، تربچهها را برداشت کن، پیازچهها را برداشت کن، شویدها را از ساقه جدا کن. زمین را آب بده، زمین را کود بده و... کار تمامی نداشت. دو هکتار زمین بود و چهار برادر و کارگرهای فصلی افغان که میرفتند و میآمدند. چند خانه وار از کنار این زمینها نان سر سفره زن و بچه برده باشند، بس است؟ به والله فقط برکت بود و بس. تمامی نداشت این روزی.
ما کار میکردیم و مادر پسانداز، بزرگی میکرد برسرمان، منت زندگیمان بود به قرآن. حالا هم پدر بود و هم مادر، او اگر نبود که کارمان زار بود حضرت عباسی. از بس که شأن و مقام داشت مادر، از بس که صبر و حوصله داشت نور چشممان، از بس باوقار و سنگین بود این زن. عاقل بود. خیلی زیاد، هرچقدر بگویم کم گفتم. خدا رحمتش کند.
بعد از یکی دو سال شروع کرد به خریدن خانه در همان ورامین برای برادرها و دستشان را بند زندگی کرد. کمکم عروس و نوه جای دختر نداشته را برایش گرفت و خوش بود از این روزگار. ما هم خوش بودیم، چرا نباشیم؟ خدا هم زور و بازویش را داده بود هم زمین و برکتش را. پس معطل چه میماندیم؟ ما میکاشتیم و برداشت میکردیم و دلال میآمد سر زمین میخرید و میبرد بازار میفروخت.
همینطوری گذشت و گذشت تا اینکه من زن گرفتم، مثل برادرهای دیگر، خیلی خوشحال بودم، با دمم گردو که چه عرض کنم، نارگیل میشکاندم، کت و شلوار عروسی را که به تن کردم دیگر در پوست خودم نمیگنجیدم، فکر میکردم الان واقعا شاهزادهای هستم که باید همه احترامم بگذارند. زنم را که میدیدم، قند که چه عرض کنم کله قند در دلم آب میشد. بالاخره مرد شده بودم، قرار بود برای خودم خانه و زندگی مستقل داشته باشم، دیگر از زیر چتر بچه آخر بودن و سر کوفت زدنها بیرون آمده بودم. حسابی کیفور بودم، به قول جوانهای امروزی، خر کیف بودم. آنقدر زیاد که مادرم میگفت «رستم! یه کم سنگین باش! تو چرا اینقدر جلفی مادر!» بعد هم نقلی میخندید و لبهایش را زیر چادر قایم میکرد که کسی نقل و قالمان را نشنیده باشد، ولی گوشم بدهکار نبود. کار خودم را میکردم. یادم هست وقتی زنم چایی آورد، آنقدر محو صورتش شده بودم که یادم رفت چایی بردارم و پدر عروس تشرم زد که بس است! ولی تو فکر کن من از رو رفته باشم، تا آخر خواستگاری فقط چشمم به قد و بالای عروسم بود.
بعد دو سال بچهدار شدیم، پسر نگو قند عسل. مادرم میگفت رستم خودتی. انگار یک بار دیگر به دنیا آمده باشی. بچهام قوی و درشت، گریه که میکرد انگار یک شیر نر غرش میکند، اسمش را گذاشتم سهراب، ایکاش لال میشدم و نمیگذاشتم. از همان ماه دوم بچه شروع کرد به تب و تشنج، آنقدر که شیر در دهانش کف میشد و میریخت بیرون. این دکتر، آن دکتر، این مریضخانه، آن مریضخانه، هر بار هم کلی خرج دوا و دکتر. تا اینکه دکتر گفت بچهتان عقبمانده ذهنی است. پیر شدم به والله، باورم نمیشد، پاهایم آنقدر سست شده بود که تا یک ساعت کف اتاق دکتر افتاده بودم.
بقیهاش همه واگویه بود با خدا، خدایا من چه گناهی به درگاه تو کردم که این قسمت نصیبم شد؟ خدایا من که خلافی در زندگی مرتکب نشدم، من که مال کسی را نخوردم، من که دست روی مادرم بلند نکردم، چرا پس من را با بچه امتحان کردی؟ این طفل معصوم چه گناهی دارد؟ خودم و زنم افسرده شده بودیم، تا دو سه ماه بچه را که نگاه میکردیم حالمان بد میشد. دوست نداشتم نگاهش کنم. دیگر بچهدار نشدیم. میترسیدیم.
در این میان، راه و شهرسازی هم گیر داده بود به زمینهای ما و میخواست بابت اتوبانسازی کل املاکمان را مفت از چنگمان بیرون بکشد، سه چهار سال رفتیم و آمدیم، دعوا کردیم و خوردیم و زدیم تا اینکه انگ زدند شما با آب فاضلاب، زمینهایتان را آب میدهید و کارتان غیرقانونی است، بعد هم پرونده برایمان در دادگاه ساختند و خلاصه سرتان را درد نیاورم، زورشان بیشتر از ما بود و زمینها را مفت از ما برداشتند و چند خانوار را آواره کردند.
بعد از این اتفاقات زندگی دیگر برای ما زندگی نشد، ما که کار دیگری بلد نبودیم، روستازادههای کشاورز که فقط بلد بودند از دل خاک سبزی بیرون بکشند را چه به دلالی در بازار میوه، ورشکسته شدیم و تازه خانههایمان را هم روی همین کار گذاشتیم تا پول طلبکارها را بدهیم. بازار میوه گرگ میخواست ما گربه هم نبودیم به والله.
سیب زندگی من خیلی چرخید و چرخید تا اینکه امروز اینجا نشستهام و سر پارک وی با گاری سبزی میفروشم. راضیام از کارم، درآمدم بد نیست. گفتم که کار دیگری بلد نبودم، من دلبسته یک کیلو نعناع، شاهی، تره، ریحون، ترخون و پیازچه ماندهام، صبح به صبح رفیقمان ما را از ورامین جمع میکند، میآورد اینجا و دم غروب برمیگردد دنبالمان. یک کرایه ماشین به او میدهم و خلاصه خرج زندگی را لنگ نگذاشتهام.
پسرم چند سال پیش رفته بود وسط اتوبانی که قبلا زمینهای کشاورزی ما بود و تصادف کرد و مرد، داغ سنگین است. مخصوصا وقتی پشت سرت پچ پچ بشنوی که خودشان بچهشان را به کشتن دادند. آخر بیانصافها من اگر نمیخواستمش که تا هجده سالگی نمیرساندمش. داغ اولاد کم نیست که بخواهیم با این زخم زبانها بیشترش کنیم.
هفت ماه پیش با زنم رفتیم بهزیستی، اقدام کردیم که به ما یک فرزند بدهند، سنش فرقی نمیکند، یکی باشد که محبتمان را خرجش کنیم. نمیدانم که میشود یا نه؟ من حتی گفتهام کل خانه و زندگیام را به نامش میزنم، اما به خاطر سنمان معلوم نیست به ما فرزندی بدهند یا نه. شما میشود از خوانندگانتان بخواهید دعا کنند بشود؟ میخواهم اسمش را بگذارم سهراب و قبل از اینکه دیر شود نوشداروی محبت را خرجش کنم.
راوی: فهیمهسادات طباطبایی / چمدان (ضمیمه آخر هفته روزنامه جام جم)
در یادداشتی اختصاصی برای جام جم آنلاین مطرح شد
در یادداشتی اختصاصی برای جام جم آنلاین مطرح شد
عضو دفتر حفظ و نشر آثار رهبر انقلاب در گفتگو با جام جم آنلاین مطرح کرد
در یادداشتی اختصاصی برای جام جم آنلاین مطرح شد
گفتوگوی عیدانه با نخستین مدالآور نقره زنان ایران در رقابتهای المپیک
رئیس سازمان اورژانس کشور از برنامههای امدادگران در تعطیلات عید میگوید
در گفتوگوی اختصاصی «جامجم» با دکتر محمدجواد ایروانی، عضو مجمع تشخیص مصلحت نظام بررسی شد